خاطره رهاجون
سلام من اومدم دوباره اگه خوشحال شدین از اومدنم موقع نظر ها 👌این استیکرو بزارین😘 این خاطره مربوط به بنده هست ماله چهارشنبه سوری پارساله: با صدای ترقه ؛ فشفشه؛پروانه و کلی چیزای دیگه از خواب پریدم بلند شدم رفتم تو پذیرایی رهام رو صدا میزدم ولی انگار تو خونه نبود رفتم سراغ گوشیم که بهش زنگ بزنم بعد از چندتا بوق جواب داد: جانم عزیزم بفرما...... رهام کجایی بیا من میترسم 🙈......دم درم اگه میخوای بیا پایین !...... باشه الان میام.... قطع کردم و رفتم یه مانتو قرمز با شلوار مشکی با روسری قرمز کم رنگ پوشیدم یه رژ ملایم هم زدم خودمو تو اینه نگاه کردم همه چی تکمیل بود کلید رو گرفتم همه ی برقا رو خاموش کردم یه چراغ خواب روشن کردم که خونه نور داشته باشه رفتم پایین خیلی شلوغ بود به سختی رهام رو پیدا کردم رفتم کنارش:به به خانم خانما خوش اومدی ....منو به خودش چسبوند و باهم داشتیم نگاه میکردیم یهو یادم افتاد که گوشیم رو نیاوردم .....رهام!: جانم چیشده؟
میشه برم گوشیمو بیارم ؟
برو گلم مواظب باش فقط ....یه لبخند بهش زدم و اروم ارون از کنار مردم رد شدم تا رسیدم به در خونه یهو یه چیز اومد زیر پام رهام از دور داد زد رهااااا مواظب باش هفت ترقه هست(یه همچنین چیزی بود دقیق نمیدونم درست گفتم یانه) که پشت سر هم ........ ( دیگه خودتون میدونین😔) منم یه جیغ بلندی کشیدم نمیدونم چیشد که همه چی تار بود فقط رهان بالاسرم میدیدم که صدام میکرد: رها!ابجی صدامو میشنوی؟! رها چشاتو باز کن
دیگه چیزی نفهمیدم که تو بیمارستان چشام رو باز کردم : ا....ب....اب...... رهام اومد بالاسرم: عزیزم چیشد یهو ؟ حالت خوبع؟ سرمو تکون دادم
پرستار اومد داخل : خانم لطفا برگردین تزریق دارین از جام بلند شدم نشستم : نه نه من امپول نمیزنم گریم گرفت رهام من امپول نمیزنم اومد دستامو گرفت پامو صاف کرد......رهام نه ولم کن جیغ میزدم..... کمرمو گرفت نصف تنو چسبوند به خودش( فک کنم متوجه شدین حالتم رو) شلوارمو کشید پایینن.....نننن رهام تروخدا ن..... پرستار اومد جلو خنکی پنبه رو حس میکردم که سوزن وارد شد تکون خوردم که رهام منو محکم تر به خودش چسبوند کم کم دردم داشت میگرفت: اایییییییییییی رهامممم ااااااا درد داره اااااایییی رهام: جون دلم میدونم درد داره تحمل کن نفسم .....نمیشههههه ااااااای اخ کشید بیرون رهام شلوارمو درست کردم از تخت اومدم پایین دیدم پرستار داشت امپول اماده میکرد .....نه دیگه نمیزنم لطفا رهام . سریع سرم رو از دستم جدا کردم رهام عصبانی شد دستشو اورد جلو که منو بزنه که مشت کرد: بیا بزن منو رهام افرین دیگه منم میخوای بزنی باشه بزن ....از اتاق با سرعت رفت بیرون پرستار هم داشت مارو نگاه میکرد و رفت بیرون منم رفتم از تو اینه کوچیکی که اونجا بود خودمو دیدم کیفمو از صندلی گرفتم و از بیمارستان زدم بیرون یه ماشین گرفتم رفتم خونه ماشین رهام تو حیاط بود فهمیدن خونس رفتم تو دیدم پذیرایی نیست رفتم تو اتاق دیدم رو تخت دراز کشیده تا منو دید بلند شد نشست دستاشو دراز کرد گفت بیا بغلم منم گریم گرفت رفتم تو بغلش یکم قربون صدقم رفت بعد درجا منو برعکس کرد شلوارمو داد پایین سوزنو فرو کرد نگو که نقشه داشته این از کجا میدونست من میام اخه حتما داشت از پنجره نگاه میکرد ذهنم درگیر بود امپول هم درد نداشت ساکت بودم که کشید بیرون جاشو ماساژ داد: ببخشید خواهری اما مجبور بودم یواشکی بزنم چون نمیزاشتی داشتم میرفتم داروهاتو از داروخونه خریدم اومدم خونه از پنجره نگاه میکردن منتظرت بودم که دیدم داری میای سریع امپولو اماده کردم( دیدین چه باهوشم من) رها منو بخشیدی که میخواستم بزنمت؟ ها؟
چیزی نگفتم بلند شدم رفتم لباسمو عوض کردم برقو خاموش کردم رو تخت دراز کشیدم
هرچی هم صدام زد جواب ندادم☺️☺️تا کارهای فرداش
تمام
راستی
نماز روزه هاتون قبول حق
دوست دار همشگی شما رها
کامنت یادتون نره😘😘💋