خاطره سارا جون

سلام دوست جون جونیای خودم 😉😗
تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند بیند عشق من نصبت به شماها مدونید فکر کنید مخاطبم سهیلا بود
توروحش که اول خاطره تعریف کردنم باید اسم این بشر بیاد اه اخه اینم شد خاطره 😝😡
 میخواستم خاطره که از سهیلا یه سیلی خوردم بذارم که خودش گذاشته بود
اما چیزی که میخوام بگم مال پارسال.دوسال پیش نیست
مربوط به دیروز وفکر نکنم دیگه بهش بشه گفت خاطره
امتحانات شروع شده بود وهرکسی مشغول خز زدن بود سهیلا کلا نبودش یعنی بود ولی نبود نه این که نبودا .بود ولی ما نمی دیدیمش نه این که نبینیمش میدیدمش (خودمم موندم چی گفتم😂🤣😅)سر جلسه امتحان دیر تر ازهمه مینشست بعد از توضیع برگه امتحانی📃📃 واین خانم به صورت هماهنگ شده دیر میرسید ومسولین حرفی نمیزدند وزودتر از همه برگه میداد کلا من ومریم نمی تونستیم باهاش حرف بزنیم تلگرامش لس سین بود و گوشی موبایلش خاموش و بر عکس مواقع دیگه موهاشو کج توی صورتش میریخت
بین دوتا از امتحانات که دیروز بود قرارشد بریم خونش
قبلش کلی تماس گرفتم کسی جواب نداد وقتی رفتیم پنجره اتاقش بسته بود اصلا سابقه نداشت
بعد از در زدن وارد شدن مادربزرگش گفت پدرومادرش رفتن مسافرت وخود سهیلا هم حال خوبی نداره وقتی وارد اتاقش شدیم یه لحظه نزدیک بود سکته کنم😨 دور از جونش مثل جنازه روی تخت افتاده 🛌بود موهاش کنار رفته بود زیر چشمش یه کبودی بود لبش متورم شدم بود اروم صداش زدم چشماش باز کرد اصلا توانایی حرف زدن هم نداشت کمکش کردم بشینه معلوم بود کمرش درد میکنه حتی با مانتو دانشگاه خوابیده بود وقتی درش اوردم کمرش سیاه بود یه لباس مناسب برش کردم
اروم توضیح داد قبل از امتحانات که شروع بشه نصفه شب خوابش نمیبرده تصمیم میگیره بره پارک نزدیک خونشون کمی اسکیت کنه که چه توانایی تو خودش میبینه که از پله ها پایین بره نمیدونم خانم پله اول پاهاش لیز مخوره به خاطر پله که طراحی سنگ داشته بقیه پله ها روی کمرش میره پایین وتا یه ساعت نمیتونسته حرکت کنه  تا ساعت یک تو پارک بود بعد که بلند میشه به سختی برمیگرده خونه نزدیک راه پله اتاقش خسته بود وتوانایی حرکت نداشته دیگه خودش ول میکنه زمین که صورتش دم پله میخوره مادر بزرگش اوشب پیشش نبود وبقیه فک وفامیل مسافرت بودند  .
یکی محکم زدم پس گردنش هر کاری کردم حاظر نبود بره دکتر  منم زنگ زدم امیر اونم گفت میاد دنبال تا امیر بیاد یخ وپماد گذاشتم یه روسری سرش کردم یه رژ قهوه ای مایل به قزمز زدم وموهاش کج گذاشتم باشه امیر که اومد کمکش کردم بریم بیرون توی ماشین به سختی نشست اول یه دکتر ارتوپدی رفتیم وگفت خداروشکر اسیب جدی نیست و کوفتگی برای چشمش یه چشم پزشک سر زدیم که گفت اسیب ندیده وکمی اوطرف تر بود الان هفته اش بود
امیر داروهاش گرفت وبرگشتیم خونه خودشون با اخم های امیر وغرغر های من حاظر شد یکی از امپول هارو بزنه
لباسش کمکش کردم درست کنه اول سمت چپ وپنبه کشید اروم سوزن فرو کرد که چیزی نگفت همون سمت پنبه کشید خواست بلندشه منم دستم روی کبودی کمرش گذاشتم که صدای اخش بلند شد امیر چشم غره رفت که این چه کاری بود سریع تزریق کرد که ایییی کردن سلی بلند شد خواست سمت دیگه پنبه بکشه که سلی دستش اورد عقب من گرفتم یه امپول بزرگ تر که من دیدم حسابی کپ کردم امیر یه ناحیه بین کمر وباسن بود فکر کنم پنبه کشید سر سوزن گذاشت واروم فرو کرد سلی جیغ بلندی کشید
پاهاش از روی درد کمرش نمی تونست تکون بده کمرش هم که من اروم گرفته بودم فقط دستاش بود که باهاشون کاری نمی تونست بکنه وفقط میگفت تروووووووخدددددداااااااااا درررررششششش بیاااااارررررییییییددددد درد داره
اقا امیر خواهش میکنم درد داره ترو خدا میسوزه
بعد از دو دقیقه در اورد کلا تکون نمی تونست بخوره لباس هاش درست کردم از روی درد چشماش بسته بود فکر کردم بیداره صداش که زدم از روی درد بیهوش شده بود وقتی بیدار شد گفت بیشتر از درد کمرش بیهوش افتاد تا درد امپول کمی پیشش موندم تا مادر بزرگش بیاد وقتی اومد سهیلا دوباره خوابش برد توی راه خونه کلی موهای امیر بهم ریختم اونم گفت خانم هر چقدر دوست داری بهم بریز ما میرسیم خونه دیگه نه
لبام غنچه کردم وگفتم ببشید بعد حرف سهیلا شد که امیر گفت شوهرش بدیم چه قدر خنده دار میشه کلی به عروس شدنش خندیدیم .
دلم خنک شد همین یه اتفاق داشت که بیاد تعریف کنه که اونم من تعریف کردم دلم خنک شد اخیش 
🌷💐🌷💐
من از اسمون ابی میخوام
من از شب ها مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتا یه بیتابی میخوام
من میخوام یه دست گل به اب بدم
آرزوهام رو به یک حباب بدم
سیبی از شاخه حسرت بچینم
بندازم رو اسمون تاب بدم
گل  ایون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
من از اسمون ابی میخوام
من از شب ها مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتا یه بیتابی میخوام
مث یک دسته گل اقاقیا
دلم اواز میکنه بیابیا
تومیری پشن علف ها

گم میشی
من میمونم وگل اقاقیا
گل  ایون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
داخل یه رمان بود که خوندم فکر کنم رمان ابرویم راپس بده بود دوستش داشتم ولی به پای ادمک نمیرسه
روز های زندگیتون پر از شادی وخنده طوری که تاحالا غمی به خود ندید الهی امین 💐🌷🌷🌷💐💐💐💐