خاطره رها جون
سلام .خوبین دلم تنگ شد براتون گفتم مغزمو به کار بندازم یه خاطره یادم بیاد که اومد این مربوط به رهامه که حدود یه سال میشه : صبح بود که چشمامو باز کردم رهام نشسته بود اشک میریخت درجا بلند شدم : رهام اتفاقی افتاده؟ چرا گریه میکنه ...اشکاشو پاک کرد : ن نه من که گریه نمیکنم بیا بگیر بخواب منم دیگ چیزی نگفتم تلفنم زنگ خورد رفتم تو سالن جواب بدم شماره ناشناس بود :الو رها خانم؟ من:بله بفرمایید شما ؟ ...من رضا هستم دوست داداشتون رهام .من:خب اتفاقی افتاده؟ رضا: رهام چند روزیه که همش حالش بد میشه دکتر براش ازمایش نوشته اما اون نمیره نمیده اگه ممکنه بگین بره بده من: باشه ممنون که گفتین. قطع کردم با حرص رفتم تو اتاق من: رهاممم چرا بهم نگفتی همین الان بلند میشی میریم ازمایشگاه رهام: اما تو از کجا میدونی! من: حالا هرچی پاشو گفتم بلند شد لباس پوشید منم پوشیدم راه افتادیم توراه هی سوال میکرد که کی بهت گفت منم چیزی نگفتم تا ازمایشگاه من رو صندلی نشستم رهام رفت تو به رضا هم پیام دادم که اوردمش اونم گفت همینجاس میاد الان بعد از چند دقیقه اومد: رهام کجاس؟ من: رفت تو .رضا هم رفت با رهام برگشت رهام چپ چپ نگام میکرد خدافظی کردیم راه افتادیم رهام: رضا بهت گفت نه من: حالا چ فرقی میکنه رهام: کلی امپول گفته ک بزنم الانم باید بریم درمانگاه رفتیم درمانگاه من باز رو صندلی نشستم رفت تو پرستار با 4 امپول رفت تو اخر اخرا صدای رهام میومد ایییی خانم بسه رها جانننننن منم بلند شدم رفتم تو : داداش تحمل کن الان تموم میشه پرستار کشید بیرون منم رفتم پیشش رهام: دلت خنک شد من: رهامممم سلامتی تو از همه مهمتره
پایان
دیگه یادم نیومد خیلی چیزارو کم و زیاد کردم میدونم بی مزه بود ولی خب .راستی امروز تولدمه فردا هم تولد محمد🌹🌹❤️❤️🎊🎊💃💃