خاطره Rahaجان
سلام به همه ی خواننده های وب تقریبا ۴ سال میشه که عضو وب خوبتون هستم و تا الان خاطره ای نزاشتم و این اولین خاطره ام هست امیدوارم خوشتون بیاد خب ی بیو بدم رها هستم ۱۵ ساله از تهران دوتا داداش دارم به اسم رهام و رایا.رهام با خودم دوقلو میشه و رایا متااااااستفااانه پزشکه و پدر گرامی هم پزشک هستن خب بریم سراغ خاطره: چند روزی بود سرما خورده بودم و گلوم و گوشم خیلی درد میکرد ولی اصلا جلو رایا و بابا آفتابی نمیشدم رایا هم از بیمارستان که میومد باید باهاش دست میدادم و میرفتم بغلش خداروشکر تب نکرده بودم چند روزی گذشت تصمیم گرفتیم بریم ویلامون توی شمال شب بود وسایل هارو جمع کردیم و صبح راهی شدیم که طبق معمول من با ماشین رایا و بقیه با ماشین بابا و خالم اینا هم پشت سرمون بودن توی جاده خیلی سرد بود و منم عاشق هوای سرد شیشه پایین آورده بودم سرمم بیرون بود که با زور رایا پنجره رو بستم صدای آهنگ زیاد کردیم و باهاش میخوندیم و کلی دیوونه بازی در آوردیم حدودا ۲:۳۰-۳ بود که رسیدیم و وسایل هارو گذاشتیم داخل هوا سرد بود که کنار استخر واستاده بودم که رایا گفت گلی نری تو استخر هوا سرده گفتم باشه که شایان( پسرخالم)منو هل داد افتادم تو استخر که دیگه در حال یخ زدن بودم رایا منو آورد بیرون سریع رفتم لباس هام رو در آوردم دراز کشیدم تو اتاق بدنم خیلی درد میکرد رایا صدام زد رفتیم برا ناهار و من یکم از ناهارم بیشتر نخوردم که رایا گفت چرا نمیخوری گفتم گرسنمه نیست دستمو گرفت گفت داغی گفتم نه خوبم که گفت مطمئنی گفتم اره سفره رو جمع کردیم و من و رهام و رایا شایان و شروین داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم دیدم رایا سرش گرمه سریع رفتم اتاقم پی ام دادم شروین ( پسرخالم)گفتم شروین رایا پیشته؟ میخواستم مطمئن بشم که نیاد اتاقم که پی ام داد فکر کنم الان دیگه رسیده باشه اتاقت بلند شدم در قفل کنم که دیدم مثل ازرائیل بالا سرم واستاده گفت کجا آجی گلم گفتم ها!! هیچ جا رو تخت خوابیدم رایا هم اومد کنارم خوابید نزدیکای غروب بود که با صدای رایا بلند شدم میگفت رها پاشوو خوبی؟ چته؟ داری تو تب میسوزی گفتم رایا من خوبم بزار بخوابم که منو بلند کرد استرسسس گرفته بودم گفت همینجا باش برم کیفم رو بیارم که ی جیغی زدم همه اومدن تو اتاق بابا گفت چی شده که رایا گفت هیچی حالش خوب نیست میخوام معاینش کنم همه رفتن پایین رهام گفت رایارهام گفت رایا کمک خواستی صدام کن(مدیونید فکر کنید برای امپوله
)منم فقط جیغ میزدم رایا هم رفت کیفش و از ماشین بیاره که کلید اتاق منو برد گفتم رایا کلید کجا میبری گفت میخوام ببینم به اتاق رهام میخوره(
الان خر شدم؟ چی شدم دقیقا نمیدونم) رایا که رفت بیرون سریع در بستم و به سختی یواش یواش تختم رو آوردم گذاشتم پشت در تا نیاد داخل وقتی اومد بالا داشت در میزد که فهمید تخت پشت در هست گفت عشق داداش تخت گذاشتی؟؟
گفتم نه تریلی بابامه که گفت رها در باز کن حالت خوب نیست معاینت کنم گفتم رایا دست به من زدی نزدی اومدی داخل خودمو میکشمممم دید در باز نمیکنم شایان شروین و رهام صدا زد که در رو باز کردن
وقتی رایا اومد داخل هر چی بالش و پتو داشتیم ریختم روش فرار کنم که شروین منو گرفت و منم فقط جیغ میزدمرایا میگفت رها من هنوز دست بهت نزدم اینجوری جیغ میزنی هاا شروین رفت پایین و روی تخت نشستیم و رایا یکم باهام حرف زد تا راضی شدم معاینه کنه بعد از معاینه داشت توی دفترچم نسخه مینوشت گفتم رایا چی نوشتی؟؟هاا؟ رایاااا میگم چی نوشتییییی چند تا آمپول هست بگووو زود که رایا گفت میخوای بدونی چیکار هر چی گفتم بهم نگفت گفتم رایا آمپول نوشته باشی میتونی برا خودت بزنی رو من حساب نکن گفت باشه عشقم داشت لباس میپوشید که سریع از نسخه عکس گرفتم گفت عکسش میخوای چیکار گفتم هیچی و دفترچه برداشت و رفت سریع عکس فرستادم برای شروین (پزشک عمومی هست) گفتم شروین چند تا امپوله؟ بعد از چند مین پی ام داد اوووه اینارو رایا نوشته گفتم آره گفت برا تو هست؟ گفتم آره بگووو چند تا هست؟ گفت اون قدری هست که اشهدتو بخونی گفتم شرویییین مردم از استرس بگو دیگه که گفت رو هم رفته ۱۲ تا(من
) شروین چند تا دقیقا؟ درست نگاه کن بلد نیستی بخونی؟ شروین گفت رها فکر فرار نکن فقطاز استرس یخ زده بودم نمیدونستم چیکار کنم بعد از نیم ساعت رایا اومد و فقط دوییدم داخل اتاق رهام و در قفل کردم که رایا اومد بالا تو اتاقم و دید نیستم گفت نفس داداش کجا رفتی که گفتم رایا من بیرون نمیام اومد در باز کنه دید قفله گفت عههه تو که باز در قفل کردی گفتم رایا چند تا آمپول نوشتی گفت خیلی نیست گفتم نه 12 تا ناقااابل که داد زد شرویییین شروینم گفت بخدا خودش گفت بگم رایا دیگه عصبی شده بود میگفت رهاا تا چند دقیقه دیگه تو اتاقت نبودی تقویتی اضافه میشه واای خیلی حس بدی بود در باز کردم و با ترس و لرز اومدم بیرون چون رایا سر آمپول شوخی نداره رفتم داخل گفت به سلام در قفل کن (
)جوابش ندادم همینجوری داشتم گریه میکردم اومد بغلم کرد گفت عزیز دلم حالت خوب نیست بعدم الان که همه امپولات نمیزنی عشق من داد میزدم که بابا اومد بالا منو دید گفت دختر بابا چی شدههه گفتم بابا رایا میخواد منو بکشه
گفت کی جرات میکنه دست دختر من بزنه و به رایا گفت چی شده رایا گفت حالش بده بابا باید آمپول بزنه که من گریم بیشتر شد بابا گفت چی باید بزنه برا امشب گفت ۳ تقویتی ۲پنسیلین۱ پنادرو و۱ نوروبیون اینارو که گفت قلبم اومد تو حلقم سلام داد و رفت پایین که من حالم بد شد و سریع رفتم دستشویی وگلاب به روتون ... بابا اومد آورد منو تو اتاق رو تخت دراز کشیدم تا بکم بهتر بشمبعد از چند دقیقه رایا گفت بابا برگردومش که من جیغ میزدم و گریه میکردم دست به نزنیییید وای داشتم میمردم که شروین اومد بالا و با کمک بابا به زور من رو خوابوندن رایا داشت آمپول آماده میکرد من داشتم میدیدم و گریه میکردم که پشت به من شد 3 تاش رو آماده کرد اومد بالا سرم فقط کاری که از دستم میومد جیغ بود چون بابا و شروین منو محکم گرفته بودن رایا شلوارم رو داد پایین و پنبه کشید گفتم رایاااا یکم صبر کن که نیدل رو سریع زد(رایا وقتی آمپول میزنم نیاد رو آروم نمیکنه تو پا یکم با ضرب سریع میزنه و اروووووووم تزریق میکنه)یه جییییغ زدم خودمم ترسیدم نمیدونم از کجام اومد جیغه دااد میزدم فقط رایااااااا در بیااااار رایااااااا مردم شرویییین بگو در بیاره باابااا
سفت کردم که رایا میگفت رها شل کن زود باش نمیتونستم خیلیییی درد داشت که رایا نزدیک آمپول با دست فشار داد که هلااااک شدم ولی شل شدم و تزریق کرد تا آخرش فقط گریه میکردم و التماس میکردم که انگار با در و دیوار بودم آمپول کشید بیرون جاش رو با پنبه داشت فشار میداد و طرف دیگر رو پنبه کشید و زد رایااااااا جون رهااا در بیار درد دارهههه گفت رها سفت کردی تقویتی میخوری که گریم بیشتر شد بابا گفت رایا هیچی نگو ولی سفت نکردم و فقط گریه میکردم که رایا کشید بیرون وای خیلی درد داشت خیلی
آمپول آخری رو پنبه کشید و زد که دیگه آن قدر جیغ زدم نای نداشتم و آخری هم تموم شدبابا برام آب آورد و به سختی بلند شدم بکمذخوردم رایا گفت عزیز دل من چرا سفت میکنی خودت دردت میاد خب گفتم رایا درد داره درد درد درد میفهمی چیه؟؟؟فکر نکنم بدونی رایا گفت یکم استراحت کن امپولات بعدی بزنم که گربه کردم گفتم رایا من خوب شدم بسته دیگه هیچی نگفت گفتم رایا جونم گفت جون رایا گفتم یواش بزن اینارو درد نیاد خب گفت مگه من دلم میاد به یدونه اجیم بد بزنم گفت بخواد عزیزم زود بزنم تموم بشه به زور بابا و شروین من رو خوابوندن به لحظه برگشتم دیدم رایا داره پنسیلسن آماده میکنه هر کاری کردم نتونستم بلند بشم این قدر جیغ زدم رایا اومد گفتم رایااااااا یک درصد هم فکر نکن این امپولا رو به من بزنیااا تصورشم بده گوشی بابا زنگ خورد و رفت بیرون که شروین حریفم نشد و سریع پاشدم دام خیلی درد گرفت رایا گفت رها هر چی دیرتر بخوابی امپولا رسول میکنه بیشتر دردت میاد بابا تموم شد و من رو آورد توی اتاقگفتم بابا بخدا درد میاد پنسیلسن گفت عزیزم پات شل بگیر درد نمیاد خوابیدم و رایا اومد شلوارم تا زیر باسنم کشید پایین گفتم رایا بخدااا خیلی بزرگه این
از اون کوچیکاش بزن تو رو خدا گفت تو دوتا پات میزنم درد نیاد فقط جون رایا شل بگیر گفتم سعی میکنم گفت بازم خوبه پنبه کشید که من همینجوری جیغ میزدم که یهو زد اول که میخواست پمپ کنه سفت شدم هر چی میگفتم رها شل کن درد میاد گفتم بخدااا نمیتونمممم رایااااااا درش بیااار سوختممممم بابااااا
رایا جای آمپول قبلی رو فشار داد که خیلیییی درد گرفت و شل کردم و داشت تزریق میکرد و منم التماس میکردم انگار قیر داشت میرفت تو پام قیر دااغ
رایا داشت همینجور میزد گفتم رایاااا در بیار خودت گفتی نصفش میزنم اون یکی پااام گفت رها شل بگیر صدا نده دوتا پن داری دردت میاد تمووووم نمیشد لامصب رایااااااا در بیااار دستت بشکنه رایاا که داداش جون تصمیم گرفت بعد از یک قرن آمپول رو از پای بنده در بیاره داشت با پنبه فشار میداد که داد میزدم نکننننننن درد میاد گفت باشه باشه آروم باش واای خیلی درد میکرد جای آمپول که رفت سراغ اون یکی و میخواست آماده کنهگفتم رایا بخدا زنگ میزنم هانیه(دوست رایا) گفت خب بزن گوشیش برداشتم و رمزشم که بلد بودم زنگ زدم هانیه که برداشت و من فقط گریه میکردم بیچاره هانیه ترسیده بود میگفت رها عزیزم چی شدههه رهااا اتفاقی افتاده گفتم هانیه بیا رایا رو ببر ما دیگه لازمش نداریم گفت چی شده عزیزدلم گفتم هیچی منو آبکش کرده خندید گفت بمیرم مریض شدی گفتم نه رایا مریضه که گفت گوشی بده بهش ببینم چی شده شروین و بابا رفته بودن پایین گفتم بزار رو اسپیکر هانیه گفت رایا چیکار خواهر من کردی باز تو؟ گفت هانیه بخدا حالش بده بعدم من۴ بیشتر نزدم نمیشه این بشر رو کنترل کنی که هانیه گفت چند تا نوشتی گفت ۷-۸ تا که داد زدم ۱۲ تاااا هانیه گفت رایا رحم کن ۱۲ تا خیلیه عزیز من رایا گفت تا ببین چی میشه و خداحافظی کردن رایا داشت نگام میکرد گفتم هااا خوشکل ندیدی؟ گفت نه ندیدم قفل کن راحت شدی زنگ زدی؟گفتم نه گفت بخواب امپولات بزنم که گریه هام شروع شد گفتم رایا یکی دیگه بزن این درد داره هنوز جای این درد میکنه مریضای تو چیکار میکنن از دست تو من نمیدونم بیچاره ها گناه دارن گیر تو افتادن به خواهراتم رحم نمیکنی تو گفت رها مثل آدم میخوابی عشقم یا صدا بابا کنم؟ گفتم گزینه سه هیچکدام گفت پس صدا میزنم گفتم نه نهه میخوابم فقط آروم بزن تودراز کشیدم و سرم رو مردم توی بالش و با دست محکم گرفته بودن رایا گفت رها شل بگیر زود بزنم پنبه کشید توی بالش جیغ میزدم آمپول زد تا چند ثانیه فقط تونستم تحمل کنم که سفت شدم و بابا همون موقع اومد تو اتاق و یکی از پاهام خم کرد روی اون یکی پام و رایا خیلیییی اروووووووم تزریق میکرد هر چی داد میزدم در بیااااار فقط داشتم فحش رایا میدادم بلند بلند شروینم میگفت کلی فحش جدید یاد گرفتم ادامه بده که فقط میخواستم زوود تموم بشه خیلی درد داشت خیلی اصلا نمیتونید تصور کنید تا آخر که تموم شد داشتم جیغ میزدم و رایا کشید بیرون بعد از چند دقیقه من هنوز دمر بودم گریه میکردم گفت قفل کن من چطوره؟ گفتم رایا بتمن حرف نزن گفت باشه عشقم استراحت کن دوتا دیگه مونده بزن تموم بشه هیچی نگفتم که مامان گفت رایا رها رو بردین کشتارگاه اینجوری جیغ میزنه گفتم مامااان بیا پسرت ببر پایین بابا داشت جای آمپول فشار میداد و قربون صدقم میرفت گفتم بابا رایا نزنه خودت بزن گفت باشه عزیزم خودم میزنمابا آمپول آماده میکرد و رایا منو یه جوری گرفته بود انگار دزد گرفته بابا پنبه کشید گفت نفس عمیق بکش و بعد زد اینم خیلی درد داشت و کلی گریه کردم بابااااا بستههه درد میاااد وااای باباااا رایا بیارشش بیرون
که بابا آورد بیرون حالم بد شد و سریع با کمک رایا رفتم دستشویی و دوباره... برگشتم که گفتم تب بر زدی؟ گفت آره سه تای اولی یکی از بر بود رسیدیم اتاق هر کاری کردن من دراز نکشیدم و همینجوری داشتم تو بغل رایا گریه میکردم و منو گرفته بود بالا داشت آمپول آماده میکرد و بعد از چند دقیقه همینجوری واستاده شلوارم کشید پایین که جیغ زدم باباااااا نهههه بسته رهام اومد بالا ما رو که دید گفت بابا
واستاده میزنی؟؟ رایا گفت آره بابا پنبه کشید و فرو کرد که چنان جیغ زدم رهام بیچاره بیشتر از من ترسیده بود رایا میگفت رها بخدا پرده ی گوشم رو لازم دارم عزیزمرهام بیچاره بیشتر از من ترسیده بود رفته بود پیش بابا میگفت بابااا بستشههه دردش میاد خواهرمو کشتیین بابا یواااش بزن دردش میااد که دیگه اهراش یکم سفت مردم و بابا چند تا ضربه زد بالا آمپول شل شدم و کشید بیرون شوهر خالم بابام ثداکزد و رفت پایین رهام پنبه نگه داشته بود که گفتم رهااام فشار نده گفت باشه فدات شم دو دقیقه ولت کردما ببین چه بر سرت آوردن رایا گفت خودشیرینی لباسش درست کن رو تخت ببرمش و رو تخت در دراز کشیدم رهامم اومدن بود پیشم جوک میگفت و کلی خندیدیم وام خیلی درد داشت رایا کیسه اب گرمم داد رهام برام بزاره وقتی جای امپولا دید گفت یا خدا رها چندتا زدی گفتم نمیدونم دیگه کم کم خوابم برد و ساعت3 صبح بود که بیدار شدم رفتم دستشویی برگشتم رایا بیدار شده بود گفت عشقم بهتری که جوابش ندادم گفت قفل کن من گفتم رایااااااا گفت باشه باشه گفتم دلم درد میکنه گفت نفسم میزاری به شیاف کوچولو بزارم برات گفت رایا دست به من بزن ببین چیکار میکنم من اصلا پام درد نمیکنه گفت باشه بخواب جای امپولات ببینم رفت ی پنبه الکلی آورد و کشید جای امپولا و تقریبا 4 بود که خوابیدیم اینم از خاطره من دوستتون دارم ببخشید خیلی طولانی شد فردا هم کلی آمپول خوردم اگر دوست داشتید بگید تعریف کنم البته دیگه امتحان ها شروع شده و انشالله که بعد از امتحان ها در خدمتتون هستم موفق باشید و روزگار به کام😙