خاطره فریما جون

سلام عزیزان من فریما هستم ۱۸سالمه و کنکوری هستم من ۳تاداداش دارم داداش رضا(اسمش توشناسنامه یچیزدیگست ولی مامانم ازاول رضاصداش کرده) ک متخصص اطفال هستن ازدواج کرده ویه پسر گوگولی به اسم امیرارسلان داره .داداش وسطی داداش میلاد ک متخصص جراحی هستن و مشاورکنکورهم هستن وازدواج کرده وداداش اخریم داداش امین ک متولد۶۷وپزشک عمومی ومجرده و تازه ۱ماهه سربازیش تموم شده من متاسفانه پدرم رودرپنج سالگی براثرتصادف از دست دادم واین سه تابرادر مخصوصااااااداداش امین هوامو همیشه داشتن و برام مثل پدربودن مادرعزیزم ک دروصفش ناتوانم وامیدوارم بتونم قدردانش باشم واما خاطره:من ب دلیلی که داداش میلادخودش میدونه و اصرارمیکنه باید هرماه یه نوروبیون بزنم وهرماه جنجالی داریم سرش اسفندماه بود که داداش امین اومدش (خیلی کم میومد خونه)خیلی خوشحال بودم خیلیییی مامان ب داداش رضاومیلادهم گفت ک بیان امیرارسلان (۴سالشه)اوج توجه روداره مخصوصاازطرف داداش امین ... برای شام اومدن سرشام همه باامیرارسلان حرف میزدن و منم اخم کرده بودم اخه بقیه هم ادمن دیگ یهو داداش میلادگفت فریما امروز نوبت امپولته ها قیافم رفت توهم داداش امین روبروم بود زدزیرخنده گفت میلاد ضدحال کی بودی توووو؟؟منم توجهی نمیکردم تودلم خالی شد ه بود ودست وپاهام یخ بااینکه حدود۶ماهه دارم میزنم ولی هرماه استرسم چندبرابرمیشه ...شامو خوردیم چند تاظرف بردم وپارچو ک برداشتم نمیدونم چیشد ک ازدستم افتاد وریزریزشدخم شدم ک داداش امین اومد گفت دست نزن عزیزم میره تو دستت بروبشین خودش رفت جارواورد تمیز کرد ازاینکه اینقد بی دست وپام ناراحت بودم ازخودم‌(متاسفانه هیچ هنری ندارم درسمم معمولیه وفقط تنهاهنرم شعروادبیاته ولی رشتم تجربیه) داداش امین اومدردمبل نشست پیش ما نگاش کردم گفتم ببخشید گفت فدات شم فداس سرت اشکال نداره داداش رضا گفت اره باباقدوبلا بود فدای سرت چراناراحتی اما داداش میلادهیچی نگفت همیشه همینجوری بی تفاوته.داداش میلاد گفت برو دراز بکش بیام بزنم امپولتووقبل اینکه چیزی بگم داداش امین گف هستم خودم میزنم براش داداش میلادگفت لازم نکرده من شمارومیشناسم نمیزنی گفت ن باورکن میزنمداداش میلادچیزی نگفت زنداداشا ظرفا روشستن و مامان میوه اورد بعدازکمی رفتن شبخیرگفتم ورفتم بخوابم فکرمیکردم داداش امین اینجوری گفت ک امپولوبپیچونه ولی بعداز۵مین داداش امین اومد تواتاق باامپول اماده گفت درازبکش فریماجان گفتم داداش توروخدا ولم کن توهم شدی میلاد گفت بخواب عزیزم ازیه دقیقه هم کمترطول میکشه گفتم خیلی بدی واقعا ک...ودرازکشیدم واماده شدم همین ک پنبه کشیدگفتم یواشاااا گفت نخیر من بدم یواش نمیزنم گفتم اصلاهرجوری میخوای بزن وزدم زیر گریه گفتم ادم بابا ک نداشته همینه دیگ.داداش امین هیچی نگفت منم فقط گریه میکردم البته بیصدااصلا دردامپول واسم مهم نبوددیگداداش امپولو فروکرد شروع کرد ب پمپ کردن دردداشت ولی لبمو گازمیگرفتم چیزی نگم ک موفق هم شدم پنبه گذاشت کشید بیرون رفت ازاتاق بیرون منم شلوارمودرست کردم نشستم گریه کردم سرمو گذاشته بودم رودستامو گریه میکردم اصلاحالم گرفته بود درباز شد دیدم داداش سرمو برگردوندم اب اورده بود گفت بخور نگرفتم گذاشت کنار میز نشست پیشم گفت منونگاه کن خواهری نگاش نکردم گفتم میخوام تنهاباشم به دردخودم بمیرم داداش سرمو بوس کرد گرفت توبغلش فقط هق هق میکردم داداش گفت الهی قربون اشکات بشم من درسته ماباباروخیلی زودازدست دادیم ولی همیشه پشته هم بودیم گفتم اره شما سه تا همیشه ولی من چی گفت تو ک عزیزترینی برامون بخدا میلاد خیلی دوست داره ب حرکاتش نگااه نکن اون کلااینجوریه داداش رضاهم ک همیشه پشت هممون بوده وواقعا جای بابای ماستیکم حرف زد اشکامو پاک کرد گفت دیگ گریه نکنی هااا بعدشم شبخیرگفت رفت...
پ.ن:من همه داداشارودوست دارم ولی واقعاا امین برام یه جایگاه خاصی داره توزندگیم.همیشه همراهم بوده و هست
پ.ن:ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺭﻧﺠﯿﺪﻡ ﯾﺎ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ زندگی ام ﻧﺒﺎﺷﺪ...

ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺫﻫﻨﯽ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﺬﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﺣﺎﻻ ﺍﻭ ﻫﺴﺖ ﭘﺲ ﺑﺒﺨﺶ ﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ..
ﺍﺯ ﺑﺨﺸﺸﻢ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ..
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ... 
ﺍﯾﻦ
ﻓﺮﻣﻮﻝ ﺟﺪﯾﺪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ...!
خدانگهدار
فریما