خاطره نگار جون
سلام دوستان عزیززززززززز 😘😘
خوبینننننن؟ 😊😊
راستش من نزدیک یه ماه که با اینجا از طریق یکی از دوستام اشنا شدم ولی خب متاسفانه موقعه امتحانام بود و نمیتونستم خاطره بذارم 😢دوستمم خیلی میگفت که حتما خاطره بذار چون من خاطره زیاد دارم از امپول زدن 😭😢
ببخشید حرف زیاد زدم یادم رفت خودمو معرفی کنم🙈🙈نگار هستم16سالمه داری دوبرادر اولی نیما 28سالشه و متاسفانه دکتره و داره برا تخصص میخونه و دومی هم نویان18سالشه که اصلا درس براش مهم نیس 😂😊بریم سراغ خاطره که مال قبل از عید همین امساله:چند روز مونده بود به تعطیلات عید و کلاس ها هم رو هوا بودن یه روز زنگ دوم بیکار بودیم که شیوا و فاطمه(دوستای خل و چل صمیمیم) 😂 گفتن نگار بیا بریم اب بازی هوا هم گرمه میچسبه منم راستشو بخوایین مونده بودم که برم یا نه دیگه اون دوتا دیدن من رفتم تو فکر دستمو گرفتن که بلند شو لوس بازی در نیار 😔منم دیگه به اجبار رفتم باهاشون سه تا بطری هم گیر اوردیم و همدیگه رو خیس میکردیم خلاصه خیلی حال داد 😉بعد اینکه تعطیل شدیم رفتم خونه که دیدم بوی قورمه سبزی مامان میاد وایییی اون لحظه اینگار دنیا رو بهم دادن 😂😘اصن حواسم به مامانم نبود فقط یه بشقاب برداشتم و واسه خودم غذا کشیدم مامانمم فقط داشت نگام میکرد 😂منم وقتی لقمه رو گذاشتم تو دهنم متوجه مامانم شدم 😂خودش هم خندش گرفت دیگه سلام کردم تند تند غذا خوردم و رفتم تو اتاقم و کولر رو روشن کردم و نیم ساعت بعدش هم گرفتم خوابیدم تا سه ساعت بعدش بیدار شدم (خوابالو هم خودتونین) گلوم یکم درد میکرد ولی کیه که اهمیت بده😉دیدم صدای بابام میاد که هم داره با نویان دعوا میکنه که بعد کلاس فیزیک رفتی کجا؟ 😂منم رفتم بیرون از اتاق و به بابام اینا سلام کردم دیگه بعد از حدود نیم ساعت بحث بابام با نویان بلاخره نیما بابمو اروم کرد و نویان رو فرستاد اتاقش 😂اون روز گذشت غرداش هم جمعه بود و تعطیل نیما هم خونه بود صبح که بیدار شدم سردرد و گلو درد خیلی شدید داشتم جوری که برای اولین بار به مامانم گفتم حالم خوب نیس 😭خب بنظرتون بعدش چی شد؟ هیچی دیگه گذاشت کف دست نیما 😭نیما هم بعد از معاینه گفت از کی تاحالا اینجوری شدی و باز حرفی نزدی؟ 🙈
-بخدا از دیروز اینجوری شدم 😭
-خیلی خب نگفتم قسم بخور 😒منم با یه حالت اماده ی گریه گفتم: داداش امپول ننویس توروخدا 😢
-نمیشه گلوت عفونت دبعدم بلند شد و بدون توجه به من بدبخت رفت نسخه رو داد به نویان که بره داروها رو بگیره منم دیگه تو بغل مامانم شروع کردم گریه کردن 😭دیگه بعد نیم ساعت نویان اومد که دیدم فقط دوتا امپول هست یعنی اینگار کل دنیا رو بهم دادن اصن فکرشو نمیکردم اینقد کم باشن 😂😱
نیما شروع کرد به اماده کردنشون و گفت ابجی کوچولو برگرد فقط دوتان 😊
منم با کمک مامان و نویان برگشتم که نیما اومد کنارم نشست و همین که پنبه کشید یهو بدون اختیار تکون خوردم که نیما گفت: هیس اروم هنوز نزدم که عزیزم
و وارد کرد واییییی خیلی درد داشت یهو جیغ زدم و خواستم بلند بشم که نویان محکم گرفتم منم فقط التماس میکردم: واییییی داداشی توروخداااااا بخدا خیلی درد داره اییییی 😭که نیما درش اورد و سریع بعدی رو زد اینم دردش متل قبلی بود تقریبا دیگه بلند بلند گریه میکردم و مدام میگفتم: ایییییی نیما توروخدا درش بیار نیما جون نگار درش بیار 😭و سفت کردم که نیما زود گفتن :نگار شل کن میخوام درش بیارم
-ایییی نیما نمیتونم بخدا 😭
-شل نکنی منم درنمیارم 😒
دیگه بزور یکم شل کردم که درش اورد و گفت: چت بود خودتو کشتی بخاطر دو تا امپول 😒و رفت بیرون ولی نویان بغلم کرد و قول داد که شب ماشین نیما رو یجوری قایمکی ببریم بریم دور بزنیم 😂😉شبش هم همین که نیما سرش به درساش گرم شد یجوری سوییچ ماشینشو بردیم و رفتیم ددر ولی اخرش بابا تنبیه مون کرد و تا دو ماه پول تو جیبیمون پرید 😢 😂
مرسییییی که خاطره مو خوندین ببخشید اگه بد شد دیگه بار اولم بود ایشالله با نظراتتون کاری کنین که انگیزه بگیرم دوباره خاطره بنویسم 😘😘