خاطره اقا پارسا
ســـلام 😊 اندر احوالات شما؟! خوبــین؟! منم خوبم❤ چیکار میکنید ؟! من شیفتم 😂 اینجا انگار شهره باورتون نمیشه ملت همه بیدارن😅😦 من که از هرچی بگذرم از خوابم نمیگذرم👷 الان دارم با بهار این خاطررو مینویسم چون زیاد یادم نبود دارم از بهار کمک میگیرم به همگی سلام میرسونه😊❤
.
.
خـــاطره : تعطیلات تابستون بود و یک ماه مونده بود تا شروع مدارس و ما باید برای عروسی داییم میرفتیم ماذندران 💑 خلاصه این شد که بابا هم شدهبرای یک هفته کارو ول کنه و منم دو روز درگیر گرفتن مرخصی بودم و خلاصه هرجور بود رفتیم🏃 با خانواده همسر جان هم قرار شد باهم بریم . البته اون موقع ما هنوز عقد نکرده بودیم💁 فردای اون روز هماهنگ کردیم و بلیط گرفتیم که عصر بریم به سمت شمال👑 خلاصه عصر شد و ما رفتیم فرودگاه و از اونور اومدیم ماذندران😗 و دایی اومد دونبالمون و رفتیم خونه عزیز اینا 🚶 خیلی شلوغ بود خونشون اون ارامش قبل رو نداشت🙍 اخهداییم اینا قرار شده بود بعد از عروسیشون خونش بیاد طبقه بالای خونه عزیز اینا واسه همین کل وسایل و هرچی خرید کرده بودن توی خونه عزیز اینا ولو شده بود😅 خیلی خوشحال بودم از دیدنشون خیلییییا ❤( نصف خوشیای زندگیم رو مدیون حال خوشی که عزیز و اقاجون بهم میدن👑 اینا که باشن من دیگه از خدا هیچی نمیخام 🙆) خلاصه بعد از احوال پرسیای صمیمی و همیشگی با عزیز و خاله ایناو دایی اینا و ... 😂 دایی منو و پویا و مامان و همرووو کشوند تا وسایل خونشو براش بچینیم😕 کل روزو درگیر چیدن وسایل خونه بودیم باور کنین کمرم داشت میپوکید از طرف دیگه هم خیلی مهمون داشت عزیز اینا و فرصت استراحت پیش نمیومد 😐 بهار و پویا که عین جسد افتاده بودن رو پله ها😑 دایی اومد پایین دید مارو پله ها نشستیم : خسته اید؟؟😮 دوتا کمد و چند تا میز رو باهم جا به جا کردیمواقعا خستتون شد؟😮 من : دایی وزن میزو و کمدارو احساس کردی شما؟!!😂😂 خو قربون شکل ماهت برم اینارو قبل از اینکه ما بیاییم جا میدادی کمرم شکست😂 دایی : این همه تو خونه بخور و بخواب کردین الان دوتا کمد باهم جا به جا کردین چیشد مگه؟؟ پاشین پاشین ببینم نگاشون کن توروخدا😅😅 پویا : دایی رسما رفته تو فکر عروسی و عشق و عاشقی فک کنم اصلا احساس نکردکه ما داریم میززززز جا به جا میکنیم😑😬😬 همه خندیدیم😂😂 خلاصه یکم استراحت کردیم و رفتیم تو یه سلام کردیم با مهمونا و نشستیم 🙉 باور کنید اصلا از خستگی داشتم میمیردم هرکی باهام حرف میزد فقط سرمو تکون میدادم😂 خلاصه بعد از چند ساعت تحمل خستگی و کمر درد مهمونا رفتن و کلا رفتم رو مبل خوابیدم 😒 سرم نرفته رو بالش خوابم برد😴 با صدای یه اهنگ شاد از خواب بیدارشدم دیدم مامان اهنگ گذاشته بهار و دایی و پویا هم دارن میرقصن😇 پتو رو از رو خودم کنار زدم رفتم از وسطشون رد شدم😂😂😂 پویا : اینم پیام بازرگانی بود😂😂😂😂😂😂 رفتم یه اب به صورتم زدم و یه صبحانه مختصری خوردم برگشتم : بابا ایول دایی خیلی خوب میرقصیا باریکلا😊 بهار : تازه کجاشو دیدی پسرخاله میخاییم با دایی تانگو برقصیم😘 پویا : تِــز نده😂😂😂 بهار : بله پویا خان اینجوریاس😎 پویا : خاب حالا ببینم چی میشهاز اینا بگذریم داییی با یه عشق و علاقه ای میرقصید که قشنگ شادی تو چشاش موج میزد😘 رفتم سراغ لباس از چمدون بیرونشون اوردم جمعشون کردم و بردم تو اتاق چیدمشون تو کمد و هدفونو برداشتم و رو تخت خوابیده بودم داشتم اهنگ گوش میدادم یه نیم ساعتی گذشته بود مشغول چت کردم با دوستم بودم که یهو پویا هدفونو از رو گوشم برداشت : هوووی مگه من نمیشنوی این همه دارم صدات میزنم؟؟هارم اومد تو اتاق من : خب چیه؟ چیشده؟ پویا : شنل قرمزی ( خاله ی مامانم😂) اومده سراغتو میگیره برو پیشش💁بهار که سرش تو کمد بود بلند زد زیر خنده😂😂😂 خندیدم : خاله ی مامانو میگی؟😂 پویا : اری😂 من : اوکی . بلند شدم یکم تو اینه خودمو مرتب کردم رفتم پیشش سلام کردم محکم منو بغل کردو تا میتونست بوسم کرد😘 ( فوق العاده ادم ماه و مهربونیه😍) خلاصه نشستم کنارش و کلی ازهمدیگه حرف زدیم❤ پویا و بهارم اومدن کنارمون نشستن بحث خیلی اتفاقی افتاد سر زن گرفتن پویا😂😂😂😂 خاله خیلی شاکی از پویا پرسید : تو زن نمیخای؟؟؟! پیر شدی خاله😌 پویا : نه شنل قرمزیه من😂😂😂 بابا خاله این پارسا به این گندی اینجا نشسته چرا گیر میدین به منه بدبخت😂😂 نه من زن میخام نه زن منه میخاد💁 خاله : هوووو چه مطمئن ، این همه زن هست چی کم داری تو بچه؟!!!😡 پویا : اروم باش شنل قرمزیه من چشم چشم من بعد از اینکه عروسیه دایی تموم شد میگردم یکی رو برای خودم پیدا میکنم بخدا😕بعدم خاله جون یه جوری میگی زن هست انگار خدا از اون بالا واسه من زن میفرستاده من جا خالی میدادم😂😂😂😂😂😂😂 خاله : شایدم😮 پویا : دستت درد نکنه خاله😂 خلاصه اینکه کلی سر به سر خالمون گذاشت این بَشَر👳شد فردا و به همین منوال گذشت . کلی شلوغ بود خونه و شبم که عروسی بود و خوداروشکر همه کارارو کرده بودیم و خیلی کار نزاشتن رو دوشمون😂 عصر بود ساعت دور و بر ۵ بود که داشتیم اماده میشدم با پویا و پسر داییام که بریم تالار و مامان و خاله ها و اینا همشون رفته بود ارایشگاه فک کنم😂 خلاصه اماده شدیم و رفتیم سمت تالار و کم کم فضا شلوغ تر میشد و همه بزن و برقصا شروع شد خیلیخیلی خوش گذشت بهمون❤ ( از اتفاقای توی عروسی و لحظه ها فاکتور میگیرم ) اخرای شب بود ساعت ۱ شب بود تقریبا که دایی هروسشو برداشت و راهی خونه جدیدشون شدن👑🙏 همچی تموم شده بود رفتیم با پسر داییم اشکان سمت ماشین روشن کردم منتظر شدیم مامان و بهار که مونده بودن بیان و بریم بیشتر از نیم ساعت شده بود که دیدم ماماناینا اصلا پیداشون نیست🙍 گوشی در اوردم شماره مامانو گرفتم برداشت سریع من : مامان منتظرمااا خستم بیایید دیگه عزیز من🙅 مامان : جانم جاانم خاله پاشو پاشو بریم سر راه ببریمت درمونگاه داری تلف میشی😳 من : مامان ؟؟! چیشده ؟! با کی داری حرف میزنی؟ بیایین دیگه😕 مامان : ها الو چی میگی پارسا داریم میاییم من : خب پسبدویید نصفه شبه😂 قطع کردم یکم دیگه منتظر موندم از اینه پشت نگاه کردم دیدم مامان و زن دایی اینا دارن میان ماشینو روشن کردم و مامان اومد در ماشینو باز کرد بهارو نشوند و خودشم نشست سر بهارو گذاشت رو پاش😮 من : تو چرا اینجوری شدی؟؟! چراغ سقف ماشینو اشکان روشن کرد صورت بهار اشکی بود و رنگش پریده بود😱 من : چشدهه؟؟ مامان : نمیدونم والا چند بار بالا اورداینقدر از اون کیک خامه اییا خوردی که اینطوری شدی خاله چقدر با مامانت گفتیم نخور اخرش خوردی اونم نه یکی نزدیک ده تا😡😡 ( بهار عاشق کیک و خامس😅 همیشه هم کار دستش میده😂 ) دستشو گذاشته بود رو گلوش و میگفت درد میکنه گلوم ، تب داشت انگار😞مامان : پارسابریم درمونگاهی بیمارستان بچم از دست رفت😭 من : باشه یه نگاه شاکیانه به بهار کردم و رفتم سمت بیمارستان. ماشینو یه جا پارک کردممن : باشه یه نگاه شاکیانه به بهار کردم و رفتم سمت بیمارستان. ماشینو یه جا پارک کردم. پیاده شدم و درو عقبو واسه مامان اینا باز کردم . مامان : پارسا من که نمیتونم با این سر و صورت و لباسام بیان اون تو ، تو و اشکان بهار رو ببرین تو دکتر ببیندش 😭😭 ( لباس بهار باز بهتر بود گریه که کرده بود و صروتشو اب زده بود کلا ارایشاش پاک شده بودن وضعیت بهار بهتر از مامان بود😂) سرمو تکون دادم کمک کردم بهار پیاده شد واشکانم پیاده شده و رفتیم تو . اشکان یه نوبت گرفت و یه ربع ساعتی منظر موندیم و بعد صدامون کرد منشی و رفتیم تو اشکان بیرون موند. یه سلام کردیم . بهار نشست روی صندلی بیمار و یه دکتر که تقریبا میخورد هم سن و سال من باشه خیلی خوش اخلاق بود مشکل بهارو پرسید منم براشون توضیح دادم دکتر خندید : خله خب . بهارو معاینه کرد،تبشو گرفت و گلوشو دید گفت عفونتش خیلی زیاد نیستداد دستم 🙌 تشکر کردم کمک کردم بهار ببلند شد و رفتیم بیرون . داشتم از رو نسخه میخوندم بهار با اون بیحالیش گفت : چی نوشته ؟؟! من : هیچی بیخیال بشین برم بگیرم داروهاتو😊 بهار و اشکان نشستن و رفتم داروهای بهارو گرفتم . امپول داشت😅 تشکر کردم رفتم سمت بهار اینا کیسه ی داروها رنگی بود و بهار هرچی تلاش کرد نتونست توشو ببینه 😁😂 اشکان بهارو کمک کرد و از بیمارستان خارج شدیم . بهار : پارسا امپولنداده بود.؟؟ من : چرا داده بود😉 بهش فک نکن بشین تو ماشین بریم😊 بهار : پس چرا نگفتی اینجا بزنم😐 اشکان : واسه اینکه بیمارستلنو میزاری رو سرت خواهر😂 من : نه بابا بریم حالا 😅 نشستن تو ماشیم سوار شدم و رفتیم سمت خونه عزیز اینا . توی مسیر بهار هیچی نمیگفت و خوابیده بود روی پای مامان . رسیدیم و ماشینو توی پارکینگ پارک کردم و مامان کمک کرد بهار پیاده شه و رفتیم تو . درو که بازکردیم و رفتیم تو اقاجون و خاله و بابا نگران اومدن جلو و وضعیت بهارو که دیدن نگران تر از قبل شدن😂 خاله اومد جلو بهار بغل کرد و بوسش کرد : چیشدی مامان؟؟ خوبی قربونت برم؟! من : خاله بزار بره استراحت کنه بردیمش دکتر میگم الان دایی مهدی بیاد امپولاشو بزنه یه چیزی بدید بخوره💁 خاله : باشه خاله . بهار یه نگاه بهم کرد گفت : من نمیزنما بهترم😒 بیخیال 😐 من : میزنی خوبم میزنی 😊 حرفم نباشه 🙍 خاله بهارو برد تو اتاق .رفتم دایی مهدی رو صدا زدم و کیسه داروهای بهارو بهش داد و گفتم براش تزریق کنه سه تاشو💉💊 دایی کیسه رو گرفت یه نگاه به نسخه کرد و امپولارو جدا کرد و رفت سمت اتاق . رفتم لباسمو عوض کرد و رفتم تو اشپزخونه یه لیوان اب ریختم که عزیز اومد : قربون شکل ماهت برم ننه چرا به بهار امپول دادی ؟؟! گناهه بچم 😔 من : عزیز جان من معاینه نکردم که بردیمش بیمارستان قربونت برم تشخیص دکتر بود عزیزم😊داشتم عزیزو قانع میکردم که یهو صدای جیغ بهار بلند شد😳 لیوانو گذاشتم روی میز و رفتم سمت در و باز کردم بهار خوابیده بود و به پهنای صورتش اشک میریخت 😱 یه تکون شدید خورد،که داد دایی مهدی بلند شد : اروووم باش ببینم تکون خوردی تقویتی میزنم برات بهار گفته باشم دایی تکون نخور تحمل کن یکم😡😡 بهار االتماس میکرد دایی دراره سوزنو ولی دایی همش با بهار حرف میزد و ارومش میکرد . تزریق کرد و کشید بیرون و جاشو یکم ماساژ داد و رفت بعدی رو حاضر کنه بهار : داییییی بخدا خوب خوب شدم بیخیال دایی😭😭 درد داره بخدا😭میتونم تحمل کنم کوتاه بیا حون من اخری رو نزنم دایییی😭😭😫😭 غلط،کردم دیگه خامه نیمخورم😂😂😭 دایی : بهارر قربونت برم این اخریه دایی حالت خوب نیس عشقم بزار بزنم تموم شه هم من راحت شم هم تو😊 باشه؟ دایی اومد نزدیک تر لباس بهارو پایین تر داد و چند بار پنبه رو کشید و فرو کرد سوزنو . بهار روکش بالشتو گرفته بود تو مشتش و محکم فشار میداد و گریه میکرد : اییییی داییی بکش بیرون درد دارررره اخخ😫😭😭😭 توروخدا😭 توروخدا دایییی بسه دیگه مرددددم😭😭 پاشو یکم جا به جا کرد که رفتم پاشو گرفتم و دست دیگمو گذاشتم روی کمرش که تکون نخوره : اروم بهارر تمومه،دیگه اخراشه صبر کن یکم. بهارر : پااارسا بگو بکشه بیرون ایییییس مردم خدااااا😭😭😭😭 دایی : باشه تموم شد ، پنبه رو گذاشت روی جای تزریق و سوزنو کشید بیرون و سرنگو انداخت تو سطل و لباس بهارو درست کرد . بهارو ول کرد خوابیده بود هنوز همونجور و گریه میکرد دایی دراز کشید کنار و بغلش کرد❤ه لبخند به بهار زدم رفتم بیرون و کیسه داروهارو دادم خاله و رفتم بخوابم به شدت خوابم میومد😴😴 ساعت تقریبا ۳ شب بود😦 گذشت تا فردا از خواب پا شدم رفتم بیرون دیدم ملت دارن صبحانه میخورن رفتم یه اب به صورتم زدم و رفتم یه صبحانه خوردم که بهار از اتاق اومد بیرون دایی : به به خوشکل دایی چطوری؟؟ بهتری؟ بهار سرشو تکون داد و رفت رو مبل نشست 💁 عزیز براش لقه گرفت و داد دستش یه جا خورد😮😮😂پویا : مگه تو چت شده بهارر؟ من : مریض بود دیشب ، شما خواب هفتا پادشاهو میدی عزیزم😂😂😂 پویا : جدییی؟ پس چرا من نفهمیدم😐 خوبی الان؟؟! بهتر شدی؟! بهار سرشو تکون داد . سفررو جمع کردیم و نشسته بودیم با پویا و دایی مهدی و اشکان و بهار فیلم میدیم محو تماشای فیلم شده بودیم پویا هم دور گوشیش بود یهو پویا محکم کوبید با دستش توی پوشونیش : خاااک بر سرمممممم😐 من : چرا اینجوری میکنی؟ چته؟ پویا : بدبختشدم😓😦😧 دایی : چرا چیشددده؟ پویا : میخواستم برای استادم بنویسم خاکستری ، دستم گرفت رو حروفا نوشتم خاکبرسری😲😲😲 الان استادم فک کرده بهش فحش دادم😖😖😖 دایی و بهار و اشکان بلند زدن زیر خنده😂 من : خو بگو اشتباه تایپی بوده دیگه 😐 پویا : خو بدبخت خدا زده گفتم بهششش باور نمیکنه ای خداا😦 من : باور میکنه بابا داره شوخی میکنه😂 یعنی پویا با این کارات دیوونمون کردی😂😂خلاصه گذشت تا بعد از دو روز برگشتیم کیش❤
بهارم خوب شد ❤
تموم🙋
پ.ن : مــرسی دارین👑❤
پ.ن :
آهــستہ و پــیوستہ
بـاورد کنـید ایـن دو کـلمہ رو
اگــر میخاییم بهتــرینِ زندگــیِ خودمون باشیـم .
مـن خیلی وقتـا این دو کــلمه جـادویی رو فراموش میکنم و اَفــسار زندگیـم از دستم خـارج میـشه
ممکــنہ تنــد و پیوســتہ تنیـجه بهتری بده
ولــی قطعا لــذت مسیــر کمتــره
پیوســتگی ، ادامہ دادن و کــم نیاوردن مــهمترین راه رسیــدن بـہ " نــوره "❤
پ.ن : خدآنگهدآر✋