خاطره 🌷Maryam🌷جون

به نام انکه جانم در دست اوست ... سلام دوستان عزیز...حالتون خوبه ؟؟خوش میگذره؟؟روزگار بر وفق مراو تون هست؟؟امیدوارم دلتون همیشه شاد باشه....خوب بالاخره امتحاناتمون امروز تموم شدن الهی شکرت من که خودم از بیخوابی دارم میمیرم امروز از ساعت ۱۰ صبح خوابیدم تا ساعت ۷/۵شب بابا حق بدین بهم توی این یک ماه تقربیا ی خواب درست و حسابی نداشتم خیلییی خسته بودم مخصوصا ماه رمضونه اصلا جون توی بدنم نمونده دارم میمیرم بابام فک میکنه مریض شدم مدام میگ مریم چته چرا اینقد میخوابی منم درجواب میگم پدرجان ادم یک ماه درست و حسابی نخوابه مدام خواب امتحان ببینه و استرس زیاد داشته باشه به نظر شما نباید بعد از خلاص شدن بخوابه ینی بعد از افطار من بیچاره دوباره خوابیدم یکسره من رو بیدارم میکردن هی مریم پاشو میوه بخور پاشو چمی دونم دوم نوش بخور و... ینی دیونه شدم الانم که در خدمت شما هستم دیگه خوابم نمیبره گفتم بیام ی خاطره بزارم....امروزم کلاس زبان داشتم نرفتم برا اولین ترم بود که من ۴ تا غیبتم فول شد و چهارشنبه هم فاینال داریم واسم دعا کنید پاس کنم ..ولی من خدایی توی راهنمایی خیلیی درس میخوندم ولیی شب امتحانم بیشتر میخوندم تمام نمره هام ۲۰ بود ولیی دبیرستان باید خودتو بکشی تا ۲۰ بگیری ولییی خداروشکر نمراتم خیلیی خوب میشن ایشالله..وایییی چقد حرف زدم بریم سراغ خاطره ..ما امسال عید جاتون خالی رفتیم مشهد و از قضا مشهدم هوا بیشتر اوقات ابری بودو بارون میزد..ی روز عصر رفتیم حرم (ما با مامان جونم رفتیم اونجا خونه داریم)هوا خیلیی ابری بود و من مطمئن بودم که بارون میباره امروز رفتیم حرم و ما رفتیم رواق دارلحجه بد از نماز مغرب و اعشا و زیارت با مامان جون و بابام قرار گذاشته بودیم ساعت۱۰(فک کنم یادم نیس درست )ی جاتوی صحن انقلاب خلاصه رفتیم و نشستیم و مفاتیح اوردیم و میخواستن دعای کمیل بخونن (پنجشنبه بود)ما همینکه نشستیم دیدیم کم کم داره بارون میباره مامانم و مامان جون رفتن نمیدونم اسمشون فک کنم هجره زیر این هجره ها و ولی من و ابجیم نشسته بودیم هی مامانم و مامان جون میگفتن بیایین اینجا خیس میشین ولی کو گوش شنوا من و ابجیم نسشته بودیم ی یک دفعه خیلییی بارون تند شد و دیگه همه بلند شده بودن مام بلند شدیم داشتن تند و تند فرشارو جمع میکردن و بیشتر مردم رفته بودن زیر همین هجره ها و بیشتر جونا وایسا ده بودن زیر بارون خوب من و خواهرمم وایساده بودیم ولی خواهرم دیگه گف مریم من میخوام برم پیش مامان اینا تو هم بیا بریم ولی من واقعا خیلییی دوست دارم زیر بارون وایسم وگفتم تو برو من وایمستم البته ناگفته نماند من ظهرش هم حموم بودن و گلها چه گل بود مامانمم هرچی گفت بیاد‌بشین من نرفتم ...خاصه خواهرم رفت نشست و منم زیر بارون بودم تا بابام اومد و گف من میرم ماشین رو از خونه میارم شما بیایین(خونه مون خیلیی نزدیکه پساده ۱۰ مین بیشتر راه نیس وعصر پساده اموده بودیم)بابام رفت و من هنوز زیر بارون بودم البته باخواهر کلی عکس انداختیم زیر بارون و به من که خیلیی حال داد ولی خیلییییییی بارون تند میبارید خلاصه بابام اومد ما رفتیم تاسوار‌ماشین بشیم خیس خیس بودیم منم تا مامانم و مامان بزرگم بیان تند تر رفتن که اشترودل بگیرم خیلی دوست دارم من گرفتم اونا اومدن وقتی میخواستیم بشینیم تو ماشین مامانم بهم گف چادرت رو دربیاد چون خیس خیس بود خلاصه نشستیم تو ماشین و رفتیم خونه حالا تو خونه سری رفتم لباسام رو عوض کردم چون دوست ندارم لباس خیس زیاد رو تنم باشه من اصلا ی اخلاق دارم که وقتی خیس میشم یا عرق میکنم باید حتما برم دوش بگیرم خیلیییی بدم میاد ینی تابستون ها من مدام حمومم زمستونم هفته ای ۳.۴ بار میرم حموم مامان جونم بهم میگه اردک😓😓😓حالا مامانم و مامان جون نمیزاشتن برم حموم منم تا حداسشون یکم پرت شدن پریدم تو حموم حالا اومدم بیرون حوصله سشوار ندارممن موهام خودشون اگه باز باشن زود خشک میشن حالا مامان حون هی میگف مریم برو حوله سر بگن سرت منم هی بهونه میاوردم و نمیپوشیدم مامانم میگف لا اقل برو سشوار بکش بازم بهونه میاوردم و اصلا حوصله هیچ کاری نداشتم و رفتم اشترودلم رو خوردم خیلی خوابم میومد رفتم خوابیدم و ی روسری نازک کردم سرم چون یکم نم داشت دوست نداشتم بزارم دو بالش البته بالش خودم بود یکم لای پنجره رو هم باز کردم (من کلا خیلییی گرمایی هستم ینی دیونه شدم هی کولر رو روشن میکنم مامانم خاموش میکنه دیگه رفتم کانال کولر اتاق مامانم اینا رو بستم با حال رو و کانال اتاقمم زدم به طرف تختم و حال میکنم)البته از الان به بعد نه توی امتحانا..خلاصه گرفتم خوابیدم پتوهم روم نپوشیدم تا صب تخت خوابیدم و صب که مامانم بیدارم کرد فک کنم ساعتای ۸ بود که بیدار شدم بدنم خیلییی شدید درد میکرد و انگار تریلی از روم رد شده بود گلومم که خیلییی میسوخت اب دهنم رو نمیتوتستم قورت بدم گوشمم که یکم حساسه کلا درد میکرد یکم احساس میکردم شنواییم مشکل پیدا کرده بود ولی به هر حال با بی حالی پاشدم و رفتم Wcو صورتم رو با صابون شستم (عادت دارم هر صب میشورم) اومدم خشکش کردمرفتم یکم صبحانه شیر خوردم متنفرم از شیر ولی چیز دیگه ای از گلوم پایین نمیرفت چایی هم بدم میاد هرچی مامانم بهم گفت ی چیزی بخور ولی اصلا نمیتونستم حالت تهوع هم گرفته بودم گفتم نمیتونم رفتم توی اتاق و گوشی ابجیم رو برداشتم و اومدم وب(من پارسال گوشیم شکست و دیگه گوشی نخریدم چون از درس واقعا بازم میکنه تا سالی که بخوان برم دانشگاه هم گوشی نمیخرم بابام میخواست برام بخره ولی خودم نگذاشتم )ابجیمم داشت توی لپ تاپش نمیدونم ی کاری میکرد خلاصه یکم وب گردی کردم و دیگه حالم خوب نبود گرفتم خوابیدم تا اینکه با ی حس خنکی روی سرم بیدار شدم و چشام رو باز کردم دیدم مامان جونم بالا سرمه تا دید چشام رو باز کردم گف پاشو پاشو مادر لباساتو بپوش بریم دکتر منم که خیلیییی حالم بد بود اصلا تب و لرز داشتم بدن درد در حد لالیگا دیگه هیچی پاشدم به بدبختی و با کمک ابجیم لباسام رو پوشیدم و با بابام رفتیم حالا بابام درست که بلد نبود کجا باید بریم منم میدونستم فعلا باید بچرخیم توی خیابون صندلی رو خوابوندم و خوابیدم تا اینکه بابام بیدارم کرد و گفت پاشو باباجون رسیدیم منم پیاده شدم چشام اینقد میسوختن که نگو من کلا چشام خیلیی میسوزن بیشتر وقتی درس میخونم یا کلا به کتاب و صفحه گوشی نگا میکنم بیشتر ولی اون موقع مثل اینکه اتیش روشن بود توی چشام رفتیم داخل و خدارو شکر خلوت بود و نباید خیلی معطل میشدیم من رفتم نشستم بابام رفت فیش گرفت و مریض که اومد بیرون ما رفتیم داخلدکتره ی پسر جون بود تقریبا بهش میخورد ۳۵.۳۶سالش باشه من رفتم نسشتم روی صندلی بیمارو بابام سلام کرد من کلا دکتر میبینم لال میشم نمیدونم چرا میخوام مبارزه کنم با این حالتم ولی نمیشه خلاصه دکتر پرسید چی شده حالا بابام ساکت حرف نمیزد دیدم نمیشه خودم گفتم سرما خوردم دکتره گفت خوب گفتم گلوم درد میکنه دکتر گفت خوب گفتم گوشمم درد میکنه خلاصه دکتره ازم به زور حرف میکشید اخرش خودشم خندش گرفته بود حالا بابامم حرف نمیزد بالاخره ی شرح حال نصفه و نیمه گرفت و شرو کرد معاینه کردن گفت :تو مطمئنی‌که یک شبه اینطوری شدی ؟گفتم بله از دیشب که بارون گرفت گفت :که اینطور ولی خیلی گوش و گلوت عفونت کرده و مجبوری داروی تزریقی مصرف کنی مشکلی که نیس؟حالا یکی نیس بگه حالا اگه من بگم مشکلی هس شما نمینویسی؟؟والا به خدا..خلاصه گفتم نه اشکال نداره داروها رو نوشت بابا تشکر کردوخدافظی اومدیم بیرون بابام رفت دارو ها رو گرفت گفت:اینجا میزنی یا مامان جون بزنه؟منم که یک بار خاطره خیلی خوشی داشتم (گذاشتم خاطره شو)گفتم نه نه غلط بکنم اینجا بزنم بریم مامان جون بزنه رفتیم خونهمن تا رسیدیم رفتم لباسام رو عوض کردم همونجا روی تخت افتادم حالم خیلییی بد بود اصلا جون راه رفتن نداشتم همونجا صدام رو بلند کردم گفتم مامان جون بیاد این امپولای من رو بزن مامانم و مامان جون اومدن مامان برام اب پرتقال اورده بود من اصلا دوست ندارم ابمیوه جات تا مجبور نباشم نمیخورم میدونستم اگه نخورم مامان جون نمیزنه برا همین حوصله کل کل کردن هم نداشتم خوردم البته به زوررررر هم گلوم میسوخت همم بدم میومد خلاصه خوردم و باید ۳تا امپول میزدم مامان جون گفت کدوما رو باید بزنم بهش نشون دادم و دراز کشیدم یکیش پنی ۱۲۰۰ و ۸۰۰ قاطی بود یکی تب بر یکیم تقویتی بود فک کنم مامان جون گفت مادر حساسیت نداری؟گفتم نه مامانی زمستونی زدم اماده کرد و اومد پنبه الکل رو کشید گفت مادر نه تکون بخور نه سفت کن باش؟گفتم باش مامانی بزن امپول رو وارد کرد خیلیییییییی درد داشت اونم بدون بی حسی وایییی اولش تحمل کردم و هیچی نگفتم ولی دیگه وسطاش نتونستم گفتم ایی مامانی خیلیی درد داره درش بیار گفت مادر صب کن هنوز مونده مامان جون خیلییی یواش تزریق میکنن منم دیگه واقعا چاره ای جز تحمل نداشتم سرم رو محکم فشار دادم تو بالش ولییی خیلییی درد داشت انگار داشتن سرب داغ توی پام خالی میکردن خیلی بد بود تا اینکه مامان جون درش اودر گفت خوبی مریم؟؟من اصلا جون حرف زدن تداشتم به زور گفتم اره بقیه رو بزن تموم شه گفت استراحت کن مادرگفتم نه مامانی بزن تموم شه تا اینکه قبول کرد اون روتارو هم زد اونا درد داشتن وای نه به اندازه اون خلاصه تمون شد و من اینقد پام درد میکرد اصلا نمیتونشتم تکون بخورم همونجوری خوابیدم مامانی پتو پوشید روم و گفت حالا اگه میومد توی هجره و دوش نمیگرفتی و دریچه رو باز نمیگذاشتی این همه درد رو هم نمیکشیدی دیگه واقعا تحمل این حرف رو نداشتم نمیدونم چرا ولی خیلییی ناراحت شدم از حرف مامان جون البته حرف درستی زدن ولی من تحملم کن شده بود و اشکام سرا زیر شدن ولی سرم رو کردم توی بالش که مامانی نبینه و گفتم اره شما درست میگین و مامانی رفت بیرون و من خوابیدم تا تقریبا ساعتای ۵ بعد از ظهر بیدارم کردن که پاشو ناهار بخور‌خیلیی گرسنه بودم ولی اصلا میلم به غدانمیکشید تا اینکه بابام اومد کنار تخت یکم سوپ به دهنم کرد یکم سرحال تر شده بودم پاشدم نمازم رو خوندم و رفتیم حرف ولی حالم خوب‌نبود مامان اینا نمیزاشتن بیام ولی من رفتم خیلیی‌ حرم امام رضا بهم ارامش میده خلاصه رفتیموبرگشتیم و من باز یکم سوپ خوردم و خوابیدم و باز صبح هم ۳تا امپول داشتم که مامانی برام زدن و دیگه رو به بهبودی بودم و بعد از ۸ روز ما اومدیم شهر خودمون و من به کوب داشتم کتابام رو دوره میکروم البته زیست و شیمی رو مشهد خونده بودم ...
پ ن:امیدوارم که خوشتون اومده باشه و اگه دوست داشتین نظر بزارین خیلی خوشحال میشم..
پ ن : خیلییی از دوستان گفتن نظر بدین درباره شون و خود من نوشتم ادم نمیتونه درباره کسی نظر بده ولی اون چیزی که از من فهمیدین خوشحال میشم بدون و دوست دارم عیوب خاطره ام رو بدونم بهم بگین..
پ ن: قول میدم بیشتر خاطره بنویسم واقعا دوران مدرسه ها نمیشه واقعا وقت زیادی میخواد خاطره نوشتن..
پ ن:ببخشید واقعا خیلییی طولانی شد چون خودم خاطره هایی که با جزئیاتن رو دوست دارم سعی کردم باجزئیات بنویسم...ببخشیدپ ن :این شعر سهراب سپهری رو خیلی دوست دارم یکمشو برای شما میزارم:
خدا گر پرده بردارو ز روزی کار ادمها
چه شادی ها خورد برهم چه بازیها شود رسوا
یکی خندد ز ابادی ،یکی‌گرید ز بردباری
یکی از جان کند شادی ،یکی از دل کند غوغا
چه کاذب ها شود صادق ،چه صادق ها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق ،چه فاسق ها شود ملا
چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین
چه بالا ها رود پایین چه سفلی ها شود علیا
عحب صبری خدا دارد که پرده بر نمیدارد
وگرنه بر‌زمین افتدز جیب محتسب مینا
شبی در کنج تنهایی میان گریه خوابم برد

ه بزم قدسیان رفتم ولی عالم رویا
درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن
محمد(ص)همچو خورشیدی نسشته اندران بالا
روان انبیاءبا او،علی شیر خدا با او
تمام اولیاء بااوهمه پاک و همه والا..
پ ن:بچه ها فردا عید فطر خواهش میکنم هرکسی که میره نماز واسه همه مریض ها گرفتارا همه همه همه دعا کنیم و برای منم دعا کنید..
پ ن :ببخشید خیلییییی طولانی شد دیگه ..
یاحق پایان..