خاطره ی فاطمه

این خاطره که میخوام تعریف کنم واسه پنج سال پیشه که من پانزده سالم بود و برادرم تازه نامزد کرده بود. چون که تک پسر بود و ارشد خیلی محبوب بود و همه خیلی دوستش داشتن. البته خیلی بد و محکم آمپول میزد. زن داداشم خیلی اون زمان خودشو می گرفت و ما ازش خوشمون نمیومد. یه روز مهمونی خالم بود که زن داداشم حالش خیلی بد بود مامانمم گفت واسه شب که مهمون میاد باید حالش خوب شه و برند دکتر و آمپول بزنه که تا شب خوب شه. زن داداشم سه سال از من بزرگتره. وقتی برگشتن دیدم خیلی ناراحته و نشستن که مامان واسش آب پرتغال آورد چون زن داداشم خیلی خوشگله و مامانم میخواست پُزشو به فامیلاش بده اصلا دوست نداشت مریض باشه.

بعد از چند دقیقه داداشمو زنش رفتن تو اتاق دختر خالم که آمپول بزنه و منو دوتا از آبجی هام و دختر خالمم رفتیم پشت در که همین که صدای زن داداشم بلند شد ما چهار نفری رفتیم تو اتاق یه کم از سمت چپش بیرون بود و سوزن تو باسنش. حتی شرتشم معلوم نبود. همین که رفتیم تو دختر خالم گفت ببخشید نمیدونستم شما اومدین تو این اتاق الآن یه وسیله که میخواستمو بر میدارم بریم که داداشم سوزنو کشید بیرونو گفت نمیخواد یکیتون بیاد پاشو نگه داره یکیتون کمرشو.

من حواسم جمع شد و دیدم یه آمپول دیگه کنارشه من رفتم کمرشو نگه داشتمو فهیمه هم پاشو دختر خالمو فرزانه هم وایسادن بالای سینما داداشمم سمت راستو تا نصفه لخت کردو سوزنو فرو کرد. زن داداشمم مدام می گفت آییییییییی بسهههههههه مردم... محسن توروخدا درش بیار آخرش گریش گرفت که محسن سوزنو کشید بیرون و گفت یه کم استراحت کن تا من بعدی رو آماده کنم.

ستاره هم مدام ناله میکرد که نمیخوام بعد از دو مین دو تا آمپول آماده شد که یکی پنج سی سی و قرمز بود محسنم سمت چپو پنبه مالید و سوزنو فرو کرد ستاره هم اینبار گریه کرد بعد وقتی تموم شد محسن گفت:عزیزم آروم باش فقط یکی دیگه مونده.

از تو کیسه یه پودر و آب مقطر درآورد  و مایع غلیظ زرد رنگو کشید تو سرنگ شلوارشو تا پایین باسنش داد پایین که من شورتشو که زیر شلوارش مچاله شده بود دیدم یه شورت توری مشکی و شورتشم کامل داد پایین و گفت:خودتو کامل شل کن.

وسط باسن راستشو که پنبه کشید ستاره گفت:وای نه.

آمپولو که فرو کرد اولش فقط گریه کرد اما یهو جیغ کشید و پاشو تکون داد که فرزانه هم اومد کمک فهیمه و دختر خالمم اومد دستاشو گرفت و محسنم محکم واسش تا ته تزریق کرد چون زورش زیاده و میتونه به باسن سفت هم بزنه.

وقتی ما ولش کردیم هنوز گریه میکرد و باسنش کامل لخت بود و چهارتا پنبه هم روش بود و اونم توجهی نداشت معلوم بود اصلا نفهمیده که تموم شده چون بلافاصله دردش کم نمیشه ما هم همینطوری داشتیم ستاره رو نگاه میکردیم که محسن گفت:بسه ستاره خیلی وقته که تموم شد اونم سریع شلوارشو کشید بالا که محسن گفت اگه خیلی درد داری میخوای برات شیاف بذارم که ستاره گفت فقط بگو همه برن بیرون :دی