خاطره پریناز جان

سلام علیکم حال شما چطوره؟؟؟ پرینازم امیدوارم ک خوب باشید 
واما خاطره:
سوم دبیرستان بودم خرداد ماه یه سرماخوردگی گرفتم ک نگو ولی خوب زیادتودید نبودم وهمش مثلاداشتم میخوندم من از امتحان دینی اومده بودم رفتم خونه کسی نبود برام عادی بود ۱ساعت بعد پرهام زنگ زد گفت اقاجون فوت شده الان میام دنبالت منم شروع کردم گریه کردن پرهام اومد دنبالم رفتیم اونجا تا بعدازظهرمهمون میومدمیرفت امتحان بعدیم ریاضی بود واصلاحواسم نبود ک فقط۱روزوقت داره ک بابا بهم گفت بروباپرهام خونه امتحانتو بخون گفتم باشه پرهام بردمنوگذاشت وخودش رفتمنم گرفتم خوابیدم(شب تاصبحش بیداربودم) بیدارک شدم حالم عجیب بود سرم ب شدت دردمیکردگلوم هم ازاون بدتررر😞😞😞 بابازنگ زد گفت اماده شو تایه ربع دیگ چلودرم منم رفتم اماده شدم و بابااومد رفتیم مراسم شام غریبانو تومسجدگرفته بودن یه مراسم عزاداری بعدشام هم رستوران بود‌ مامان طفلک خیلی بی تابی میکرد خاله نسرین هم همینطور بعدشام امیرحسین(پسرخاله نسرین۲۵ساله و دانشجوی پزشکی) من و نازنین(دخترخاله نسرین۱۹ساله و پشت کنکوری)اوردخونه ما گفت اگ کار داشتید زنگ بزنید درم قفل کنید حواستون باشه وایستاد ما رفتیم تورفت رفتیم خونه نازنین گفت وای خستم منم گفتم بریم بخوابیم گوشیمم گذاشتم ساعت۵(هیچی نخونده بودم ازریاضی)گوشیم زنگ زد نفهمیدم چجوری خاموش کردم ساعت۱۰بودک دیدم نازنین صدام میکنه پاشدم حالم افتضاح بودافتضاحاااا داشتم میسوختم نازنین گفت چت شده پریناز گفتم وای گلومم گوشم دردمیاد گفت الان ک همه درگیرن فردامراسمه میخوای خودمون بریم دکتر گفتم نه خودم خوب میشم گفت هرجورمیلته میلرزیدم نازنین گفت من میرم خونه خانمجون اینا نمیای گفتم ن تو برو من یکم بخونم اون رفت منم نشستم ب خوندن یکم ک گذشت دیدم نمیتونم رفتم تواشپزخونه۱دونه استامینیفون خوردم خوابیدم یدفعه با صدای باباپاشدم تکونم میداد اروم میگف پریناز پاشوسریع نشستم باباگفت داری تو تب میسوزی نازنین نگفته بود ک تشنج کرده بودی اخه پاشو بشین ببینم نشستم باباکامل معاینم کرد دفترچمو اورد شروع کرد ب نوشتن کفت خوندی امتحانتو گفتم ن اخم کرد گفت همین مونده امتحاناتو بیفتی گفتم میخونم مهرزد پاشد رفت بیرون حدود ۳۰مین بعد اومد گفت دراز بکش 😳😳😳گفتم بابا گفت زودباش خوابیدم اماده شدم بابا پنبه کشید زد گفتم اخ سریع کشید بیرون دوباره پنبه کشید سریع زد فکنم پنیسیلین‌ بود چون خیلی دیر تزریق میشد گفتم بابا دردداره گفت یکم تحمل کن گفتم اخ بابا توروخدا زودباش گفت تمومه کشید بیرون رفت اشپزخونهبابا بایه لیوان اب و سه چار تو قرص اومد داد خوردم گفت گوشیتو بزار ساعت ۴پاشو شروع کن ب خوندن گفتم باشه خوابیدم ساعت۴پاشدم احتمال و تابعو خوندم تاشب مشتق موندش ک قشنگ یادمه شب ساعت۲پاشدم تا۷ تمومش کردم 😰
ازامتحان مستقیم رفتم خونه خانمجون مامان و خاله نسرین وزندایی بودن با دایی کامبیز و دایی محمد و امیرحسین و نازنین و پرهام پرهام گفت چطوربود گفتم خیلی سخت بود 😰😰😰(واقعا هم نهایی ریاضی پارسال خیلی سخت بود) نازنین گفت خوب شدی گفتم بله ب لطف خبرچین شما حدودساعت۲بودک بابا و عمو داوود(شوهرخاله نسرین و دندانپزشک) اومدن باهمباباگفت پرینازبروتواتاق رفتم بابا اومد دوباره گوش وگلومو دیدگفت داروهات پیشته گفتم ن گوشی بابا زنگ خورد گفت سلام داد گفت خوبی داداش (فهمیدم عمو محسنه) اها باشه باشه الان میام بهم گفت میدم امپولو یکی برات بزنه کارواجب دارم میرم فعلا رفت و ده دقیقه بعد نازنین اومد گفت دایی کامبیز داره میاد گفتم وای من الان توواین شرایط گفت چ شرایطی گفتم دایی ناراحته گفت چ ربطی داره اخه پریناز دایی درزد اومد تو گفت اماده شو دایی جان و خودش شروع کرد ب اماده کردن دیدم۱۲۰۰گفتم دایی اون پنیسیلینی ک بابا نوشته بود ۸۰۰بودگفت بابات عجله داشت اینجاهم فقطط۱۲۰۰بود اشکال نداره زودترخوب میشی اماده شوب نازنین نگا کردم‌ وای خیلی میترسیدم دراز کشیدم دایی اومد بالاسرم نازنین گفت دایی بدون بی حسی؟؟؟دایی گفت نداریم 😰😰😰قشنگ گریه میکردم بلند بلند دایی گفت نترس پریناز اروم میزنم دیگ پنبه کشید وای یخ بود یخ تر شدم دایی سریع نیدلو زد گفتم ای شروع کرد ب تزریق دیگ فقط دستمو گازمیگرفتم صدام نره بیرون گفتم نازنیییین مردم دایی گفت نفس عمیق بکش داری سفت میشیا گفتم توروخدا بخدا دردداره گفت باشه الان درمیارم دراورد دیدم۱ccمونده سریع برگشتم دردشدیدی پیچید بلندگفم اخخ دایی گفت چراپامیشی بزاردردت اروم شه گفتم بیخیال اون۱سی سی شو گفت بیخیال شدم ک کشیدم بیرون دیگ دراز بکش اروم شه دردت ببخشید یکم امپولش سنگین بود تقصیر من نبود رفت بیروننازنین گفت بخواب . 
فرداش بهترشده بودم😊 
پ .ن :
آدم ها برای هم
سنگ تمام میگذارند
امانه وقتی که
درمیانشان هستی،نه !!!
آنجا که در میان
خاک خوابیدی
سنگِ تمام را میگذارند
ومیروند....
علی قاضی نظام

پ.ن:
گاهی وقتا یه چیزایی برات اتفاق میفته ک کلا مسیر زندگیت عوض میشه😣قدرچیزایی رو ک داریم بدونیم تمام 
مرسی دوستان عزیز برای کامنت های قبلیتون. شاید کنکور فقط یکی از مراحل بعدی زندگی باشع وادامه مسیر پراز این کنکورهاس ک باید تااخرین نفس براش جنگید....