خاطره مینا جان
سلام مینا هستم یک بار دیگه ام براتون خاطره نوشته بودم.
مرسی از دوستای گلی که زیر خاطره قبلی کامنت گذشتن من شرمنده ام که جواب ندادم.این گلهای زیبا تقدیمتون عزیزانم 🌸🌼🌹🌻🌺🌷
توی خاطره قبلی گفتم که انقدر که از دکتر جماعت فراری ام از آمپول فراری نیستم.کلا از دکتر رفتن فارغ از اینکه قراره چه دارویی بگیرم خوشم نمیاد خداروشکرم که دکتر توی فامیل نداریم.(البته دکتر تا دلتون بخواد داریم ولی پزشک نداریم.) الحمدالله رب العالمین (دکترهای عزیز ناراحت نشید لطفا،پزشکی شغل و حرفه ی مقدسیه همین که چندین وچند نفر شب راحت تر میخوابن به واسطه ی طبابت شما یعنی خودتون و شغلتون انسان ها شریفی هستید.مشکل از منه که از دکتر فراریه ام😖😞😩)
خدا هیچ بنده ایی رو مریض نکنه و لباس عافیت به تن تمام بیمار ها بکنه
یه روز بعد از ظهر طبق معمول سرگرم درس خوندن بودم که دیدم هعی دارم میرم دستشویی و نه تنها فاصله ها کم میشه بلکه درد و سوزش ادرار هم اضافه میشه (معذرت میخوام از صراحت کلامم) با شروع این داستان منم بیکار نموندم و خود درمانی رو آغاز کردم با خودم گفتم الان باید آب زیاد بخورم تا خوب بشم.کتری رو آب کردم به نقطه جوش که رسید خاموشش کردم و شروع کردم به لیوان لیوان آب جوش خوردن ولی هر چقدر زمان میگذشت حالم بدتر میشد و دردش زیاد تر .از اوجایی که آستانه ی تحمل دردم بسیار بسیار بالاست تحمل میکردم جوری که حتی همسرم متوجه تغییر حالم نشد فقط میگفت چرا انقدر دستشویی میری منم میخندیدم میگفتم همین جوری😬😬😬😬
این وضع تا 12 شب ادامه پیدا کرد و شوهرمم رفت خوابید منم خودمو سرگرم کارای آشپزخونه کردم که بخوابه اخه اصلا نمیتونستم حتی برای چند دقیقه یک جا ساکن بمونم و باید یه سری به دستشویی میزدم
(الکی مثلا من خوبم دارم خونه رو جمع و جور میکنم)
خداروشکر کردم که خوابش برده منم با خیال راحت میتونم به خود درمانی هام ادامه بدم ولی زهی خیال باطل .
واقعا درد زیادی داشتم و همچنان خوشحال و شاد و خندان با موبایل خودمو سرگرم میکردم. از ساعت یک نصف شب به بعد کلا دیگه ادرارم به رنگ خون شد.وقتی این وضعیت رو دیدم واقعاااااااا ترسیدم اولین بار بود اینطوری میشدم.
از سر شب گاهی لرز میکردم ولی دیگه رسما انقدر شدید لرز داشتم که به وضوح صدای دندون هام که بهم میخورد رو میشنیدم رفتم دو تا پتو آوردم انداختم روم و بخاری رو تا جایی که یاری میکرد زیادش کردم منتظر بودم حالم خوب بشه😕😕😕😕 ولی تا یکم گرم میشدم باید میرفتم دستشویی و لرزم میکردم بدجووووور
تا ساعت 4 به هر بدبختی بود تحمل کردم ولی از ساعت 4 به بعد حس میکردم عزراییل اطرافم با یه نیشخند کریه در حرکته
مجبور شدم شوهرمو بیدار کنم که بریم دکتر ، حالا بیا و این آقا رو از خواب بیدار کن هرچی صدا میکردم بیدار نمیشد.اخه عادت نداره من بخاطر اینکه حالم خوب نیست بیدارش کنم از خواب.
بلخره با سلام و صلوات شازده از خواب بیدار شد و رفتیم بیمارستان.
دکتر تا منو دید گفت زنده ایی؟
گفتم بله زنده که هستم ولی نفس ، نفسای آخره
گفت از لرزش دستات و فکت که محکم روی هم قفل کردی تا لرزشت اذیتت نکنه و رنگ صورتت مشخصه
خلاصه آزمایش خون و ادرار نوشت.برای اولین بار توی عمرم به خاطر درد شروع به گریه کردم .شوهرم انقدر تعجب کرده بود حتی نمیدونست باید چطوری منو آروم کنه فقط میگفت چیکار کردی با خودت؟؟؟
این خانومی ام که قرار بود خون بگیره رگو پیدا نمیکرد این سوزنو تو دستم چرخ میداد بعد خرچ خرچ صدا میاد وااااای هنوز یادم میاد دلم ریش میشه. یکی ام نبود بگه اخه خواهر من اشتباه داری میزنی دربیار اون بی صاحبو بزن اون طرف تر.
هیچی دیگه اخرشم رفت به یه نفر دیگه گفت بیاد خون بگیره که خداروشکر این یکی موفق شد.
حالا مگه میتونستم از روی صندلی بلند بشم.توانشو نداشتم چشمامم سیاهی میرفت و سرگیجه داشتم شدیدددددد.با یه دستمم فکمو گرفته بود از بس که لرز داشتم.
بعد از نمیدونم چقدر وقت که دیگه حقیقا رو به موت بودم جواب آزمایش آماده شد تا به دکتر نشون دادم گفت چرا انقدر عفونت داری؟ خودمم خبر نداشتم چی شده بود که اینجوری شده بودم
دارو داد گفت همین الان استفاده کن شوهرم رفت دارو بگیره من ولو شده بودم روی صندلی های بیمارستان .
میدونستم قرار بازم درد آمپولو تحمل کنم ولی واقعا مهم نبود برام.
دکتر دوتا آمپولو جدا کرد گفت اینا واسه الان بقیه روزی یکی و توضیح داد که جنتامایسین رو معمولا انقدر زیاد نمینویسن ولی چون عفونت زیاده هر 6 تا رو حتما تزریق کن.
انقدر حالم بد بود با آغوش باز و روی گشاده رفتم به سمت اتاق تزریقات
آمپول اولی رویادم نیست چی بود ولی درد آنچنانی نداشت شایدم انقدر من درد کشیده بودم که این درد هیچ بود.
دومی که جنتامایسین بود خیلی دررررررد داشت همین که نیدلو وارد کرد تا نزدیکی های سقف پریدم بالا 😂 فکر کنم بدجا زد خانومه بعدم تازه کلی دعوا کرد که چرا تکون میخوری. اخه مگه دست خودم
بود خواهر من. همین که موادش وارد پام شد دردش شروع شد منم بدون اینکه خودم بخوام سفت کرده بودم .خانومه عصبیه بد خلق میگفت از سنت خجالت بکش (من فقط 26 سالمه یه جوری گفت از سنت خجالت بکش خودم شک کردم 26بودم یا 62.)خو چیکار کنم دست خودم نیست دیگه با هر بدبختی بود شل شدم اونم نامردی نکرد با سرعت نوووووور بقیشو تزریق کرد.با کلی ناله خودمو رسوندم تو ماشین یه سری قرص داشتم خوردم و به محض ورود به خونه احساس آرامش دوباره بهم دست داد.توی دلم داشتم میگفتم خدایا به حق بزرگیت مریضات از بیمارستان نجات پیدا کنن برن سر خونه زندگیشون که خوابم برد تا فرداش ساعت 2 ظهر خوابیدم .البته اگه این قضیه دستشویی رفتنه نبود که تخت گاز میخوابیدم ولی وسط اش هعی باید میرفتم دستشویی.
3تای دیگه از آمپولا رو تزریق کردم و بقیشو بیخیال شدم سنوگرافی ام نرفتم.خوبم شدم ولی دوماه بعدش باز به همون روز افتادم ولی خیلی خفیف تر .این بارم خود درمانی جواب نداد😕 خود درمانی ام خود درمانی های قدیم😂
مامانم خدابیامرز میگفت آدم هر دردی بگیره میگه این بدترین درده دنیاست منم اون شب هزار بار گفتم این مرض بدترین مرض دنیاست.
حوصله داشتید واسه شادی روحش صلوات بفرستید.🌸
مرسی از خودتون و چشمای نازتون که وقت گذاشتید وخوندید