خاطره پرستو جون
سلام خوبین دوستان من که اصلاخوب نیستم نمیدونم چه بلایی سرخانواده شوهرم اومده که نمیزاره نفس بکشیم😢
شایدغمگین باشه اماامیدواری هم داره😓
واماخاطره:
آرمان خودکشی کرد(رگای دودستشوزد)به موقع رسوندن بیمارستان آخ آرمان آخ...مادرشوهرم سکته کرداماخداروشکرخفیف بودواماآرمان،آرادآرمان روخیلی دوست داره وقتی بهش خبردادیم تازه رسیده بودخونه(شیف شب بود)دوباره برگشت بیمارستان یه جوری میدوییدانگارآرمان بااونه اگه دیربرسه خدایی نکرده فوت میشه😫دوبارم خوردزمین شلوارشم پاره شد..وقتی رسیدوضعیت آرمان تثبیت شده بودرفت کنارش سرشوبوسیددستشوگرفت داشت ازبی خوابی میمردمیگفتیم بروخونه میگفت نه بهوش بیادبعدمیرم آرمان چشماشوبازکردآرادبغلش کردباهم گریه کردن آرمان زجه میزدآرمان کمترازداداشم نیس قلبم کنده میشدوقتی اونجوری گریه میکرد..ولی کاری ازدستم برنمیومد😭هرچقدرآرادهیکلیه آرمان اینقدرلاغرشده بودکه آرادبغلش درازکشیدپرستاراومدآرمان تزریق داشت آرادپاشدگفت شمابریدخودم میزنم اونم چون آرادمیشناخت گفت چشمآرمان گفت من نمیخواستم تودرسربندازم شمارو..آرادم گفت میدونستی اگه میمردی کلی ازکارم عقب میفتادم مراسم کفن ودفنتم بودگفتم آراااااد؟الان وقت این حرفاست؟!گفت نه نیس خودش شروع کرد!آرمانم گفت من امپول نمیزنم آرادگفت غلط میکنی من میزنم میبینی چقدرخوشکل میزنی!باکمک آرادچرخوندیمش آرمانم نق میزدخیلی نمیتونست مقاومت کنه آرادتاواردکردآرمان شروع کردآخ اوخ کردم آرادگفت آرمان یکم دردداره تحمل کن دیگه که یهوآرمان گفت آیـــــــــــــــــی آخ این چیه درارش آیــــــــــــی آرادم گفت باش باش تموم درش اوردآرمان روخوابوندگفت حقت بودبیشعورعوضی بنددلم پاره شدوقتی پرستوگفت بیمارستانی..آرمان گفت میخوام برم خونه کاردارم آرادگفت بایدتافرداباشی بعدمرخصی چیکارداری گفت میخوام دادخواست طلاق بدم😳آرادگفت چیکارکنـــــــــــــــــــــی؟(آرمان وکالت خونده)گفت میخوام وکیل ترانه باشم طلاقشوبگیرم آرادگفت میشه بگی چیشده آرمانم تعریف کردترانه رفته پیش آرمان گفته کمکش کنه طلاق بگیره چون باسیاوش بدبخت شده گریه کرده گفته همش بخاطره توومامانته حالاکمکم کن آرمان گفته باشه دادخواست طلاقتوبنویس دلیل داری؟؟ترانه گفت ضرب وشتم!آرمانم حالش بدشده خودشومقصرمیدونست اومده خونه تحمل نکرده رگشوزده حالاکه زندس میخوادبه ترانه کمک کنه(سیاوش مردخوبی بودولی ازوقتی موضوع ترانه وآرمان روشنیدوحشی شدهرروزبه یه بهونه ای ترانه روکتک میزنه)آرادگفت نمیشه فرداصبح مرخصی یه باردیگه تزریق داری گفت میخوام برم همین الان همیــــــــــــــــن الان..!آرادرفت بیرون بایه پرستاراومدتوسرمش آرامبخش زدگفت حالامیخوابی😊آرمانم کمکم خوابش بردآرادم نشست روی تخت گفت آخ مامان آخ ببین چیکارمیکنی!خلاصش کنم آرمان طلاق ترانه روگرفت حالابی صبرانه منتظرسه ماهه تابره وترانه روعقدکنه ترانه وآرمان باهم خوب شدن اماترانه بامادرش وآرمانم بامادرش قهرهسیاوش بعدازطلاق به ترانه گفت تف توشرفت که وقتی توی نکاح من بودی به یکی دیگه فک میکردی ترانه هم گفت اشتباه نکن من اگه طلاق گرفتم بخاطروحشی بازیات بودوگرنه تحملت میکردم من برخلاف تومعنی تعهدومیدونم..مامان ترانه گفت من اجازه نمیدم باآرمان ازدواج کنی ترانه هم گفت من الان یه زن مطلقه ام نیازی به اجازه توندارم میخوای تیشه بدم بزنی به ریشه ام تمومش کن حالم ازتون بهم میخوره...بعدشم غش کردآرادرفت بالاسرش گفت فشارعصبی ببریمش بیمارستان تجهیزات همرام نیست آرمان بغلش کردگذاشت توماشین رفتیم بیمارستام یه آمپول داشت ترانه که دردکوچیک آمپولوبهانه کردوتاتونست گریه کردپ ن:آراددنبال اینه گندمامانشویجوری جمع کنه
پ ن:آرمان حالش خیلی بهتره
پ ن:ترانه توخونه ای که مهرش بودزندگی میکنه وپیش پدرومادرش نرفت
پ ن:امیدوارم همه ی عاشقابهم برسن وزندگی خوبی داشته باشن
پ ن:دوستون دارم خدایاورزندگیتون😘