خاطره ساحل جان

سلاااااام،احوالاتتون؟انقدر خوشحالم امتحانام تموم شده که سریع دویدم یه خاطره بنویسم.ساحل هستم حوصله بیو دادن هم ندارم فقط می خوام سریع برم سراغ خاطره😬.
و اما خاطره:بنده 12 اردیبهشت به دنیا اومدم که امسال مصادف شد با نیمه شعبان.منم که عاشق تولدم.حالا چه تولد خودم چه اطرافیانم همیشه ذوق و شوق دارم.
امسال با ترفند های جدید و متفاوتی بابامو راضی کردم تو باغمون تولدمو بگیرم.چند هفته قبل از تولدم رفتم پیش ماهان(پسرخاله گرامی،پزشک ، فوق العاده مهربون و شدیدا شلخته) یه چیزایی از زیر زبونش کشیدم که حسابی خشنود گشتم.در واقع یکی از هم کلاسی هام به اسم رها که به دلایلی دوسال دیر اومده مدرسه و بیست سالشه دله اقا ماهان مارو برده اما مشکل اینجاست رها یه جوری از ماهان بدش میاد که اصلا قابل توصیف نیست.هیچی دیگه منم پیشنهاد دادم هر جور شده روز تولد من مرخصی بگیر که یکم ما به هم نزدیکتون کنیم.ماهانم دیگه به خاطر رها خودشو به اب و اتیش زد تا مرخصی گرفت.منو راشینو بهارم تا روز تولد حسابی مخ رهارو به کار گرفتیم.خلاصه روز تولد همه رفتیم لواسون ویلای ما البته مامانم اینا قبلش کلی تزئینش کرده بودن.هیچی دیگه دخترا تا شب افتادیم به جون همو همدیگرو درست کردیم.پسرا هم یکسره تو چرت بودن که به قول خودشون شب باغو بترکونن.خلاصه شب تولدو به خوبیو خوشی گرفتیمو حسابی هم زدیمو رقصیدیم.بعد از شام دوباره یه کم بالا پایین پریدیمو از اونجایی که قرار بود شب تو باغ بخوابیم و هیچ کس خوابش نمیومد رفتیم نشستیم دور استخر منم کنار رها نشسته بودم یاد قر دادن معلممون افتادم دم گوشش گفتم وااای دیدی مولایی چجوری می رقصید.هیچی دیگه دوتایی زده بودیم زیر خنده مگه می تونستیم خودمونو کنترل کنیم.شهریار:راشین چه پیشنهاد کثیفی بود تو کردی ببین یه جوری به خودشون تلقین کردن مشروب می خورن مست شدن.رها ام از اونجایی که زود از کوره در می ره خنده اشو جمع کرد اخماشو کشید تو هم سیخ وایساد.همچین با جذبه داشت با اون کفشای پاشنه بلندش می رفت سمت شهریار که ما نفری یه فاتحه واسه شهریار خوندیم ولی امان از این کفشای پاشنه بلند اصلا به درد راه رفتن نمی خورن فقط می تونی باهاشون برقصی.رهای بیچاره ام سکندری خوردو شوت شد تو استخر.ماهانم دستپاچه موبایلشو انداخت رو چمنا و شیرجه زد تو اب.این دوتا با هم از اب اومدن بیرون رها با اخم به ماهان گفت:الان تو واسه چی پریدی تو مثلا خیلی جنتلمنی اخه یالغوز وسط اقیانوس نیفتادم که سوپرمن بازی در میاری.یعنی رسما ترور شخصیتی کرد بدبختو.ماعم حالمون گرفته شد رفتیم خوابیدیم.منو رها توی اتاق خوابیده بودیم صبح که بیدار شدم دیدم ماهان گرفته کنار من خوابیده رهاعم داره موشکافانه نگاش می کنه.رها:پسره عوضی رو ببینا شیطونه می گه بگیرم بزنمش دیگه از جاش پا نشه.من:این اینجا چیکا می کنه؟.رها:من چمیدونم صب پاشدم دیدم گرفته ور دل ما خوابیده خجالتم خوب چیزیه والا.من:خب بابا توعم شلوغش می کنی.ماهان،ماهی پاشو ببینم اینجا چیکار می کنی.ماهان:پنج دقیقه بزار پنج دقیقه دیگه بخوابم.من:پاشو دیگه می گم اینجا چیکار می کنی.دستشو کوبید رو پیشونیش بلند شد نشست گفت:از دست این بهار خانوم و اقا سامیار مگه میشه خوابید.هی ماچ،بوسه،بغل روانیم کردن منم بلند شدم اومدم اینجا.من:شوخی می کنی. پس عجب صحنه هاییو از دست دادیم دیشب.
تا شب کلی تو سرو کله هم کوبیدیمو بازی کردیم تازه شجاعت حقیقت بازی کردیم اون وسط بله رو هم از رها خانوم گرفتیم و خسته و کوفته وسط هال دخترو پسر روهم روهم خوابیدیم.من خوابم خیلی سبکه نصف شب احساس کردم صدای ناله و گریه میاد بیدار شدم دیدم اونطرفه پذیرایی رها سرشو گذاشته رو پای ماهان داره گریه می کنه اول گفتم جو گرفتتشون شب اول دوستیه گرفتم خوابیدم ولی مگه ول کن بودن منم از کنجکاویه زیاد بلند شدم رفتم پیششون گفتم چیشده نصفه شبی رها چرا گریه می کنی؟.ماهان:دیشب که افتاد تو اب کار دستش داد منم معاینش کردم بعدم رفتم داروخانه واسش یه چیزایی گرفتم ولی اجازه نمی ده امپولاشو بزنم.من:خجالت نمی کشی شب اول دوستیتون می خوای بهش امپول بزنی منم فکردم دارین دل می دین قلوه می گیرین سرم کلا رفت.رها:کتک می خوای؟.من:تو فعلا بخواب امپولاتو نوش جان کن.یه دفعه بلند بلند زد زیر گریه نوشین(یکی از همکلاسی هام)بلند شد چراغو روشن کرد.یه لحظه فکر کردم من دارم کار اشتباهی می کنم که می گم وقت شوهر کردن نیست والا همه دوتا دوتا جفت شده بودن تو بغل هم خواب هفت پادشاهو می دیدن که با گریه های رها به اجبار اغوش معشوقه شونو ترک کردند و یه چند تا فحشم به رها و نوشین دادن بعدم همه جمع شدند دور رها هیچی دیگه چهل نفر ادم رهای بیچاره رو مجبور زدن امپولا کردند.ماهانم نکرد بلند شه بره تو اتاق همون وسط رها رو گذاشت رو مبل و دوتا امپول اماده کرد .چهل تا چشمم زل زده بودن بهش.ماهان پنبه کشید و اروم سوزنو وارد کرد رها عم یه تکون نسبت

ا خفیف خورد که ماهان دستشو گذاشت رو کمرش گفت جانن دردت به جونم الان تموم میشه( یکی رم نداریم موقع امپول زدن اینجوری نازمونو بکشه😜)رها:اااااخ ماهان نمیری الهی درد دارههههههه.ماهان:باشه،باشه تموم شد عزیزم.اروم سوزنو در اورد و اون طرفشو پنبه کشید.رها:بسه دیگه ماهان می خوای منو بکشی؟.ماهانم هیچی نگفت و نیدلو فرو کرد.اروم اروم شروع کرد به تزریق رها عم اروم اروم اشک تو چشماش جمع می شد.اول یکم هرچی جلو دستش اومد چنگ انداخت بعد هرچی جلو دستش اومد گاز گرفت بعد به نظرم به این نتیجه رسید قابل تحمل نیست یه جیغ بنفش کشیدو سفت شد.ماهان چشماشو بست یه نفس عمیق کشید بعدم گفت:رها جان عزیزم چند تا نفس عمیق بکش سعی کن خودتو شل کنی وگرنه نمی تونم درش بیارم. رهاعم با گریه گفت باشه یه ذره خودشو شل کرد ماهانم پنبه رو گذاشت رو جای تزریق و سرنگ و کشید بیرون بعدم رها رو بغل کرد و ازش عذر خواهی کرد.نا گفته نماند که یه چند تا دختر و پسر مجرد اونجا از شدت چندش بودن فضا در حال عق زدن بودن😁.
پ ن:راشین قبل از تولد گفت بچه ها بیاید گیلاس ببریم با اب البالو چون دیگه همه چی بود به جز اون نوشسدنی های کثیف ماعم که اهلش نیستیم فقط من باب سر کار گذاشتن خودمون بود واسه همین شهریار می گفت انقدر تلقین کردین فکر می کنین واقعا مستین😜(دیوونس).
پ ن:به یکی از معلمامون یه تعارف خشک و خالی زدم رو هوا گرفت از اول تا اخرم اون وسط داشت می رقصید😂.
نمازو روزه هاتونم قبول باشه.در پناه حق💜
Sahel