خاطره سارا جون
سلام خانم ها و اقایون
من بار اولمه که خاطره میذارم اسمم سارا دوست سهیلا اینجا رو هم خودش بهم معرفی کرد والان هم داره کار های بروشور و کاتالوگ من وانجام میده وسلام خیلی میرسونه البته از خونشون قبلا سهیلا خاطراتی که اینجا میذاشته برای من ومریم تعریف میکرد وبعد برای شما اپ میکرد وحتما در جریان هستید که رشته ما گرافیک ومشغله زیاد داریم وبدو بدو جز خوراک ما محسوب میشه
این خاطره بر میگرده به دوران اوایل ازدواج من و امیر همسرم من ۱۶ ساله بودم که عقد بودیم وپارسال که ۱۸ سالم بود عروسی کردیم . برای ماه عسل مثلا قرار بود دونفری بریم شمال که بعد بنا به دلایلی شد قشم قرار بود دونفر باشیم که یه ببشور به اسم های سهیلا ومریم همراه ما اومدند مریم خب با شوهرش این سهیلا هم با مریم راهی شد اونقدر مسابقه دادیم حسابی جریمه شدیم شب بندر عباس خوابیدیم من ومریم وسهیلا یه چادر امیر و محمد شوهر مریم یه چادر دیگه قبل خواب والیبال بازی کردیم حسابی داغم شده با یه تاپ خوابیدم وتنها یه پتو گلبافت داشتیم که سهیلا وسط خوابید نصفه شب من پتو بکش مریم پتو بکش سهیلا راحت خواب .
نزدیک های صبح احساس سرما کردم ولی خواب ترجیح دادم صبح کمی که نه بیشتر گلوم می سوخت تا ظهر صبر کردم خوب نشدم که هیچ بدتر هم میشدم ولی به روی خودم نیاوردم ظهر جوج جاتون خالی نوش جون کردیم بعد از ظهر سهیلا دسته بدمینتون رو کرد با مریم یه ست ۲۵ زد که مریم برد شب خوراک لوبیا خوردیم حس کردم دارم تب میکنم تا همینجا رو هم ریسک کردم خواستم به امیر بگم که مریم پیشنهاد قدم زنی داد تا خود اسکله کمی که قدم زدیم لرز کردم سهیلا هم بستنی یخی مهمونمون کرد خسته نباشه دیگه بدتر شدم توی راه به امیر گفتم جون سارا یه حرفی بزنم ناراحت نمیشی گفت نه بزن این چه حرفیه موضوع که گفتم کارد میزدی خونش در نمیومد فقط گفت برگردیم چادر وقتی برگشتیم وسایلش اورد داخل چادر وشروع به معاینه کردن کرد وداخل دفترچه خودش نسخه ها رو نوشت که محمد گفت بذار منم نگاهی کنم وقتی نگاه انداخت گفت زیاد نیست امیر گفت کم هم هست ورفت دنبال دارو سهیلا کمی دلداریم داد همچین مواقعی فقط یکی باید دستم بگیره که سهیلا بود وقتی امیر برگشت داخل نایلون ۸تا امپول بود داشتم سکته میکردم که سهیلا باهام حرف زد مریم کمکم کرد دمر شم سهیلا از چادر بیرون رفت مریم کنارم نشست امیر با یه عصبانیت گفت تکون خوردی سفت کردی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی تا تونستم شل کردم ودست مریم گرفتم پد الکلی کشید واروم فرو کرد دردی حس نکردم درش اورد بعدی اماده کرد سوزن که وارد کرد پام اتیش گرفت حس کردم مواد مذاب داخلش ریختن خواستم سفت کنم یاد حرف امیر افتادم گزیه ام گرفت با بغض اسمش صدا زدم امییییررررر تروخدا درد داره
امیر اروم گفت الان تموم میشه در اورد جاش ماساژ داد دوباره پنبه کشید سمت دیگه که گفتم نه همونجا بزنه چون سمت چپ راحت نبودم ولی گوش نکرد ارومسوزن وارد کرد اخراش یع ایییییی گفتم لباسم مرتب کرد سرم بوسید شب خودش کنارم خوابید که نصفه شب توی خواب بیدار گفت تب دارم دیگع چیزی نفهمیدم که یه سوزش توی باسنم حس کردم که امیر گفت یه شیاف بود تموم شد تا خود صبح خوابیدم فردا هم دوتا امپول زدم واو سه تارو گفت اگه لازم شد
بار اولم بود که خاطره میذارم سهیلا هم الان اس داد که چشماش کاسه خون شد نمیتونه دیگه کار کنه خب البته حقشه
بای بای خواننده های عزیز