خاطره غزل جون
سلام به همه غزل هستم
خاطره ی قبلم گفته بودید مبهم هست و عذر خواهی می کنم باید بگم دکتر که اسمشون فرشاد هست نامزدم هستن اون موقع خیلیا نمی دونستن نامزد کردم به خاطر همین این طوری گفتم و دوستشون مهدی رزیدنت گوش و حلق هستن و مطبی که رفتیم در اصل مطب پدر مهدی بود
اگر خاطره های قبلم خونده باشید می دونید که یه مشکل خفیف قلبی دارم و حافظ قرآن هستم اینا رو گفتم چون توی این خاطره هم بهش نیاز دارم
این پنج شنبه هم مثل همه ی پنج شنبه ها از خواب بلند شدم و رفتم پژوهش سرا کارام انجام دادم و قرار های هفته ام مشخص کردن و داشتم می رفتم خونه که مامانم زنگ زدن و گفتن دارن می رن خونه ی خالم برم اونجا منم با خوش حالی رفتم برای بچه ها خوراکی خریدم و رفتم.. خالم دوقلو دارن و 5 سالشون هست.. کلی خوش گذرانیدیم و همه چیز عالی بود که دوستم پیام داد امروز تولد ندا ست میای پرسیدم کجاست و اجازه گرفتم از مامان و با مربیمون هماهنگ کردیم.. تایم کلاس با بچه های کلاس قرآن داشتیم می رفتیم باغ.. ایشون هم گفتن خودشونم میان و در چند دقیقه تمام کارها رو تقسیم کردیم با عجله اومدم خونه کادو و بادکنک برداشتم داشتم از خونه می رفتم بیرون که یادم اومد قرص برنداشتم سریع برگشتم و برداشتم از کشو و رفتم تو مسیر بچه ها زنگ زدن بستنی هم بگیر برگشتم و گرفتم و رفتم راهرو باغ می دویدیم و دوستام دست تکون می دادن جالب بود کارامون رسیدم بهشون و بادکنک ها و بستنی ها رو دادم و چادرم در آوردم پاورچین رفتم ندا و عطیه چشمای ندا رو گرفتم ولی از ذوقی که عطیه کرد فهمید کی هستم کادوش بهش دادم و حسابی تبریک گفتم بستنی برای خودمونم آوردن عطیه کلی باهام شوخی کرد تو نخور ولی مگه می شه از بستنی اونم با دلایل غیر منطقی ایشون گذشت. بستنی ها رو خوردیم و یکی از کوچولوهای کلاس که هفت سالش هست اومد و گفت حوصلم سر رفته منم یه نگاهی به اطراف کردم گفتم بریم سرسره بازی پشت سرم نگاه نکردم ولی مطمینم نگاه عطیه ازم ناامید بود اونا می خواستن برن سرسره بازی ولی به خاطره من نرفتن حالا من زود بلند شدم و رفتم می دویم و جیغ می زدم هم سن فاطمه شده بودم و با هم بی تفاوت به دنیا اطرافمون بازی می کردیم از عید دیگه فارغ از همه چیز ندویده بودم و دوباره این کار کردم برای بار دهم سر خوردم اومدم بلند شم ولی نتونستم فاطمه سر خورد و اومد کنارم ایستاد اروم بهش گفتم عطیه رو صدا می کنی عطیه اومد و بهش گفتم حالم بده از تو کیفم قرصم بده ندا رفت قرصم بیاره و عطیه ایستاده بود بالای سرم ادای ازراییل در می آورد همه ی بچه ها جم شده بودن مگه می شد به اینا بگی برید اون ور آخر با داد عطیه مواجه شدن و رفتن هر چی می گشتیم تو کیفم نبود قرصی که می خواستم ولی منطقی نبود خودم برش داشته بودم دوباره خودم گشتم نبود یکم صحبت کردیم بهتر چی کار کنیم عطیه اصرار داشت به مربیمون بگیم هم بزرگ تر هستن و هم پرستاری خوندن ولی دوست ندارم خیلی کسی مشکلم بدونه یکم نشستیم عطیه پرسید حالا مشکلت دقیق بهم می گی.. عطیه دوست داره متخصص قلب بشه و خدایی اطلاعاتش خوبه.. منم توضیح دادم یه فکری کرد گفت می تونی راه بری منم یکم اذیتش کردم پاهام فلج نشده که اره بلند شدم و با هم اروم اروم قدم می زدیم که یهو درد شدید شد و دستش ول کردم نشستم رو زمین سریع کنارم نشست و دوباره نبضم گرفت خودم ازش خواسته بودم تعداد بهم بگه و گویا خیلی نامنظم بوده و وقتی من نشستم دوباره چک کرد تا از این بابت با قبل مقایسه کنه و گفتم می خوای بریم درمانگاه با سر تایید کردم ولی بهش گفتم چیزی به خانم نگو بیا خودمون بریم مطمئن گفت بهمون اجازه نمی دن و باید بهشون بگیم یه چشمک زدم و گفتم اجازه اش با من میای باهام که گفت حتما بیا بریم خودم کنترل کردم درد تو چهرم مشخص نباشه بلند شدم و ازشون اجازه گرفتم بریم بیرون اول گفتن وقت شام هست و نرید بعد اجازه دادن به شرط این که یه رب برگردیم تو مسیر ندا هم اومد و گفت میاد باهامون از باغ رفتیم بیرون و شروع کردیم به قدم زدن چادرم تو دستم مچاله می کردم چیزی نگم ولی عطیه کاملا متوجه حالم بود و سعی می کرد حواسم پرت کنه سر کوچه ای که بودیم یه درمانگاه بود و باید تا اون جا می رفتیم این قدر شوخی کردیم تا مسیر تموم شد بچه ها خیلی اصرار داشتن با ماشین بریم ولی غروب بود و نمی خواستیم تاکسی بگیریم. به بقیه هم گفته بودیم می ریم قدم بزنیم پس نمی تونستیم ماشین برداریم. می دونم اشتباه کردیم ولی این گونه تا درمانگاه رفتیم. از در که می خواستیم بریم داخل به عطیه گفتم می شه دکتر خانم باشه حس خوبی ندارم یکم چپ چپ نگام کرد و گفت بیا بریم با این حالت دکتر انتخاب می کنی؟ پشه پر نمی زد تو درمانگاه رفتیم پذیرش و نوبت خواستم حالا مسئول محترم گیر داده بود چرا دفترچه نداری منم اصلا حوصله ی بحث نداشتم که عطیه گفت خانم دوستم مشکل قلبی داره می شه سریع تر بهمون نوبت بدید اونم بعد از کلی ناز
بهمون نوبت داد گیر داده بود چرا دفترچه یا مدرک شناسایی همراهتون نیس.. یادم باشه از این به بعد قبل از این که حالم بد بشه شناسنامه ام بردارم.. کیفم پیش ندا بود مریض اومد بیرون من و عطیه رفتیم داخل دکتر یه آقای مسن بود گرم سلام کرد جا خوردم ولی گرم جواب دادم مشکلم پرسید که شرح حال دادم پرسیدن چقدر حالت بده و این جور چیزها که جواب دادم معاینه کردن عطیه هم جوری که دکتر نبینه ادا در می آورد داری می میری ولی نمی تونستم بخندم دکتر پرسیدن خواهریت که عطیه لوس گفت خدا نکنه و دوتایی خندیدیم گفتم دوستم هست و تولد بودیم یه سر تکون داد و پرسید چقدر وقت این مشکل داری جواب دادم پرسید قرص نداشتی که عطیه گفت حواسش خیلی جم هست جا گذاشته خندید و گفت طوری نیس اون قدر اذیت هستی آمپول بزنی اومدم بگم نه می شه قرصم بهم بدید که عطیه گفت بله بزنه بهتر بتونه بقیه برنامه سرحال باشه.. مرسی واقعا.. دکتر دارو نوشت و پرسید ناراحت شدی با تعجب پرسیدم امروز؟ گفتن بله تازه یادم اومدم درد قلب عمدتا با ناراحت یا عصبانی شدن ایجاد می شه گفتم نه سرسره بازی کردیم که گفتن اها پس تحرک داشتی بسیار خوب برو این بزن یه رب بیس دقیقه اینجا باشید بهتر شد برید رفتم دارو گرفتم ندا خوش حال پشت سرم راه افتاده بود ببینه چی هست من از اون کنجکاو تر داشتم سعی می کردم اسم دارو بخونم نمی زاشتن که ندا با تعجب پرسید پس از اوناش کو هنگ کردم بعد گفتم سرنگ؟! گفت اره عطیه خندید گفت می دیم بخوره و دوتایی می خندیدیم و ندا عصبانی پشت سرمون می اومد آخر کنار تزریقات که داشتیم بحث می کردیم بزنم یا نه ندا خوش مزگیش گل کرده بود و به شرح تزریق می پرداخت ببین عزیزم پنبه می کشن که عطیه دعواش کرد الان روحیه می دی؟؟ که خندیدم و پرستار اومد بیرون ببینه چی شده که دوستم بهش گفت تزریق داره و من و عطیه رفتیم داخل ندا رفت فیش بگیره من نشسته بودم رو تخت و می خندیدیم اصلا یادم نیس به چی که پرستار اومد و ویال ازم گرفت شروع کرد به آماده کردنش عطیه می خواست بره بیرون که صداش کردم نره دم در موند. اخه اونجا بودنت با نبودنت چه فرقی داره؟ دراز کشیدم و سوزن وارد کردن اروم بودم بعد از اسپیره کردن دردش شرو شد خیلی بد بود خیلی اروم ناله می کردم تموم شد و پرستار رفت بیرون عطیه اومد کنارم کلی شوخی کرد قیافت دیدنی بوده ها کلی جیغ زدم چرا رفتی اون ور یکی می ترسه میان کنارش نه ولش کنن برن و باز هم خندیدم بلند شدم که گفت حالا بودیم در خدمتتون با شوخی چادرم از دستش کشیدم برگشتیم باغ و تو مسیر بارون گرفت کلی با ندا شوخی کردیم که روز تولدت خدا گریه می کنه کاش زیاد نمی شد و می تونستم اینا رو بنویسم شام خوردیم و کلی بازی کردیم من که حالم کاملا خوب شده بود و ناراحت بودم نتونستم اذیت کنم عطیه و ندا رو راضی کردم از آخر باغ بدویم تا اول و بچه ها فیلم بگیرن این کار کردیم سه تایی افتاده بودیم و نفس نفس می زدیم عطیه با دست خط نشون می کشید و ادای ضربان قلب در می آورد ولی خوب بودم بقیه با وسایل اومدن رسیدن سوار ماشین ها شدیم و برگشتیم خونه
خاطره فوق العاده ای بود برام
مرسی که خوندید
خانم دکتر مهدیه آخر یکی از خاطره هاشون گفته بودن ذهن انسان از کسی که حتی یک جمله ازش خونده تصویر سازی می کنه خوش حال می شم تصویری که از من دارید بهم بگید