خاطره نرگس جون
سلام دوستای گل. نرگسم اومدم با ی خاطره ی دیگه زمستون س سال پیش بودبرف اومده بود وخانواده شوهری برنامه ریختن برن طالقان اون موقع 6ماه و نیم بود ک عقد کرده بودم پویان از بابا اجازه گرفت و با کلی تذکر و نارضایتی بخاطر سرمای هوا وسایلمونو برداشتیم و رفتیم خونه پدرشوهری ک صبح راه بیوفتیم ساعت8راه افتادیم وسط راه بودیم پیاذده شدیم چای بخوریم خیلی سردبود صندوق ماشین زیر و رو کردم ساک لباسامو پیدا نکردم یادم اومد تو راه پله جا گذاشته بودمنشستم تو ماشین صدام در نیومد دیگه ولی میدونسم ک پویان بدون پالتوو کلاه نمیذاره برف بازی کردم از جاری هاام پرسیدم دیدم هرکدوم یدونه بیشتر نیاوردن(برعکس من ک هرجا میرم کلی لباس جم میکنم با خودم میبرم از شانس خوبم اینا فقط برای خودشون ی دست اورده بودن رسیدیم باغ و پویان و برادر شوهرا شرو کردن ب سرسره درست کردن بع از ظهر بود رفتیم تو حیاط برای سرسره بازی بااینک بافت پوشیده بودم اما بازم سردم بودتازه اومده بودم تو حیاط ک دیدم پویان گف دارم میرم پایین طالقون کاردارم بیرون نیاخیلی سرده ی باشه گفتم ولی دلم نمیومد برم خونه و بقیه بازی کنن باباعلی پالتو داشت اضافه تو باغ برام اورد پوشیدم اما امان از اون روزی ک اجازه ی انجام کاری رو نداشته باشی اون وقته ک شیطون میگ انجام بده از اون طرف هم ک همه چی علیه ادم بلند میشه وبرعکس میشه ،ی ساعتی بازی کردیم ودیگه ب زور برادرشوهرا رفتیم توخونه،رفتم زیر کرسی دراز کشیدم و خابیدم ساعت6وخورده ای بود بیدار شدم یکمی جنگولک بازی در اوردیم 9تایی(س تا برادرشوهرا 3تا جاریاو مامان سهیلا و باباعلی)پویان اومد یکمی هم بازی رو ادامه دادیم و رفت حموم وحولشو بردم پشت در حموم یهو دیدم وااااویلاااا چ عطسه ها ک نمیکه اقاییم(بمیرم براش)اومد بیرون براش چای اوردم خودولی باز سردش بود غذاشو خورد کیفشو خاست اوردم براش ودوتا قرص برداشت و خورد( پویان اصلا میونه خوبی با قرص نداره ن خودش دوس داره بخوره ن ب مریضاش قرص میده)پتو روش انداختم برق خاموش کردم رفتم بیرون اتاق ،موقع خاب اومدم تو اتاق دیدم خیس عرقه ولی بدنش لرز داره بیدارش کردم گفتم بریم دکتر گفت الان نمیشه بگیر بخاب فردامیرم دارو میگیرم،زود خابش برد ولی نمیتونسم بخابم تا صب بالاسرش نشستم تب داشت میترسیدم بخابم حالش بد ش،صب شد بیدار شد ولی چ بیدار شدنی صورت ورم کرده بود اب ریزش بینی صدا کیپ شده بود گلوش کیپ بود مامان سهیلا براش شیر داغ کرد بخوره یکمی خورد و گذاشت کنار پیمان(برادر شوهر دومی)هرچی گفت بریم دکتر قبول نکرد تاپیام اومد (برادرشوهر اولی)عصبی شد (عصبی میشه همه از دم میترسیم خیلی جذبه داره این خان داداشه)پویانم نمیتونست اعتراض کنه لباساشوکمک کردم پوشید و راه افتادیم رفتیم مطب یکمی شلوغ بود ولی پویان اصلا طاقت نداشت نوبتمون شد رفتیم داخل دکتر از هم محلی های باباعلی بود و پویان رو میشناخت معاینش کرد با دارو نوشت سرهر دارو پویان چونه میزد ولی من ب دکتر با پانتومیم التماس میکردم ک بنویس براش و ترو خدا و این تن بمیره و این چیزا نسخه نوشتن تموم شد و داداش پیام رفت داروهارو بگیره ولی دکتر گفت تا داروهارو بیارن زمان میبره و از خودشون داروهارو استفاده میکنن تا داداش داروهارو بیاره پویان رفت رو تخت خابید دکتر گف اامپولاتو بزن بعد سرومتو بزنم استراحت کن پویان هیچی نگفت ولی من بجاش بی صدا اشک میریختم دکتر با امپول اومد بالاسرش امادش کردم دوتاامپول بدون کوچیک ترین صدا از پویان تزریق شد اما من شده بودم ابر بهار تو زمستون😝😝(بهم نگو لوسه شوهر ذلیلآآآآآآآآآآ ) سومین امپول رو دکتر اماده کرد و گف پویان تذکر ندم خودت خوب میدوی برای سفتریاکسون چیکاکنی دیگ🙄🙄پویان چونه زد ک نزنه ولی دکتر قبول نکرد😢😢😢 دکتر بهم گف بشین رو پاش ی نیگاه ب دکتر انداختم گفتم دکتر فرقی نمیکنه ها40 کیلو چیزی نیست ک پویان تکون نخوره ولی دکتر گف بشین رو پاش زودتر بزنم نشستم رو ساق پاش ولی مطمین بودم دردش بگیره شوتم میکنه رو هوا معلق میشم😅😅داداش اومد داخل وتا منو دید زد زیرخنده گف اعتماد به سقف پاشو بیابرو بشین سرجات الان پای پویان میشکنه ی وزنه ی200تنی از تو سبک تره،😢😢😢داداش پای پویان گرفت و تزریق کردن براش سر چهارمی پویان دستاشو مشت کرده بود و فشار میداد دست میکشیدم تو موهاش اما اروم نمیشد پاش سفت شده بود پیام گف پویان تقویتی ک نمیخاد دلت؟دگ تحمل نداشتم بلند گریه کردم و التماس کردم شول کنه خودشو بیچاره خودشو یادش رفته بود منو ساکت میکرد تا تموم شد و سرمشووصل کرد دکتر براش داداش سر ب سرم میذاشت و سوژم کرده بود ولی قهر بودم باهاش و فقط موهای عمرمو نازمیکردم داداش هرکار کرد نخندیدمو باهاش حرف نزدم (کلا با3تا
برادرشوهرام خیلی راحتم وخیلی خوبیم باهم)پویان خابش برده بود منم دراز کشیدن پیشش و خابم برد(ی پرستار اومده بودتواتاق و چقد خندیده بود ب ما ک تو دکتر هم از هم جدا نمیشن؟بعدشم هر چنددقیقه ی پرستار جدید میومده ب بهونه چک کردن سرم مادوتارو ببینه و یچی بگه و شاد ش و بره😒😒😒)سرم تموم شده بود و بیدارم کردن ک بریم خونه پاشدم ولی گوشم خیلی درد میکرد منم جاییم درد کنه پکر میشم و سااکت داداش فکرد از دسش نارحتم معذرت خاهی کرد امابعد فهمیدحالم خوب نی گفتن برگردیم دکتر گفتم ن لازم باشه پویان هس و رسیدیمخونه پویان رفت بخابه منم رفتم پیشش بخابم اما
گوشم خیلی درد میکرد و اشکم لب مشکم بود بیصدا گریه میکردم پویان پاشد بریم بیرون متوجه شد حال ندارم دست ب گوشم میزد جیغ میزدم اخر سر هم بابا علی سرمو نگه داشت و داداش پدرام دستمو تا تونستن معاینم کنن گوشم عفونت کرده بود وبا پادرمیونی های باباعلی امپولام 2تا دونه شد (پویان دست به امپول نوشتنش عااالیه حرف نداره میگه مریض تا درده دارو رو نکشه قدر سلامتی خودشو نمیدونه و از قرص متنفره)رفتن داروهامو گرفتن و از زور درد راضی شدم بزنم امپولامو،مامان سهیلا و جاریا اومدن تو اتاق مامان سعی میکرد ارومم کن ولی این س تا بی تربیت نمیذاشتن و بیشتر استرس میدادن بهم تا بعد ی ربع بیست مین دوتا امپول تزریق شد و پاشدیم رفتیم یکمی اسم فامیل و پانتومیم بازی کردیم و بهتر شدم وفرداش برگشتیم خونه گوش دردای من تو زمستون همچنان ادامه داره مرسی کخوندین اگر قابل میدونید نظر بذارید ببخشید اگ طولانی و بی مزه بود