خاطره دکتر مهدیه
به نام خدای مهربون
سلام به روی ماهتون خوب هستید؟ خوب بی وقفه میرم سراغ خاطرم که مربوط به یک سال پیش هست چون یه خرده طولانیه خاطره:
روز چهارشنبه بود که من تو کلینیک بودم و داشتم مقاله های چند تا از رزیدنت ها رو میخوندم که یکی از بچه های داروساز که تو آزمایشگاه کار میکرد با صورت نگران اومد داخل بلند شدم گفتم صبا جان چیشده عزیزم؟ صبا: خانم دکتر ساحل(یکی دیگه از بچه های داروساز که اتفاقا تو همین پروژه با همسرش آشنا شد و یک ماه پیش عروسیشون بود و همسرش هم رزیدنت مغز و اعصاب هست و قراره در طول پروژه تخصصشو بگیره) حالش اصلا خوب نیست همش داره بالا میاره ؛ رفتم آزمایشگاه دیدم حالش اصلا خوب نیست و مدام حالت تهوع داشت به صبا گفتم ساحل رو بیار اتاق من صبا:چشم الان میارمش. منم رفتم از تو ماشین کیفمو برداشتم و رفتم بالا دیدم ساحل رو صندلی نشسته و دستش رو شکمش گذاشته گفتم ساحل جان عزیزم بلند شو رو تخت دراز بکش که بلند نشد سرشو انداخته بود پایین و اشک میریخت به صبا گفتم صبا جان شما چند دقیقه بیرون باش و با ساحل حرف زدم که انگار شب قبلش با همسرش مهرداد دعوا کرده بودن و ساحل هم روحیه حساسی داره حالش بد شده بود منم یه خرده باهاش حرف زدم و کمکش کردم رو تخت دراز کشید و معاینه کردم که مورد خاصی نبود یه معده درد عصبی که براش دارو نوشتمو مهر کردم بعد اومدم بیرون دیدم آقا مهرداد پشت در واستاده منم نسخه رو بهش دادم که بگیره و داشتم میرفتم آزمایشگاه یه سر بزنم که صدام کرد خانم دکتر ببخشید حال ساحل چطوره؟من:معده درد عصبی داره ؛ اومد جلوتر گفت: آخه چند روزه مدام عصبی میشه من:اجازه ندین این اتفاق بیفته ساحل دخترجوونیه قشنگ نیست از الان به این حد عصبی بشه گفت بله درک میکنم چشم من:زنده باشین راستی من حس میکنم الان بهتون نیاز داره بهتره کنارش باشید...و رفت منم رفتم آزمایشگاه کارمو انجام دادم بعد یه ساعت رفتم اتاقم دیدم ساحل و مهرداد باهم بگو بخند میکنن ؛ خوشحال شدم که فهمیدم مهرداد آمپولای ساحل رو زده و الان حالش بهتره که دیگه باید میرفتم یه جلسه ای واسه شرکت چون باید تو یه مناقصه مهم شرکت میکردم رفتم دیدم وکیل شرکت اونجاست و همه چی داره خوب پیش میره که از اونجا هم اومدم خونه وسایل خودم و شهاب رو جمع کردم چون اون روز واسه اردبیل بلیت داشتیم و میخواستیم چند روزی اردبیل بمونیم که شهاب اومد سریع رفتیم فرودگاه و بعد حدود یه ساعت رسیدیم اردبیل که یه ماشین گرفتیم که تو راه گوشم کیپ شده بود و رفتیم خونه ما که وقتی در خونه باز شد شوکه شدم همه خواهر برادرم اومده بودن(من دو تا خواهر و یه برادر بزگتر از خودم دارم که همه ازدواج کردن و مریم فرانسه زندگی میکنه و سمانه روسیه و مهدی هم کانادا و فقط من ایران زندگی میکنم) اول رفتم مامانم عزیزدلم رو بغل کردم و بعد بابا رو بغل کردم بعد سمانه و مهدی و مریم از سه جهت همزمان بغلم کردن دیگه به حدی ذوق داشتم که خدا میدونه آخه سه سال پیش اینجوری دور هم جمع شده بودیم آخرم خواهرزاده ها و برادرزادم که ریختن رو سرم و بوس و بغل و... که یه عالمه حرف زدیم وعد دورهم نشستیم و اونقدر حرف ناگفته داشتیم که نمیدونستیم از کجا شروع کنیم و کلی باهم حرف زدیم که بابا گفت بلند شید وسایلتونو جمع کنید بریم باغ که همگی آماده شدیم بریم باغ و چقدر طبیعت حال و هوای خوشی داره بی نظیره... رسیدیم باغ و آقاسالار نگهبان باغ درو باز کردن و رفتیم داخل و با مریم خانم (همسر آقاسالار) هم احوالپرسی کردیم و من بلافاصله رفتم سمت اسطبل که شهاب اومد سمتم و گفت: خانم دکتر کجا تشریف میبرید؟ گفتم شهاب بیا بریم سوارکاری گفت مهدیه جان الان رسیدیم بزار یه خرده دیگه بریم گفتم باشه و رفتیم یه خرده با بچه ها والیبال بازی کردیم که عالی بود و نماز خوندیم و بعد من یخرده رفتم با مامانم حرف زدم که شهاب اومد گفت بریم؟؟؟ گفتم بریم ....رفتیم اسب هارو از اسطبل برداشتیم و رفتیم زمین های اطراف رو بگردیم (شهاب مربی سوارکاری بوده و بعد ازدواج به منم یاد داد) واقعا هوا عالی طبیعت عالی...همینطور داشتیم میرفتیم که به شهاب گفتم بیا مسابقه بدیم ببینیم کی سوارکار بهتریه؟؟؟ گفت اها میخوای با مربی خودت مسابقه بدی باشه با این که برنده معلومه ولی چشم... یه تپه رو مشخص کردیم هرکی زودتر برسه بهش برندست و مسابقه دادیم که فقط با فاصله یه متر شهاب برد وقتی رسیدیم بالا تپه گوشم به شدت تیرکشید که سریع اومدم رو زمین نشستم و دستمو رو گوشم گذاشتم که شهاب نگران اومد و پرسید چیشده گفتم گوشم تیر میکشه گفت سرماخوردی باز نمیگی؟گفتم نه سرما نخوردم ولی از فرودگاه گوشم درد میکنه گفت باشه بلند شو برگردیم خونه باغ گفتم نه تا اینجا اومدیم بریم روستا سر بزنیم گفت آخه تو حالت خوب نیست گفتم خوبم بریم و رفتیم مردم رو دیدیم کلی خوشحال شدم و رفتیم پیش چند تا مریض و بعد برگشتیم خونه باغ که من رفتم اتاق رو تختدراز کشیدم چون بی حال بودم آخه جالبه اصلا سرما هم نخورده نبود و بی حال بودم که شهاب اومد و با اتوسکوپ گوشمو دید گفت مهدیه گوشت به شدت عفونت کرده ؛ تا اومدم حرفی بزنم مریم خواهرم بلند داد زد مامان مامان بلندشو... به حدی ترسیدم که با شهاب بدو بدو رفتیم حیات دیدم مامانم دستشو گذاشته رو قفسه سینش و نفس نفس میزنه (مامان مشکل قلبی داره و اون روزا باید یه جراحی پیوندقلب انجام میداد ولی تو لیست انتظار بود) که مامانو بلند کردیم بردیم اتاق شهاب سریع کیفشو آورد و بعد معاینه گفت یه حمله خفیفه چیز خاصی نیست بعد به من گفت واسه مامان یه آنژیوکت وصل کنم خودشم از داروهای مامان دو تا آمپول برداشت و آماده کرد ؛ برای مامان وصل کردم و شهاب آمپولا رو وریدی تزریق کرد و برای مامان اکسیژن گذاشت و مامان خوابش برد و سریع یه سری دارو نوشت و گفت میرم شهر اینارو بگیرم که محمدرضا(شوهرخواهرم یعنی همسر سمانه) اومد گفت منم میام و با هم رفتن که دیدم سمانه گریه میکنه و بقیه هم بدجوری حالشون گرفته هست به الینا(خواهرزادم) گفتم یه آب قند درست کنه و رفتم پیش سمانه گفتم سمانه جان خواهرم نگران نباش یه حمله خفیف بود که به خیر گذشت گفت پس کی یه قلب واسه مامان پیدا میشه؟ بغلش کردم گفتم خیلی زود فقط باید آروم باشیم... بعد اینکه بچه ها بهتر شدن رفتم تو اتاق که دلم میخواست یکی بیاد منو دلداری بده از استرس پاهام میلرزید (آخه من بچه آخر خونوادم یا به عبارتی ته تغاریم و خییییییلی وابسته مادرم هستم با این حال هیچ وقت لوس نبودم جوری که بابام معتقده بیشتر از بقیه بچه هاشون سختی کشیدم) که بلند شدم رفتم تو باغ و پشت ساختمان نشتم رو سبزه ها و آسمون رو نگاه میکردم تا بلکه یه خرده آروم بشم که برادرم مهدی اومد نشست کنارمو دستشو گذاشت رو پاهام گفت خودت همه رو آروم میکنی و اینقدر بی قراری؟ منم چیزی نگفتم...که الینا اومد گفت خاله یه خانومه دخترشو آورده که حال دخترش اصلا خوب نیست گفتم الان میام خاله جون ؛ رفتم و خانومه و دخترشون بلند شدن گفتم بفرمایید بشینید. خانومه توضیح داد دخترم از صبح تب داره و نمیتونه چیزی بخوره و دلش هم درد میکنه گفتم اگه ممکنه بریم اتاق معاینش کنم رفتیم اتاق بالا و به دختره که اسمش سارا بود گفتم عزیزم میری رو تخت دراز بکشی؟ که شروع کرد ریز ریز گریه کردن گفتم چیشده دخترم؟ گفت سوزن میزنی؟ گفتم شما چند سالته عزیزم؟ گفت14 سالمه گفتم باید ببینم وضیعیتت چطوره اگه خوب بود چشم هرچی شما بگی آمپول نزن باشه؟ گفت تورو خدا نزنم دیگه که مامانش عصبانی شد منم به مامانش گفتم میشه شما بیرون باشید گفت خانم دکتر این نمیذاره معاینش کنید گفتم منو سارا با هم کنار میایم شما نگران نباشید و ایشون رفتن بیرون و رفتم پیش سارا نشستم گفتم خوب سارا جان اجازه میدی معاینت کنم؟ که سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت و منم کیفمو آوردم و معاینش کردم که گلوش عفونت داشت و تب هم داشت و دل دردش هم چیز خاصی نبود ولی دقت کردم وقتی داشتم معاینش میکردم به دستش که دست میزدم اخماش میرفت تو هم ازش پرسیدم دستت درد میکنه؟ گفت آره یکم گفتم دستتو بده به من وقتی فشار میدادم درد میکرد که یه دفعه دستشو کشید به یکی احتیاج داشتم نگهش داره رفتم لیلا زن داداشم رو صدا زدم بیاد گفتم لیلا جان یه لحظه دستای سارا رو بگیر و به دقت بررسی کردم که فقط بلند بلند گریه میکرد گفتم تموم تموم شد ببخشید به لیلا گفتم یه لحظه پیشش باشم رفتم از مامانش چندتا سوال پرسیدم و مشکوک به راشیتیسم شدم به مادرش گفتم من واسه سرماخوردگی بهش قرص میدم فقط بایدسر ساعت مصرف بشه که مادرش گفت ساعتش یادم میره چون بیشتر وقتا سر زمین کار میکنم گفتم پس یه آمپول بزنه بهتره گفت بله آمپول بزنید اینجوری بهتره گفتم بله چشم شما بفرمایید من یه آمپول بهش بزنم بعد برین گفت باشه و مریم ازشون پذیرایی کرد رفتم از کیفم یه پنی سیلین و شیاف و سورنگ تست برداشتم و رفتم بالا دیدم سارا و لیلا چه گرم گرفتن باهم گفتم سارا جان شما باید آمپول بزنی گفت تو رو خدا نه من سوزن نمیزنم گفتم زود تموم میشه فقط یه کوچولو تحمل کن باشه؟ و شروع کرد گریه کردن اول واسش تست کردم که خودشو کشت اونقدر گریه کرد و بعد نیم ساعت به لیلا گفتم بیاد رفتم آمپولو آماده کردم و این دفعه خودش دراز کشید رفتم بالا سرش شلوارشو دادم پایین و پدو کشیدم و نیدلو فرو کردم آروم آروم تزریق کردم که باهاش حرف میزدم که حواسش پرت بشه ولی انگار نه انگار فقط گریه میکرد که تموم شد و جاشو ماساژ دادم و شلوارشو دادم پایین و شیافو گذاشتم و لباسشو درست کردم و رفتم دستامو شستم و برگشتم بالا دیدم از خجالت همونجوری رو تخت خوابیده رفتم از پشت کلی قلقلکش دادم و بغلش کردم و کلی باهم حرف زدیم که دوست شدیم و براش یه عکس و آزمایش نوشتم که فردا انجام بده و مادرش گفت فردا عروسی برادرشه و کلا ماهارم دعوت کرد که گفتم اگه بتونیم چشم میایم و خلاصه رفتن که بعدش من رفتم پیش مامان و علایمش رو چک کردم که خداروشکر بهتر بود و بعد هم یه بالش برداشتم و کنار مامان خوابیدم چون گوشم چپم خیلی درد میکرد به همون سمت خوابیدم و بعد نیم ساعت چهل دقیقه بیدار شدم که دیدم مامانم دستمال خیس رو شکمم گذاشته و بالا سرم داره قرآن میخونه بلند شدم گفتم مامان خوبی؟ گفت من که خوبم ولی تو چیشدی مامان جان؟ گفتم چیزی نیست یه خرده گوشم عفونت کرده شما نگران نباشگفت از تبی که داری معلومه چقدر خوبی ؛ بلند شدم بغلش کردم گفت مهدیه تو هیچ وقت لوس نبودیاااا گفتم مامان بذار یه بارم شده لوس بشم که شهاب در زد و اومد داخل و حال مامانو پرسید بعد گفت مامان جان من یه سری قرصاتونو عوض کردم و برای مامان ساعت مصرفشو توضیح داد و رفتیم شام خوردیم که مریم و سمانه زحمت کشیده بودن همش هم غذاهای اصیل اردبیلی درست کرده بودن که عالی بود بعد نشسته بودیم که شهاب پیام داد مهدیه جان بیا اتاق کارت دارم جواب دادم چشم و رفتم اتاق و دیدم از بین داروهایی که گرفته تب بر برداشت و آماده کرد گفت تبت خیلی بالاست بذار اینو بزنم بیاد پایین که دراز کشیدم و آمپولوزد که درد نداشت و دوباره گوشمو دید گفت مهدیه یه چیزی بگم نه نمیگی گفتم بگو چی؟؟؟گفت یه پنادور و یه 6.3.3 بزن گفتم شهاب چطور دلت میاد من این همه درد بکشم گفت باور کن عفونت گوشت و گلوت خیلی زیاده گفتم فقط یکیشو ؛ خندید گفت میرم بیرون آمادشون کنم حاضر شو بیام خانوم دکتر... همین که شهاب رفت بیرون رضا(خواهرزادم پسر سمانه که بینهایت شیطونه نوزده سالشه ولی هر کاری که فکر کنید کرده خونه رو آتیش زده تلویزیون رو داغون کرده جوری که سمانه تموم وسایل برقی خونشونو از نو خریده و راستی اولین بار پانزده سالگیش شهاب بهش پنادور زده و هنوز یادشه) آره رضا اوند تو درو قفل کرده گفت خاله پاشو پاشو تو از آمپول نجات بدم خندم گرفت گفتم خاله جون من که آخرش باید بزنم فرار چه فایده ای داره گفت خاله عمو یهار این آمپولو بهم زده هنوز پام درد میکنه گفتم رضا جانم اون مال سه سال پیشه گفت پس خاله ببین چجوری زده زده که هنوز پام درد میکنه خاله پاشو دیگه اهورا ماشینو آورده لب پنجره وااای کلی خندم گرفت چه تدارکاتی هم دیده منم تو دلم گفتم بذار یه باربینم فرار از آمپول چه مزه ای داره خلاصه پنجره رو باز کرد و اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم که دیدم الینا هم هست من و الینا عقب نشستیم و رضا و اهورا جلو نشستند و گفتم خب کجا قراره بریم اهورا گفت عمه بریم شورابیل گفتم هر جا دوست دارین برید آهنگ رو بلند کردن خلاصه رفتیم شورابیل کنار دریاچه نشستیم و خوراکی خوردیم و خوش گذشت که فهمیدم بچه ها هیچ کدوم گوشی نیاوردن فقط بخاطر مامان کلی نگران شدم آخه بخاطر قلبش نباید استرس داشته باشه اونجا با تلفنش یه زنگ به مامان زدم که خیالش راحت شد و بعد یک ساعت دیدم شهاب و مهدی اومدن که مهدی عصبانی شد و رفت سمت اهورا و رضا که شهاب رفت جلوش گفت داداش چیزی نیست که خدارو شکر همه سالمن مهدی داد زد گفت انگار نمیفهمن مامان مریضه استرس براش سمه که گفتم مهدی جان داداشم خداشکر اتفاقی نیفتاده به خاطر من کوتاه بیا باشه؟؟ مهدی یه دست به موهاش کشید گفت سریع سوار شید بریم که منو و شهاب و الینا سوار یه ماشین شدیم و مهدی و رضا و اهورا سوار اونیکی شدن که شهاب منو که دید بلند بلند میخندید میگفت آخه تو کی از آمپول فرار کردی که این بار دومت باشه خودمم خندم گرفت خلاصه اون فرار من هنوزم سورژه شهابه... برگشتیم خونه باغ که شهاب سریع پنادور رو آماده کرد و منو خوابوند و اهورا رو صدا زد که باشه گفت مهدیه جان تو رو خدا سفت نکن تکون هم نخور اوکی؟؟ گفتم باشه فقط آروم بزن گفت چشم نگران نباش و با بسم الله نیدلو زد باورتون نمیشه داشتم فلج میشدم خیلی خیلی خیلی درد داشت اهورا دستمو گرفته بود و منم دیگه داشت از تحملم خارج میشد گفتم شهاااااب جان مهدیه درش بیار گفت جانم جانم تحمل کن الان تموم میشه که سفت کردم شهاب کنار محل تزریق رو فشار داد که یکم شل شد و بقیشو زد کهخیلی درد داشت و شیش سه سه رو هم زد که دردش کمتر بود و قابل تحمل تر بود و اهورا منو بوسید و رفت بیرون و شهاب هم اومد کنارم نشست یه خرده راجع به وضعیت مامان حرف زدیم و شهاب بلند شد سه تار رو آورد و گفت مهدیه دلم میخواد سه تار بزنی و منم شروع کردم که شهاب همزمان باهاش شعر شهزاده رویای من رو میخوند و فردا هم رفتیم عروسی که دیدم چقدر با عروسی های مدرن امروز فرق میکنه سادگی و صمیمیتش و جواب آزمایش سارا هم دیدم که راشیتیسم داشت و براش دارو و آمپول نوشتم که مصرف کنه و بهتر بشه....
پ ن:حلول ماه رمضان ماه برکت مبارک
پ ن:بچه ها تو این روز های عزیز خیلی برای منو شهاب دعا کنید که با مشکلات پیش رومون بتونم کنار بیایم...
پ ن:این مدت که تو وب بودم واقعا عالی بود امیدوارم بچه های کنکوری خیلی موفق باشید.
پ ن:خیلی قدر خانواده هاتونو بدونید و اینکه بدونید خیلی حسرت دور هم جمع شدن خانواده هاشونا دارن.
پ ن: شاید یه مدت بریم اصفهان زندگی کنیم و من اونجا تو علوم پزشکی تدریس کنم یعنی بالاخره شهاب موفق شد منو راضی کنه که تدریس کنم کسی از بچه های وب تو علوم پزشکی اصفهان درس میخونه؟شاید بزودی هم دیگرو ببینیم؛ من همیشه آرزو داشتم تو تموم شهر های ایران زندگی کنم...
پ ن: و نهایتا امیدوارم اوضاع اقتصادی خیلی خیلی بهتر بشه و راستی بچه ها اگر کسی اینجا فکر میکنه من میتونم تو هر زمینه ای بهش کمک کنم حتما بهم بگه قطعا اگر در توانم باشه دریغ نمیکنم....
در پناه خدا