خاطره سارا جون
سلام به دوستای پایه خودم
سارا دوست خل وچلم سهیلا
هرچی فکرش کردم دیدم نمی تونم تا بعد از امتحانات صبر کنم الان یه خاطره مینویسم وبعد نمی نویسم تا پایان امتحانات البته خواهیم دید😜
خاطره من بر میگرده پارسال که جونم به جون بهار بچه جاری بند بود یه دختر تپل مپل سفید با چشمای عسلی رنگ
کلا چهارسالشه وایی که چقدر دوسداشتنیه
هر وقت هر جا بریم توی بغل منه جاش وفقط سرم با بهار گرم میکنم وکلا همه رو فراموش میکنم تابستون بود قرار بود برم خونه مامان جونم😇 وازطرف دیگه دلم برای بهار لک زده بود رفتم از زهره جون جاری گرفتمش اول رفتیم پارک وبعد رفتیم خونه مامان جونم وقتی رفتم شنتیا بچه خواهرم اونجا بود .شنتیا ۶سالشه بر عکس بهار چشماش مشکیه پر کلاغیه ویه حالت خاصی داره نه خماره ونه درشت کلی بوسش کردم 😍😘بهار کلا پشت من بود وقتی اومد جلو محکم چسبیده به من شنتیا بهش اخم کرد😬 بهار هم یه جوری گفت شارا من بغل 😯
منم بغلش کردم شیطون بلا برا شنتیا زبون در اورد 😛😛
دست شنتیا گرفتم رفتم داخل خونه ساناز اومد طرفم بهار گرفت کلی بوسش کرد منم شنتیا باخودم بردم تو اشپزخونه به مامان سلام دادم وباهاش روبوسی کردم شنتیا رفت پیش بهار منم با ساناز کمی حرف زدم بهار اومد تو بغلم نشست شنتیا رو بروی من نشسته بود مامان جون میوه که اورد🍇🍉🍍🍒🥝🍏🍌🍓🍑🍇 بهار کمی انگور خورد به شنتیا گفتم خاله بخور یه چیزی که گفت میوه خورده بازهم تعارف کردم که گفت نمی تونه بخوره 😮 علتش که پرسیدم با یه اعتماد به نفس گفت هیکلم بهم میخوره کلا دیگه حرفی نزدم 🤐🤐
امیر زنگ زد بهم منم بهش گفتم بیاد خونه مامان جون وقتی اومد چشمش خورد به بهار یه جوری گفت وایی اینجاهم هست یع اخم ریز بهش کردم وبعدش اومد بهار بوسید کمی که گذشت بهار در گوشم گفت خاله برم اب بازی
منم گفتم: اصلا بهار خانم
فسقلی برام اخم کرد رفت گفت عمو من بلم اب باژی امیر کمی مخالفت کرد که بهار دوتا قطره اشک ریخت من گفتم بره امیرهم درست وحسابی جوری که کلا کسی نمیتونه حرفی بزنه اخم کرد وگفت یه بار گفتم نه پس یعنی نه بهار خانم 😡
بهار قهر کرد توبغلم نشست😔 شنتیا رفت لباس هاش در اورد رفت توی حوض اب بهارهم یه جور خاصی نگاهش میکرد وبعد نگاه امیر که داشت حرف میزد بهار اول رفت کنار حوض نشست وبعد شلوارش تا زد رفت داخل اب
😦نگاهم که بهش افتاد داشتم سکته میکردم نفهمیدم چطوری خودم بهش رسوندم اروم طوری که امیر نفهمه التماس یه نیم مثقال بچه رو میکردم که بیا بیرون 😦😓
اونم لبخند ژکوند میزد ابرو بالا مینداخت وسط حوض ایستاده بود دستم بهش نمیرسید از او طرف قلبم تو دهنم بود یه موقع صدای امیر پشت سرم شنیدم که گفت:سارا داری چیکار میکنی
همین که گفت منم تعادلم از دست دادم افتادم توی حوض
بهار شنتیا که میخندیدن فقط😍🤗😘 سریع بلند شدم از سرتا پاهام اب میچکید
امیر سرش به علامت تاسف تکون داد بعد دستم گرفت بیرون رفتم بهار کمی بازی کرد اومد بیرون ولی خب جرات نگاه کردن به امیر نداشت☹️😓 منم موهاش خشک کردم بردمش توی اتاقم که دوران مجردی توش عشق وحال میکردم دنبال یه دست لباس بودم که یه دامن کوتاه از اونایی که تا زیر باسن تازه مد شده بود حدود دویا سه سال پیش 👗داشتم که پاش کردم با یه تاپ رژ جیغ قرمز با لاک صورتی دلم براش ضعف رفت ساناز که مدام قربون صدقه اش میرفت
امیر هم گفت کاش این لباس هارو هم برای ماهم میپوشید منم موهاش کشیدم کلی بهش غر زدم که این لباسا دمد شده قدیمیه😬😝
شام که خوردیم بهار برگردوند به زهره خانم کلی هم تشکر کرد رسیدیم خونه کمی حس کردم تب دارم وگلوم میسوخت 🤕 گوشم تیر میکشید😳 چیزی نگفتم فردا که شد امیر رفت مطب منم زنگ زدم به زهره خانم فکر کردم بهار هم سرما خورد که گفت نه چیزیش نیست 😥غذای امیر درست کردم براش با پیک فرستادم تا شب با مریم وسهیلا چت میکردم😁 وقتی امیر اومدم بهش سلامی دادم شام براش اماده کردم موقع خوردن کمی سالاد خوردم🥒🍅🌽🌶 وتنقلات بهونه کردم🍟🍫🍪🍩🍭 چیزی نخوردم موقع خواب امیر متوجه شده بود ولی بروی خودم نیاورد منم اوضاع رو قرمز تشخیص دادم یاد دوران مجردیم افتادم که ساناز میخواست بیاد تو اتاقم کلی اذیتش میکردم یه کاسه بزرگ اب کردم لای در اتاق کمی باز کردم سطل روی در گذاشتم خدا خدا میکردم که سطل قبل اومدن امیر نیوفته بعد هم خاستم کاکتوس بذارم🌵🌵 گفتم گناه داره روی تخت نشستم🛏 ناخن میجویدم صدای پای امیر نزدیک شد در که هول داد سطل اب ریخت روی سرش😁😂🤣😅 روی تخت بشکن میزدم وهورا میکشیدم امیر هم فقط به من زل زده بود 😐کیفش هم دستش بود اب از سرش میچکید یه لبخندی زد وگفت نوبت ماهم میشه خانم 😉 واز اتاق رفت بیرون تیشرتش عوض کرد دوباره اومد همین که اومد طرفم خواستم فرار کنم از پشت بغلم کرد وبا صبر حوصله معاینه کرد و گفت الان وقت تلافیه سریع بوسش کردم😍😘😙 مظلوم نگاهش کردم😶
باخنده گفت فایده
داره در کمال تعجب دیدم امادشد واس خواب 😮😯 منم خوشحال خوابیدم نصفه شب احساس کردم نمی تونم پاهام تکون بدم و چند لحظه بعد یه سوزش حس کردم خواستم بلند شم که امیر گفت تموم شد عزیزم تا اومدم بفهمم چی به کجاست دوباره طرف دیگه باسنم الکلی شد همین که امپول فرو کرد یه جیغ کشیدم😢😭😭 کلا نمی تونستم تکون بخورم فق اییییییی اییییی میکردم دستم که بردم عقب محکم گرفت فقط جیغ میزدم که ترووووووووووخدددددداااااااااااااا درش بیار امیییررررر
اما کو گوش شنوا کارش که تموم شد کمی جاش فشار داد لباسم بیشتر کشید پایین امیر گفت شیافه فقط به صورت کلامی مخالفت کردم در کل کاری نمی تونستم انجام بدم وقتی کارش تموم شد پتو کشید روی سرم 😢😭
منم پشتم بهش کردم خوابم برد فردا صبحش حالم خوب شده بود سر میز صبحونه باهاش حرفی نمیزدم حتی نگاهش هم نمیکردم 😑 همین که صبحونه اش خورد وخواست بره یه نشگون محکم از لپم گرفت ومیگفت تا نگی باهام قهر نیستی ول نمیکنم در عرض دوثانیه گفتم قهر نیستم لپم ول کرد وگفت ناهار میریم بیرون خانم بد اخلاق 😎😏 حالا یکی نیست به خودش بگه من بد اخلاقم یا جنابعالی که ۲۴ ساعته اخمات توهمه همین که گفتم به طرفم دوید منم دیگه از روی اوپن روی مبل شروع به دویدن کردم اخرش توی چهار چوب در من گرفت وگفت تا نگی ببخشید تا شب قلقلکت میدم یه ببشید گفتم 🤗😅😃🤣😂😁😀😆 اخرش هم رفت .
فدای اوچشمای خوشگلتون برم که خاطره ام خوندید
مرسی از همتون که نظر دادید
چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :
اگر مستضعفی ديدی ،
ولي از نان امروزت
به او چيزی نبخشيدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر چادر به سر داری ،
ولي از زير آن چادر
به يک ديوانه خنديدی
به انسان بودنت شک کن!
اگر قاری قرآنی ،
ولي در درکِ آياتش
دچارِ شک و ترديدی ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر گفتی خدا ترسي ،
ولي از ترس اموالت
تمام شب نخوابيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
اگر هر ساله در حجّي ،
ولي از حال همنوعت
سوالي هم نپرسيدي ،
به انسان بودنت شک کن!
دوستان شعر ناقصه متاسفانه ولی دوست داشتم شماهم بخونیدش