خاطره اقا پارسا

ســلام علیکم 🙋 چطورین؟ خوبین؟ منم پارسا😂 بازم اومدم خاطره😅 چخــبرا؟ حالتون خوبه؟ همچی رو به راهه؟ امتحاناتون خوب دادید؟ 
💙
💙
یه روز از سر بیکاری و بی حوصلگیم به سرم زد یه دستی به اتاق به هم ریختم بزنم که شتر با بارش توش گم میشد به قول پویا😂😓 خدایی اولین باربود این فکر به سرم زدا وگرنه زحمتشو همیشه مامانم میکشه😂 ولی همون یه بارم برام خیلی بود 😓 خلاصه صبح بود و یه صبحانه خوردم و رفتم تو اتاقم قشنگ با اولین نگاه به اتاقم یه حس پشیمانی تو ذهنم موج زد ولی خب من قول تمیز کردن اتاقم رو توسط خودم به مامانم داده بودم و پشیمانی فایده نداشت 😩😂 اولین بار تختمو جا به جا کردم 😐اتاقمو جارو کردم و تختو با گذاشتم سر جاش و کتابامو و لباسامو مرتب کردم و بعضی از لباسامو انداختم ماشین لباس شویی زحمتشو کشید ، اومدم کمد کتابامو یکم جا به جا کنم تا کتابایی که پشت کمد افتاده بودنو بردارم که همین که یکم هولش دادم حواسم به پام نبود همین که کمدو گذاشتم رو زمین محکم خورد روی انگشتای پام 😑 شوکه شدم از درد تا جایی که میشددددد دادم رفت هوا خیلی دردداشت کلا قسمتی از پام هنوز زیر کمد بود سریع یکم کمدو بلند کردم و پامو کشیدم بیرون . خیلی درد داشت 😭😭😭😭😭 تا از انگشتام زخمی شده بود یکم ولی انگشت شصتم بد جور درد میکرد نشستم وسط اتاقم خیلی حس بدی بود لبمو گاز میگرفتم خیلی درد میکرد😲😭😭😭 مامانم درو هول داد اومد تو با عجله ، دستکش و پیشبند بسته بود ترسیدم یهو دیدمش یکم گذشت تا مغزم فرمانداد این مامانمه😂😐 اومد نشست پیشم و دقیییقا دستشو گذاشت روی پام : چییییشد پارساااا چرا داد میزنی ؟؟؟ دستشو سریع از رو پام برداشتم اشکم در اومده بود خیلیییی دردش بیشتر شد احساس میکردم استخوان داخل انگشتم خورد شده بود دادم رفت هوااا : ایییی مامان دستتو بردارررر ایییییی😭😭😭😭😭 مامان تعجب کرده بود : چرااا؟ چیشد اخه؟ دستمو گذاشته بودم رو پام و محکم گرفتهبودم انگشت شصت پامو : وااااای مامان پااام پاااام ببین چیشد پام رفت زیر کمد ایییییی خدا واااای مامان یه کاری کن درد دارررره 😭😭😭😭 فقط ناله میکردم خیلی درد داشت . مامان : دستتو بردار ببینم محکم خورد رو پات؟؟ وایسا برم ماشینو بیارم بیرون ببریم بیمارستان تکون نخور 😥 هی میگممم دست نزن به اتاقت خودم درستش میکنم گوشمیکنی مگههه😥 همینو میخاستی؟؟؟ خیلی درد میکرد پام مامانمم از اینور غر میزد : مامان درد داررررره ایییییی خدا بدو😭 مامان سریع پیشبند و دستکششو در اورد رفت بیرون یکم بعد اومد منم همینجور داشتم داد میزدم اومد کمک کرد پالتومو پوشیدم و کمک کرد بلند شدم پامو بالا گرفته بودم همین که اروم راه میرفتم سوز میکشید پام خیلی درد داشت به هر سختی که بود با کمک مامان نشستم توماشین . مامان سریع اومد نشست تو ماشین و حرکت کردیم . چشامو گذاشته بودم رو هم و ناله میکرد تا یه جایی ماشین وایساد مامانم : رسیدیم وایسا کمکت کنم ، پیاده شد و درو باز کرد کمکم کرد پیاده شدم رفتیم تو به زحمتی که شدخ بود تلاش میکردم راه بیام اصلا بدجور درد میکرد انگشتم رفتیم تو ، یهو دیدم مامانم یکی رو بلند صدا میکنه از تو راهرو :علییی اقا ، اقا ماهان بیایین اومدن سرمو بردم بالا علی با تعجب داشت نگام میکرد 😂 انگار اولین بار بود منو میدید😁 ماهان اومد کمک کردن با علی منو بردن تو اورژانس علیم مدام غر میزد : چرا اینقدر بی فکری تو ؟؟ چرا مراقب نیستی اخه ؟ منم هیچی نمیگفتم مظلوم واقع شده بودم😐 خلاصه اروم خوابوندنم رو تخت . یه سرگیجه عجیبی داشتمنمیدونم چطوری بودم اصلا حالم خوش نبود چشامو گذاشته بودم رو هم انگشتم بیحس شده بود اصلا حس نداشت بس که محکم گرفتت بودمش با دستام😕 تقریبا بیست دیقه ای گذشته بود که دکتر اورتوپد اومد من نمیشناختمش اخه تازه اومده بودن تو بیمارستان ، یه نگاه به پام کرد چند تا چیز به پرستار گفت منو بردن یه عکس از پام گرفتن و دکتر گفتشکسته😓 رو تخت خوابیده بودم ناله میکردم دردش تبدیل شده بود به سوزش خلاصه همینجور خوابیده بود و ناله میکرد یهو انگار یکو محکم انگشتمو گرفت که درد خیلی بیشتر شد چشامو باز کردم دکتر داشت با انگشت پام ور میرفت : ببین یکم تحمل کن جاش بندازم یه دیقه اس دردش باشه؟ من : نه خووهش میکنم دست نزنید خیلی دردش زیاااده ایییییی😭😭😭😭ماهان : دکتر کارتو بکن بیخیال این😐 اومد سمتم کتفمو ، علیم بالای پامو گرفت نمیدیدم چیکار میکنن ولی تا میتونستم داد میزدم هی دردش بدتر میشد کولاک درد بودم یکم گذشت فشار دست ماهان بیشتر شد رو کتفم و یکم بعد یه درد خیلی بدی پیچید تو پام همچی جلو چشام سیاهی میرفت خیلی بد بود دادم رفت هوا : ایییییی بسه دیگه مررردم خواهش میکنممم غلط کردم اییییی ولم کن ماهان😭😂😭😭😭 دکتر : تموم شددد تموم شداروم باش ، ماهان و علی ولم کردن خلاصه گچ هم گرفتن پامو😭 سرگیجه داشتم چشام همش سیاهی میرفت هنوز درد داشتم ولی کمتر شده بود ناله میکردم پرستار اومد یه چیزی به ماهان گفت ، ماهان اومد اروم منو به پهلو برگردوند 😓 من : چیکار میکنی؟ پام درده . ماهان : تو چی میگی؟😂😂😂 من : هیچی😐 باز اومد منو کامل برگردوند😒 گفت : مسکنه من :حالت خوبه ماهان ؟ چیکار میکنی با من ؟ خو از اول منو برگدرون دیگه پام درد میکنه😐 لباسمو داد پایین پرستار از اونور پرده اومد سمتم پنببه کشید چند بار باز دوباره دردی پیچید تو پام چشامو رو هم فشار دادم دیگه انگار از تحملم خارج شده بود : ایییی بسه اوووف😭😭😭 اخخخخ ماهان : تمومه اخراشه تحمل کن 😐درش میاررید یا درش بیارم سوزنو؟😂😂😂😂 (نمیدونم با چه عقلی این حرفو زدم😂) حالم خوب نبود درد پام اروم شد بود ولی سرم گیج میرفت😭 کشید بیرون و پنبه رو گذاشت روش ماهان یکم ماساژ داد و با پرستار اروم برم گردوندن . باز پرستار اومد استینمو داد بالا و برام سرم وصل کردن . عرقکرده بود پیشونیم 😂 مامانم اومد پیشم واااای تازه دعواهای مامانم شروع شده بود توی اون موقعیتم دست بردار نبود😂😂😂😂 هرچی میگفت همش سرمو تکون میدادم میگفتم : بله شما درست میگید😂 اخرش تازه وضعیت منو یادش اومد : پارسا چطوری؟ خوبی؟ پات بهتره؟ یه دستمال از کیفش در اورد عرقای روی پیشونیمو تمیزد کرد پتو رو کشید رو 😐خلاصه یه یکساعتی گذشت سرگیجم بهتر بود منم با ماهان و علی داشتم حرف میزدم سرمم اخراش بود که علی کشید بیرون برام ، دکتر اومد معاینه کرد و مرخص کردن منو 😍 با کمک ماهان پالتومو پوشیدم و رو تخت نشستم یکم سرگیجم بهتر بشه سرمو اوردم بالا پشت علی پویارو دیدم همینجوری وایساده بود نگام میکرد💃 من : اومدی پویا ، سلااامعلی برگشت پشتشو نگاه کرد : دیوانه شدی؟ کو پویا ؟ من : اوناهاش دیگه پشتت وایساده 😐 علی : خیالاتی شدی داداشم 😐 پویا کجا بود😦 ماهان : اخی جوون مردم از دست رفت😥 داشتم به خودم شک میکردم گفتم شاید بخاطر سرگیجمه اینطوری شدم ولی پویا بود😓 من : نه بابااا پویاس نگاه کن پشتتو اوناهاش وایساده 😭 ماهان و علی دوباره برگشتن نگا کردن ماهان : اینجا که کسی نیستشتباه میکنی 😯 چشامو بستم دوباره باز کردم من : شایدم اشتباه میبینم😐 ماهان : خب بلند شو بیا نشونمون بده کجاس خب😕 اروم بلند شدم رفتم سمتش وایسادم رو به روش دستمو گذاشتم رو صورتش که یهو بلند زد زیر خنده😦 تازه فهمیدم دارن سر به سرم میزارن ماهان و علی که مرده بودن من : زهرررر ماار مرررض دیوونه ها😏😏 پویا میکشمت😲 پویا : خدا شفات بده پارسا به خودتمشک داری 😂😂😂 پویا : بزنم تو سرت پارسا؟؟ کسی کمد به اون سنگینی و بزرگی رو بلند میکنه تنهاایی؟؟ بدبخت خدا زده اگه افتاده بود روت چی؟ 😦 من : خاب حالا 😅 خلاصه مامان داروهامو گرفت و پویا کمک کرد خداحافظی کردیم از ماهان و علی و اومدم با کمک پویا سوار ماشین شدم و رفتیم خونه 🙋 پای بنده ها یک ماه تمام تو گچ باقی موند😐😞 تمام👯

پ.ن : مرسی دارین که خوندین 💖

پ.ن : دبیر فیزیکی داشتم توی دوم دبیرستانم که گاهی حرفای عجیبی میزد ، مخصوصا وقتی لب تر کرده بود به زدن حرفای قشنگ . یه بار میگفت شبا قبل از خواب سعی کنید " سه دیقه " خودتون رو جای چیزای دیگه ای بزارید . مثلا جای یه برگ درخت توییه جنگل تاریک یا جای یه سنگ وسط بیابون یا جای یه پیرمرد آب زیپو که نیم ساعت طول میکشه تا کفشای لعنتیش رو بپوشه . 
جای یه قدیس ، یه گربه ، جای اجداد و گذشتگان ...
میگفت اگه مدتی این کارو انجام بدید حس میکنید انگار دنیا داره تو روحتون نفــس میکشه 🍃 میگفت مهم اینه که ادم های خوبی باشیم . 
پ.ن : موفق باشید✋