خطره مریم جون
سلام
مریمم
اومدم خاطره دومم بگم 😁
همونطور ک گفتم من و همسرم تو ی شرکت کار میکنیم
مهدی مسئول آموزش پرسنل جدید شرکتِ و من هم واحد دیتا شرکت کار میکنم
مهدی بخاطر شغلش معمولا درحال مسافرت
چون دفاتر شهرستان ها پرسنل عوض میکنن و نفرات جدید باید آموزش ببینن
خب بریم سراغ خاطره
بهمن ماه پارسال برف خیلی شدیدی اومد
ک باعث شد شرکت دوروز تعطیل بشه
بخاطر بسته شدن اتوبان و خیابون ها
بخاطر اینکه خونه مامان مهدی نزدیکه ب محل کارمون من معولا اونجام
صبح بیدار شدم برم سرکار ک متوجه شدم تعطیله
مهدی از دو روز قبل رفته بود ماموریت قشم
برای آموزش نماینده جدید
زنگ زدم بهش گفتم چخبره ک نگران نشه
مدام سفارش میکرد ک بیرون نرو
برف بازی نکن
مریض میشی
تهدید میکرد ک اگه حرف گوش نکنی و مریض شی من میدونم و تو (مهدی از من یازده سال بزرگتره و البته از نظرجثه بدنی هم خیلی درشته و من خیلی کوچولوعم در مقابلش )
ولی از اونجایی ک کودک درون من خیلی بازیگوشه کلا ب حرف ها و تهدید های همسر گرام توجهی نداشت
ظهر بود ک داداش مهدی و بچه هاش اومدن اونجا
رفتیم برف بازی ک بخیر گذشت و مریض نشدم
مهدی از قشم برگشت و چون لباس آنچنانی گرم با خودش نبرده بود سرماخورد
سرکار بودیم ک دیدم مهدی اومد گف حالش خوب نیس و میخواد بره خونه
سریع هماهنگ کردم و باهاش رفتم
رفتیم دکتر
بعد از معاینه دکتر گف گلو و گوشش عفونت کرده و تب شدیدش بخاطر عفونت بایدآنتی بیوتیک تزریقی بگیره
نسخه نوشت و رفتیم گرفتیم
برگشتیم کلینیک
دکتر گف همین الان آمپولتو بزن
ی پنادور و ی دگزا و تب بردادیم دست پرستار و مهدی رف اتاق تزریقات
بدون هیچ سروصدایی آمپولاشو زد و اومد بیرون
ازش پرسیدم زدی😳
گفت بله
مگه مث توام دنیا رو خبر کنم
ی آمپوله دیگه
هیچ اومدیم خونه
مهدی رف استراحت کنه و منم با کمک ملیحه جون براش سوپ درست کردم
برا شام بیدارش کردم
میگف حالم بهتره ولی ب شدت تب داشت
با هر بدبختی ک بود راضیش کردم شیاف بزاره ک تبش بیاد پایین
شب هم مثلا برای اینکه حواسم بهش باشه
کنارش خوابیدم
صب با حس بد درد گلو بیدار شدم
وقتی نشستم حس میکردم موندم زیر قطار
تمام بدنم درد میکرد
زدم زیر گریه
مهدی بیدار شد گفت چی شده
گفتم حالم بده
گف بهت گفتم پیش من نخواب هی اصرار کردی
ببین مریض شدی
پاشو ببرمت دکتر
گفتم نمیام بعدش خودت حالت خوب نیس
نمیخواد پاشی راه بیوفتی
از اون اصرار و از من زیربار نرفتن
ملیحه جون صدامون کرد برای صبحانه ک باهر بدبختی بود با زور چندتا لقمه خوردم
خیلی بیحال بودم رفتم تو اتاق دراز کشیدم
مهدی اومد گف پاشو ببرمت دکتر
خودمم برم آمپولامو بزنم
گفتم تو برو من نمیام
گف پاشو عزیزم لج نکن بدتر میشی
مظلوم نگاش کردم
گف بیا بریم میگیم آمپول ننویسه
گفتم قول بده
گف قول میدم آماده شو
بلند شدم حاضر شدم و رفتیم دکتر
بعد از معاینه دکتر گف بدنش خیلی ضعیفه
عفونت چندانی نداره ولی ترجیحا آمپول بزنه بهتره
چون ضعیفه ممکنه عفونت با سرعت بیشتری پیش بره
مهدی هم خیلی خونسرد گف هرچی لازم براش بنویسید☺️
از در مطب ک اومدیم بیرون بغضم ترکید
گفتم تو قول دادی
گف عزیزم دیدی دکتر چی گف
بشین تا داروهاتو بگیرم و بیام
با گریه گفتم اینجا نمیشینم میخوام برم تو ماشین
دید ک حالم خیلی خوب نیس قبول کرد
سوئیچ داد بهم و خودش رفت داروخانه
داروهای منو گرفت و برد ب دکتر نشون داد
اومد دنبالم گف بیا بریم هم تو آمپولتو بزن
هم من بعد بریم خونه
با گریه گفتم من آمپول نمیزنم
گف فقط این پنی سیلین بزن
اونم چون باید تست بشه
گفتم نهههه
کلی قربون صدقه م رف تا قبول کردم
از تو کیفش آمپولای خودشم برداشت و رفتیم داخل مجدد
نشستم پرستاره اومد گف بده آمپول تورو تست کنم
تا جواب بده آمپولای شوهرتو میزنم
مهدی اومد کنارم آستینمو زد بالا و خودش واستاد جلوم
نمیدیدم پرستاره داره چیکار میکنه
ولی همین ک پنبه الکلی کشیده شد رو دستم گریه م دوباره شرو شد
خیلی سریع تزریق کرد و گفت تموم شد
مهدی یکم کنارم نشست بعدش رفت آمپولاشو زد
اومد پیشم گف خوبی ؟؟؟
گفتم بریم خونه😢☹️
گف آمپولتو بزن بریم
دکتر بعد از چند دیقه اومد دستمو دید و گف مشکلی نداره میتونی بزنی
مهدی بلندم کرد برد تزریقات و پالتومو درآورد
گف ببین من زدم
اصلا درد نداره
راحت دراز بکش
خودتو شل کن
قول میدم دردت نیاد
یهو گریه م شدیدتر شد گفتم مث قول صبحت
خندید گف نههههه
این دفعه قول مردونه😁
پرستاره اومد تو اتاق و مشغول آماده کردن آمپول شد
مهدی هم منو خوابوند و آماده م کرد
شنیدم ک ب پرستاره سفارش میکرد ک یواش بزنه چون میترسم
پرستار اومد کنارم و گفت آماده ای بزنم
باگریه گفتم نه 😭
خندید گف زود میزنم دردت نیاد
گریه نکن ببین شوهرتم الان مث همینو زد
بعد پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد
چند ثانیه نشد ک دردش شرو شد
گفتم آییییییییی و اشکام شروع کردن ب تندتند اومدن
مهدی گف جاانم تموم شد عزیزم
خیلی زمان نبرد ک تموم شد
(مهدی خوشش نمیاد تو محیط های عمومی سروصدا کنم یا کولی بازی دربیارم اینو همون اول گفته بود بهم ) درنهایت با گریه و ی آییییی کوچولو آمپول تموم شد
بلند شدم و لباسامو مرتب کردم و باکمک مهدی پالتو پوشیدم و اومدیم خونه
تا ملیحه جون چشمامو دید گفت چی شدی عزیزمممم
مهدی گف چیزی نیس
کوچولو خانوم آمپول زده😁
ملیحه جون گف قربونت برم
مگه صب نگفتی ب دکتر میگم ننویسه
چرا اذیتش کردی بچمو
کمکم کرد رفتم تو اتاق و لباسامو در آوردم
خیلی بیحال بودم
دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد
با صدای جان از خواب بیدار شدم ک داشت صدام میکرد چشمامو باز کردم دیدم وایستاده کنار تخت
بغلش کردم و گفتم کی اومدی
گف عمو زنگ زد گف مریض شدی اومدم بوست کنم خوب شی😍😍😍😍
فشارش دادم ب خودم و باهم رفتیم بیرون سلام و احوال پرسی کردم و نشستم پیششون
مهدی گف برو ی چی بخور برا ناهار بیدار نشدی
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه پیش ملیحه جون تامنو دید شرو کرد قربون صدقه رفتن
برام غذا آورد
مشغول خوردن غذا شدم و همزمان با جانیار بازی میکردم
مهدی اومد پیشم گف خوب غذا بخور ک باید بعدش آمپول بزنی
یهو چشمام درشت شد گفتم برای چی
گف یادت نرفته ک دکتر چی گف
گف بدنت خیلی ضعیفه و مقاومت نداره
گفتم تو گفتی فقط همون ی دونه رو بزنم☹️
گف بعله گفتم تو کلینیک همونو بزن
بقیه رو خودم میزنم برات
غذا کوفتم شد
با بغض و گریه غذامو خوردم
بیچاره جانیارم هنگ کرده بود چرا دارم گریه میکنم
ملیحه جون ناراحت شد مهدیُ دعوا کرد
گف چرا کوفت کردی غذاشو
غذام ک تموم شد رفتم تو اتاق دراز کشیدم مهیار با جانیار اومدن خداحافظی کردن رفتن
من موندم و مهدی و ملیحه جون 😭
مهدی اومد تو اتاق گف حرف بزنیم
سرمو تکون دادم یعنی باشه
گف میخوام آمپولاتو بزنم
دوتا بیشتر نیست
اگه همکاری میکنی ک خب حرفی نیست و میزنم
اما اگه میخوای اذیت کنی پاشو ببرمت درمانگاه بزنی زود برگردیم
میدونستم تو درمانگاه اذیت میشم
چون نباید کاری کنم ک مهدی عصبانی شه
قبول کردم ک تو خونه خودش بزنه
دراز کشیدم
گف قول بده ک الکی گریه نمیکنی و اذیت نکنی
رومو کردم اونور
گف نشد دیگه قول بده
سرمو تکون دادم
گف باریکلا
رفت آمپولا رو آماده کرد و اومد لبه تخت زانو زد
چون شلوار لی تنم بود راحت نبود
گف پاشو شلوارتو یکم بیشتر بدم پایین
شلوارمو درست کرد و دوبار درازم کرد
پنبه کشید و سریع سوزن وارد کرد و مواد خالی کرد و کشید بیرون
اصلن متوجه نشدم
گفت دیدی درد نداشت
کنارشو دوباره پنبه کشید
ب پشتوانه این ک اولی درد نداشت کاملا راحت خوابیده بود
سریع سوزن وارد کرد
تا شروع کرد ب تزریق درد گرف
گفتم آیییی
گف جون یکم تحمل کن
دیدم نمیشه تحمل کرد گفتم مهددددی درد داره بسهههههه
گفت الان تموم میشه
دستشو گذاشته بود روی پام ک نتونم حرکت بدم ب خودم
تحملم تموم شد و شروع کردم ب جیییغ جیییغ کردن ک تموم شد و کشید بیرون
ملیحه جون صدامو شنید اومد تو اتاق
دید دارم گریه میکنم
گف چیکارش کردی مهدی 😡 کشتی بچمو😡 دو روز اومد اینجا کوفتش کردی (6ماه عقد کردیم ،،5ماهشو اونجام 😂)
مهدی داشت جاشو ماساژ میداد
گف الکی جیغ جیغ میکنه اصلن هم درد نداشتن آمپولاش
بلند شدم نشستم گفتم بروووو قهرم باهات ☹️
اصلن برو ماموریت دوباره😡
مهدی خندید گف برم ماموریت دوباره مریض میشمااا😁 دلت دوباره آمپول میخواد 😁
پاشو بریم برات کارتون گرفتم ببینیم ( من عاشق انیمیشن م )
😍😍😍😍😍گفتم کو ببینم
گف با این قیافه داغون و زار زده نه
برو صورتتو بشور بعد
اینم خاطره دوم
البته خیلی کامل و کلی بود😂