خاطره صدف جون
خاطره صدف جون
سلام به همه من تازه دیشب با این وب اشناشدم از خاطره هاتونم لذت بردم گفتم یه خاطره بگم بدک نیست من صدفم 24 سالمه ماه بعد عقد میکنم اسمش همسرم محسن هست 27 سالشه و دکتره اینم بگم من از امپول به شدت میترسم نمیزارم کسی هم منو معاینه کنه( دکتر نمیرم به هیچ وجه) خب: شب محسن زنگ زد گفت بیا باهم بریم قدم بزنیم منم یه اوکی دادم و لباس پوشیدم رفتم تو حیاط منتظرش شدم ک اومد .... سلام گلم♡ سلام خوبی؟ خوبم تو چطوری؟ خوبم رفتیم تو راه دلم بستنی خواست: محسن واسم بستنی بخر اونم یه چشم گفت و پیاده شد یه بستنی کاکائو خرید و اومد منم شروع به خوردن کردم یکمم قدم زدیم و مغازه هارو دیدیم محسنم یه کفش خیلی خوجل برام خرید منو رسوند خونه... شب ساعت 2 بلند شدم چشمامو وا کردم احساس حالت تهوع کردم سریع رفتم دستشویی( گلاب به روتون🤢🤮) مامانم اومد: صدف دخترم چیشده حالت خوبع ؟ ن مامان حالم بده . باشه دخترم بیا تو بشین من به محسن زنگ بزنم ... نننننن لطفا التماست میکنم نزن مامانی لطفا ... باشه دخترم تو بخواب . ساعت 3.30 بود که با صدای محسن بیدار شدم بالا سرم بود صدام میکرد: عزیزم؛ صدفی قربونت برم پاشو ... به حالت ترس نشستم تو چرا اومدی ینی کی گفت بیای ... مامانت زنگ زد گفت حالت بد شده منم داد زدم ماماننننن محسن: داد نزن حق داشت خب بیا من معاینه کنم حالت خوب بشی از جام پریدم رفتم تو پذیرایی محسن اومد دنبالم صدف اذیت نکن منو بیا دیگ .بیا قربونت برم ..نه نمیام که بابام منو از پشت بغل کرد من دست و پا میزدم منو برد تو اتاق دوتا دستم رو گرفت محسن هم منو معاینه میکرد منم گریه میکردم بابام و محسن حرف نمیزدن محسن بلند شد و بابامم منو ول کرد منم رفتم تو حیاط نشستم بعد از چند دقیقه محسن اومد کنارم نشست: صدفم چرا اینجوری شدی؟ باخودت چیکار کردی گلوت خیلی عفونت کرده منم گریم گرفت: هیچ کاری نکردم راس میگم محسن سرمو گذاشت رو پاش موهامو ناز کرد : صدف جونم امپول میزنی؟ بلند شدم وایسادم:محسن اگه بخوای به من امپول بزنی دیگ نه من نه تو اه رفتن تو اتاق بعد از یک ساعت محسن با دوتا امپول اومد داخل من چشام بسته بود فهمیدم یه نفر رو تخت نشت درجا رو شکمم کرد شلوارمو کشید پایین فرو کرد( اصلا متوجه نشدم واقعا خیلی سریع این کار هارو میکرد ) ایییییییی محسن خیلی بدی دوست ندارمممم ماماننننن باباااااا اااااییییییی درد داره محسن در اورد اونورو پنبه زد . ننن نه نه بسه محسن ن فرو کرد منم تا تونستم جیغ زدم ( دردش خیلی بد بود) در اورد کشید بالا از اتاق رفت بیرون منم گریم بند نمیومد خیلی درد داشتم محسن اومد تو اتاق با چشمای قرمز رو تخت نشت ( متوجه شدم گریه کرده) محسن: صدف چرا گفتی دوسم نداری ؟ ها یه قطره اشک اومد از چشاش منم دلم ریز شد بلند شدم محکم بغلش کردم محسن توام نباید بهم امپول میزدی من دردم گرفت ... میدونم ولی برات نیاز بود دراز کشید شلوارشو یکم داد پایین بیا بزن تو کیفم یه تقویتی هست برو بردار و بیا بزن راحت شی اومدم جلو شلوارشو دادم بالا کنارم خوابیدم بهش گفتم حرف نزن پیشونیم اروم بوس کرد و باهم خوابیدیم
اخرم محسن از من سرما خورد 4 تا امپول زد منم دلم براش کباب شد
پایان
ببخشید اگه بد بود
سلام به همه من تازه دیشب با این وب اشناشدم از خاطره هاتونم لذت بردم گفتم یه خاطره بگم بدک نیست من صدفم 24 سالمه ماه بعد عقد میکنم اسمش همسرم محسن هست 27 سالشه و دکتره اینم بگم من از امپول به شدت میترسم نمیزارم کسی هم منو معاینه کنه( دکتر نمیرم به هیچ وجه) خب: شب محسن زنگ زد گفت بیا باهم بریم قدم بزنیم منم یه اوکی دادم و لباس پوشیدم رفتم تو حیاط منتظرش شدم ک اومد .... سلام گلم♡ سلام خوبی؟ خوبم تو چطوری؟ خوبم رفتیم تو راه دلم بستنی خواست: محسن واسم بستنی بخر اونم یه چشم گفت و پیاده شد یه بستنی کاکائو خرید و اومد منم شروع به خوردن کردم یکمم قدم زدیم و مغازه هارو دیدیم محسنم یه کفش خیلی خوجل برام خرید منو رسوند خونه... شب ساعت 2 بلند شدم چشمامو وا کردم احساس حالت تهوع کردم سریع رفتم دستشویی( گلاب به روتون🤢🤮) مامانم اومد: صدف دخترم چیشده حالت خوبع ؟ ن مامان حالم بده . باشه دخترم بیا تو بشین من به محسن زنگ بزنم ... نننننن لطفا التماست میکنم نزن مامانی لطفا ... باشه دخترم تو بخواب . ساعت 3.30 بود که با صدای محسن بیدار شدم بالا سرم بود صدام میکرد: عزیزم؛ صدفی قربونت برم پاشو ... به حالت ترس نشستم تو چرا اومدی ینی کی گفت بیای ... مامانت زنگ زد گفت حالت بد شده منم داد زدم ماماننننن محسن: داد نزن حق داشت خب بیا من معاینه کنم حالت خوب بشی از جام پریدم رفتم تو پذیرایی محسن اومد دنبالم صدف اذیت نکن منو بیا دیگ .بیا قربونت برم ..نه نمیام که بابام منو از پشت بغل کرد من دست و پا میزدم منو برد تو اتاق دوتا دستم رو گرفت محسن هم منو معاینه میکرد منم گریه میکردم بابام و محسن حرف نمیزدن محسن بلند شد و بابامم منو ول کرد منم رفتم تو حیاط نشستم بعد از چند دقیقه محسن اومد کنارم نشست: صدفم چرا اینجوری شدی؟ باخودت چیکار کردی گلوت خیلی عفونت کرده منم گریم گرفت: هیچ کاری نکردم راس میگم محسن سرمو گذاشت رو پاش موهامو ناز کرد : صدف جونم امپول میزنی؟ بلند شدم وایسادم:محسن اگه بخوای به من امپول بزنی دیگ نه من نه تو اه رفتن تو اتاق بعد از یک ساعت محسن با دوتا امپول اومد داخل من چشام بسته بود فهمیدم یه نفر رو تخت نشت درجا رو شکمم کرد شلوارمو کشید پایین فرو کرد( اصلا متوجه نشدم واقعا خیلی سریع این کار هارو میکرد ) ایییییییی محسن خیلی بدی دوست ندارمممم ماماننننن باباااااا اااااییییییی درد داره محسن در اورد اونورو پنبه زد . ننن نه نه بسه محسن ن فرو کرد منم تا تونستم جیغ زدم ( دردش خیلی بد بود) در اورد کشید بالا از اتاق رفت بیرون منم گریم بند نمیومد خیلی درد داشتم محسن اومد تو اتاق با چشمای قرمز رو تخت نشت ( متوجه شدم گریه کرده) محسن: صدف چرا گفتی دوسم نداری ؟ ها یه قطره اشک اومد از چشاش منم دلم ریز شد بلند شدم محکم بغلش کردم محسن توام نباید بهم امپول میزدی من دردم گرفت ... میدونم ولی برات نیاز بود دراز کشید شلوارشو یکم داد پایین بیا بزن تو کیفم یه تقویتی هست برو بردار و بیا بزن راحت شی اومدم جلو شلوارشو دادم بالا کنارم خوابیدم بهش گفتم حرف نزن پیشونیم اروم بوس کرد و باهم خوابیدیم
اخرم محسن از من سرما خورد 4 تا امپول زد منم دلم براش کباب شد
پایان
ببخشید اگه بد بود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 10:51 توسط نویسنده
|