خاطره نازنین جون
سلام دوستای گلم.خوب هستید؟ببخشید ی مدت نبودم درگیر بودم.دعا کنید برام هم پایان نامم مونده هم ازمون سردفتری نزدیکه و من هیچی نخوندم.😭😭 با ی خاطره داغ اومدم😟منو ک میشناسید نازنینم علی هم نامزدمه و متاسفانه دکتره.
و اما خاطره:چند روز پیش دوستم زنگ زد بهم دید خونه تنهام گفت میخوام بیام خونتون منم ک خوشحالللل رفتم خونرو جم و جور کردم و بعدم رفتم خرید اونم چ خریدیییی کلی تنقلات پاستیل و لواشک و پفک و چیپس و الوچه و.... صبحشم خیلی گرم بود و افتاب شدید بیرون کار داشتم ماشینمم دستم نبود پیاده کلی تو این گرما پیاده روی کردم.و کسل بودم.ک بذوق اومدن دوستم فراموشش کردم.
میوه هارو شستم خراکی هارم باز کردم ریختم تو ظرف و گذاشتم رو میز ک دوستم اومد بلند نشم برم بیارم وقت حروم شه😃😃دوستم اومد ما هم ک عشق این خراکیا کلی خوردیم و شب شد دوستم گفت بریم شام بیرون منم ک پایههه گفتم بریم پیتزا ب علی پیام دادم منو دوستم شام میریم بیرون گفت برید فقط نرید پیتزا و چرتو پرت بخوریدا مریض میشی مواظب معده درداتم باش.گفتم خاااااا😄😄😄دیگه دست منو خونده میشناسه منو😅😅
رفتیم پیتزا خوردیم و کلی چیز میزای مضر انقد حال داد ک نگو😄😄عشم علی روشن😅😅
دوباره اومدیم خونه ما کلی حرف زدیم و خندیدیم ولی معده من دیگه داشت شروع میکرد ک اصلا برو خودم نیاوردم.دوستم رفت خونشون علی زنگ زد ک تنهایی بیام پیشت گفتم نه داداشم میاد خونمون نیا شما.اونپ رفت خونه منم فک کردم با زود خوابیدن درست میشم شب خوش گفتم ب داداشیم و رفتم تو اتاقم خوابیدم ساعت 2 بود و با دل درد شدید و حالت تهوو بیدار شدم😖😖یکم ب خودم پیچیدم دیدم یچیزایی داره از معدپ میاد سمت حلقم.سریع پریدم تو دسشویی بالا اوردم.اومدم باز رو تخت رو زمین اتاق داشتم جون میدادم و ب خودم میپیچیدم.تا صب نخوابیدم.گریه میکردم از درد.هوا روشن شده بود خوابم برد ک دوباره با حالت تهوو بیدار شدم رفتم دسشویی اومدم دیدم داداشم رفته سرکار گفتم خوبه ک تنهام کسی متوجه نمیشه.تمام بدنم یخ بود.تا ظهر مردم علی زنگ زد صدامو شنید گفت خوبی گفتم اره گفت صدات چرا همچینه گفتم خواب بودم گفت دارم میام پیشت.من فاتحه خودمو خوندم چون میدونستم چی در انتظارمه.علی اومد درو باز کردم تا منو دید گفت یا حضرت عباس چی شده بهت نازنین؟خوبی گفتم اره بابا خوبم گفت چرا رنگ ب رو نداری دختر چی شده بهت؟دستمو گرفت گفت تو زنده اییی؟چرا یخییی؟گفتم خوبم بابا.رفتیم نشستیم حرف میزدیم ک باز احساس کردم دارم بالا میارم ک پاشدم دوییدم طرف دسشویی اومدم دیدم علی با حالت نگران و طلبکارانه ب دیوار تکیه داده.گفت برو تو اتاقت تا بیام.رفت و از ماشین کیفشو اورد گفت دراز بکش ببینم چی کردی با خودت باز تو.با ترس گفتم خوبم هیچی نگفت فقط ی نگاه کرد بهم ک گفتم چ کاریه دراز میکشم عشقم.خوابیدم دستش رفت سمت معده و دلم سریع خودمو سفت کردم و دستاشو گرفتم خیلی جدی گفت ول کن دستامو نازنین ببینم چی کردی.بزور معاینه کرد و گفت خوب خانوم دیشب شام چی خوردید؟گفتم هیچیییی😟گفت اسم اون ک حوردی پیتزای نه هیچی😡دیگه چی خوردی؟گفتم علیییییی گفت جواب منو بده گفتم چیپس و پفک و لواشک و الوچه گفت خبببب😤😤
گفتم همین اونم یکممممم بخدا از هر کدوم.گفت نازنین معده تو وضعیتش خرابهههه 100 دفع بهت نگفتم نکن از این کاراااا.تا میگی پیتزا با سر میری میگم جگر و پسته و.. و اینا جون منو میگیری ک یذره نخوری؟داشت حرف میزد باز گوله کردم طرف دسشویی.دیگه فقط اب بالا میاوردم
اومدم بیرون دیدم علی نیسرفتم اتاق دیدم مهرش رو میزه فهمیدم رفته داروخونه.رفتم خوابیدم رو تخت بعد نیم ساعت علی اومد دیدم از تو کیفم کیلیدامو برداشته رفته.چون در نزد خودش باز کرد اومد باز کلیدامو گذاشت تو کیفم.یکم مهربونتر شده بود گفت نازنین جونم دراز بکش تا من بیام.رفت و با 3 تا امپول اومد تو اتاق با ی سرم گفت برگرد خانومم گفتم علی نه تورو خدااااا گفت نازنینم ببین حالتووو جون حرف زدن نداری عشقم دیشبم نخوابیدی چقد اذیت شدی برگرد منم بغض کردم علی منو برگردوند ب پشت و گفت فدای خانومم برم ک هیچ وقت بزرگ نمیشه.لباسمو کشید پایین و گفت من نباشم ببینم تو چطوره حالت خودت انگار نه انگار؟خدا دونسته تو چطوری هستی بهت شوهر دکتر داده😁😁
پنبه الکلی زد و گفت نفس عمیق بکش تا کشیدم نیدل وارد شد یلحظه شوک شدم تکون خوردم گفت اروم باش عزیزم ارومممم و بعد خودشم با حوصله شروع کرد ب تزریق ک داشت حرف میزد ک من حواسم پرت بشه ک منم اصلا حرفاشو نمیشنیدم و گفتم ایییییی علیییییی اخخخخخخ مردم گفت خدا نکنه صبر کن تموم شد کشید بیرون و جاشو ماساژ داد و گفت این درد نداره ک دومی کمتر درد داشت ولی وای از سومی ک توده درست کرد و زد منم با شروع تزریق جیغ میزدم علی میگفت اروم تموم میشه الان ک دیگه سفت کردم علی گفت نازی نداشتیمااااا شل کن گفتم علی جان جدت درار مردممم اینا چیه ب من میزنی ازم سیر شدی بگو خودم میرم این کارا چیه هیچی نگفت بالای جای تزریق رو فشار داد و ادامه کارشو کرد و پنبه گذاشت و ماساژ داد گفت برگرد دیدم ناراحته گفتم علی؟گفمن تو رو دوس ندارم نازی این چ حرفی بود تو ب من گفتی من اگه هر کاری میکنم برا توعه برا سلامتی گفتم ببخشید عزیزم گردنشو گرفتم اوردم پایین بوس محکم از لپش کردم اونم پیشونیمو بوسید و اومد گفت بذار سرمتو وصل کنم نیس خیلی جون داری حالتم اینجوری شده کلا اب رفتی.منم هیچی نگفتم دستمو گرفت دستش و دنبال رگ میگشت ک ب سختی پیدا کرد و سرمو وصل کرد ک چشای من از دردش بسته شد چسب زد و جاشو درست کرد و دستمو بوسید.رفت دستاشو شست و اومد.کنارم دراز کشید موهامو نوازش کرد و برام حرف زد ک خوابم برد و وقتی بیدار شدم سرم دستم نبود و بغل علی خوابیده بودم.دیدم علی پیشمه اروم شدم و باز خوابیدم با احساس ی دست رو پیشونیم بیدار شدم.دیدم علیه گفت خوبی خانومی بهتر شدی؟گفتم اره خوبم مرسی.گفت فشارتو بگیرن گرفت گفت اره زنده ای خوبه😅😅اونشب علی پیشم موند ک کلی با هم فیلم دیدیم و حرف زدیم و خندیدیم.
خدایا شکرت برا همه نعمت هایی ک بهم دادی ی خونواده خوب ی پدر مادر خوب ی همسر خوب و ی قوم شوهر خوب.هرچقدر برای چیزایی ک بهم دادی شکر کنم بازم کمه.
مرسی از همه دوستان ک خوندن
ممنون از عزیزایی ک جویای حالم شدن