خاطره زینب جون

ب نام او که تنها تکیه گاهمان است
سلام
خوبین
سلامتین
من ی بیو بدم
من زینبم و ۲۰سالمه همسرم مجتبی هم پزشک عمومیه و تا دوسه ماه دیگه مامان بابا میشیم
خوب بریم سر خاطره
این خاطره برا همین دوسه روز پیشه ب قول هِمِدانیا تا داغه بِچِسبانیم (😂)
دوهفته پیش راضیه ک ماماس (خواهر شوهرم )ی سفر داشت و قرار بود بره ب کانادا و شهاب (همسرم راضیه)هم همراهش بود و قرار شد محمد حسین (خواهر زاده ی اقایی(پسر راضی جون )بیاد پیش ما
محمد حسین چهار سالشه و خیلی زبون شیرینی داره
صبح راضیه راهی شده بود و ما بعد از ظهر رفتیم خونه ی مادر شوهرم محمد حسین بی تابی میکرد اونجا کلی باعاش بازی کردم و مشی ( مجتبی)سرگرمش کرد تا ی خورده از یادش برع
عصر شد و مشی برای کاری رفته بود بیرون مادر جونم ب خاطر حالش داشت مشی بهش امپول ارامخش زده بود وخواب بود
محمد حسین تو حیاط بود و لب حوض داشت با پسر همسایه محمد پارسا بازی میکرد منم اژ پشت پنجره نگاشون میکردم و حواسم بهشون بود رفتم یدونه کتاب از کتابخونه ی اقا جون بزداشتم و مشغول خوندن شدم یه دفعه صدای جیغ محمد حسین بلند شد منم قلبم هری ریخت نمیدونم چی جور خودموو از اون پله ها رسوندم ب محمد حسین
محمد پارسا حلش داده بود و افتاده بود تو حوض از سر تا پاش اب میچکید از تو حوض بلندش کردمو اوردم نزدیک تختی ک کنار حیاط بود خیلی گریه میکرد طفلی ترسیده بود گرفتم بغلمو ب خودم فشارش دارم تا اروم شه منم ب خاطر پله ها نفس نفس میزدم
محمد پارسام سرش پایین بودوـداشت گریه میکرد صداش کردم اقا پارسا خیلی کاراشتباهی کردی
سرشو بلند کرد چ دویید سمت من و اومد بغلم هق هق میکرد گفتم محمد پارسا گریه نکن چیزی نیس گف خاله ببخ....شید ترو..خدا ب اقا ...اقای .دکتر نگ...نگی ب من .امپول می..زنه و گریش شدت گرفت منم خندیدمو گفتم محمد پارسا چرا باید ب تو امپول بزنه پسر خوب چیزی نگفتو ب گریش ادامه داد بعد دست محمد حسنو ک تو بغلم بود وسرشو تو سینم قایم کرده بود گفت محمد حسین ببخشید و بدوبدو رف محمد حسین اروم شده بود چون نمیتونستم بغلش بگیرم دستشو گرفتمو بردمـتو اتاق و لباسشو عوض کردم
و اروم خوابوندمش خودمم ب خاطر دوییدنم حالم خوب نبود نشستم رو زمینو سرمو گزاشتم لب تخت و خوابیدم یه دفعه ی سنگینیو رو خودم حس کردم و کمرم درد گرف تا بیدار شدم دیدیم محمد حسین نشسته روـکمرم وایی منو بگو داشتم سقط میشدم
ک بلند داد کشید برووو کنننننناااااار
مادر جون صدامو شنیده بود اومد اتاق و گف چی شده مادررر فقط تونستم بگم ی لیوان اب بده بهم
ابو خوردم ولی باز کمرم درد میکرد محمد حسین کز کرده بود گوشه ی تخت با لبخند گفتم بیا ببینم اومد منم بغلش کردم گریه میکرد
گفت زننایی (زندایی) گفتم جونم گفت ببخشیید و بلند بلند گریه کرد
من فقط موهای فرفریشو ناز میکردم (خدا کنه پسر منم اینجور فر فری باشه😂😍)

شب مجتبی برگشت وـاومد دنبالمون و رفتیم خونه منم کمرم درد میکردو لی ب روی خودم نیاوردم گفتم طفلی مامانش نیس اذیت نشه
صبح ک بیدار شدم کمرم بهتر بود بلند شدم رفتم صبحونه حاظر کردم تا ب محمد حسین بدم رفتم بیدارش کنم ولی میگف خوابم میاد و بیدار نشد منم خودمو مشغول خوندن کتاب کردم تا ساعت یازده دیدم محمد حسین بیدار شده ولی بی حال بود رفتیم و صبحونه دادم خورد یکم از شیرش خوردو دو لقمه از نون دیگه چیزی نخورد
منم مشغول جمع کردن وسایل شدم رفتم ب محمد حسین گفتم ناعار چی دوست داری درست کنم گفت هیچی نمیخورم گفتم باشه
ی خورده سوپ جو درست کردم اقاییم ک روزه بودو قرار نبود ناهار بیاد خونه
دیدیم محمد حسین خیلی ساکت نشسته و داره با وسایلاش بازی میکنه از اون پسر پر شور خبری نبود شک کردم بهش رفتم پیشش تا باهاش بازی کنم گفتم محمد حسین سوپ جو دوست داری گفت ن وقتی نگام کرد دیدو چشماش قرمزه تعجب کردم گفتم محمد حسین گریه کردی چونشو گرفتم ی لحظه دستم سوخت گفتم محمد حسین خوبی دیدم بغض کرده
گفتم چی شده عزیزم پرید بغلمو زد زیر گریه وسط گریه سرفه میکرد ولی هیچی نمیگف از خودم جداش کردم گفتم محمد حسین سرماخوردی تا اومد حرف بزنه سرفه کردن احازه ی حرف زدن نداد بهش
رفتم ی لیوان اب گرم دادم خورد ک بهتر شد
همراه با بغضی ک داشت اشکاشم پاک کرد گفت زننایی گلوم درد میکنه بعد شروع کرد ب گریه کردن گفتم محمد جان گوشتم درد میکنه گفت اره خییییلیی زنناییو باز گریه کرد
هول هولکی یه حوله روـبا اتو گرم کردموـگزاشتم رو گوشش ک شدت گریش بیشتر شد
بعد باهم رفتیم اشپز خونه بازور بهش سوپ خوروندم ک حالش بد نشه
بعد بهش شربت دادمو خوابوندمش خودمم خواب میومد اما از ترس محمد حسین نخوابیدم چند تار دستمال خیس گزاشتم رو شکمش (بچه ها هیچ وقت هنگام تی دستمال خیسورو سرتون نزارید باعث سینوزیت میشه)
تبش یکم اومد پاایین وقتی از خواب ببدار شد حالت تهوع گرفت و دویید سمت دست شووی و اورد بالا وقتی از دست شوویی اومد ببرون رنگ رو نداش رفتم گفتم محمد حسین بیا بریم پیش دایی
شروع ب گریه کرد و گفت ننننههه دوویید رفت سمت تخت وـخوابید
انا نمیتونست بخوابه رو مبل نشسته بودم ک دیدم اومد سمت دراز کشیدو سرشوـگزاشت روـپام دستمو گزاشتم رو پیشونیش بازم تب داش گوشیو برداشتم داشتم شمارع ی مجتبی رو میگرفتم ک نزاشت و باز شروع ب گریه کرد ارومش کردم بواشکیی با گوشیم پیامک دادم ک زود بیا خونه محمد حسین حالش بده نمیزاره بیارمش اونجا
بعد ده دقیفه ک محمد حسین خواب بود مجتبی اوند داخل بدون سلام گفت چیییشده منم گفتم اروم باش تازه خوابیده با چهره ی نگراان دووید سمت اتاق منم پشت سرش راه افتادم محمد حسینو بیدار کرد محمد حسین با دیدنش شروع کرد ب گریه کردن گفت دااااایی من خوبممم بعد پرید بغل منو پشتشو کرد ب محتبی
مجتبی با حالت عصبی گف زود باش بشین معاینت کنم منم کمکش کردم بشینه اما از کنارم جُم نمیخورد گلوشو دید وگوششم چک کرد گفت خیلییی عفونت داره و با تب سنج مقعدی بازور تب محمد حسینو گرفت اما اون هی ازیت میکرد فک مبکرد امپوله گفت چی کار کردی منن قضیه افتادن تو حوضو تعریف کردم مجتبی عصبی شد و داد کشید ک چرا رفتی کنار حوض
میخواست بره ک گفتم مجتبی حالت تهوع داشت دیدم محمد حسین مظلوم نگام میکنه منم ی لبخند زدم بهش مجتبی ی چشم غره ب محمد کرد و رفت بیرون محمد حسین زد زیر گریه هق هق میکرد گفت زننااایی ترو....خدا بگو.....دااایی ...جون ام...پول نزنه منم بدون ح ف از اتاق رفتم ببرون دیدم داره نسخه مینویسه گفتم مجتبی حتما باید امپول بزنه هیچی نگفتو رفت بعد از یه ربعدبرگشت با دیدن پلاستیک دارو هاا خشکم زد گفتم مج...تبی مبخواییی دقش بدی گفت ی چیزی بده بخوره امپولاشو اماده کنم ی لبوان شیر بهش دام خورد وقتی محتبی رو با اون چاهار تا امپول دید طفلی ی سکته ناقص کرد و بلند بلن جیغ میزد ک من نمیزنم من امممپووووووول نمممممممیخوام
زنننننننن ناااااییی بگوووو دایییی امپول نزنهه
با کمک مجتبی خوابوندیمش من دستاشو گرفته بودم مجتبی هم پاهاشو
پنیه رو ک کشید جیغش رفت هواه
مجتبی بلند داد کشید محمد حسین
اونم طفلی اروم اروم اشک میریخت اولین امپول رو ک زد از اولش جیغ زدو گریه کرد دومیم همون طرف زد ک زیاد جیغ نزد سومیو سمت راست زد اینم شبیه قبیلی بووو و لیی بلند بلند گریه میکرد میگفت دااااااااااایییییییییییییییی دردددددددد میکنه ایییییییییییییییییییییییی ترو خداا دیگه ب هق هق افتاده بود
و تمو شد و نیدلو کشید بیرون
یکم ک گذشت طرف راستو باز پنبه زد و باز گربه های محمد حسین منم قلبم داشت از جاش در میومد با گریه هاش
نیدلو فرووووو کرد محمد حسین ی جیییییغیییی کشیدددددد ک مجتبی گفت ارووم باش و بلند بلند گریه کرد میگفت ایییییییییییییییییییییییییییییییی درد میکنههههههههههه
ترووووووووو خدااااااااا داااااایییی جوووون
ااا

اااااایییی درس بیاااااار دااااااااااااییییییی میسوزههههههه دوباره جیغ کشید ی لحضه ضعف کرد و دیگع گریه نکرد منم زود فوت کردم تو صورتش باز دوبارههه بلند بلندگریه میکرد میخواست بلند شه ک محتبی هوار کشیید بخواااااااب
محمد حسین خوابید وـباز گریه و باخره تموم شد و سوزنو کشید بیرون محمد حسین ب پهنای صورت اشک میربخت
یکم ماساژ دادم براش و گرفت خوابید
ولی خواب ناله میکرد
مجتبی یدونه تو مواب براش شیاف گزاشت ک زیاد متوجه نشد روز دوم و سوم روزی دوتا امپول زد ولی ب اندازه ی اولش اذبت نکرد
وقتی امپول میزد از صدای گریه هاش منم بغض میکردم
روز چهارم بود ک محمد حسین شد مثل قبل شر و شیطون شد
مرتبم داروهاشو میخورد
مجتبی از سر کار رسید بعد از شام بود ک محمد حسین داشت با وسایلاش بازی میکرد اومد پیشم گفت زندااایی تو این توپ بزرگرو از کجا اوردی منم مبخوام منو مشی با شنیدن این حرف زدیم زیر خنده طفلی هاج و واج ب ما نگا میکرد بعد از اینکه خندمون تموم شد گفت اصن من با شما دوست نیستم چرا مبخندین منم از اون توپ بزرگای زننایی میخوام خو برام بخر داایی جون مجتبی با صداایی ک توش خنده موج میزد گفت حسین این توپ نیست ک و باز ما خندیدیم اوند دست زد ب شکممو گفت دااایی دروغ نگوو ببین هم گرده هم سفته هم بزرگه منم مبخوام منو مشی مونده بودیم ب این چی جور بفهمونیم ک این توپ نیست هرچیم میگفتیم این بچس باورنمیکرد
اونشبم با تموم خنده هاش تموم شد و محمد حسین حالش از اون روز ب بعد بهتره و الان ی ده روزی میشه خونه ی ماس و وکلی شیطونی میکنه

امیدوار همیشه سالم و سرزنده باشید
ببخشید میدونم طولانی بود خواستم با جزییات بگم 😅 امیدوارم ب دلتون نشسته باشه و خدا ب اوناایی ک از این پسر شیطونا ندارن یدونه نصیب کنن
دوستون دارم💜
منتظر نظراتون هستم
از زهرا جون و الهام عزیزم تشکر میکنم ک ب من لطف داریم ان شا ءالله ارزوهاتون ارزو نمونه 😉😘