خاطره پریناز جون

سلام خوبید پرینازم قبلابیودادم 
سال دوم دبیرستان بودیم ک گفتن میخوایم اردوی راهیان نورثبت نام کنیم بچه ها همه خوشحال بودن ولی من مطمئن بودم بابانمیزاره اگه هم بزاره میخواد رومخم راه بره ترجیج دادم خودمو سبک نکنم ونگم رفتم خونه بابا گفت میخوان ببرنتون راهیان نورگفتم‌ شماازکجامیدونی گفت پیامش اومد گفت نمیخوای بری گفتم مگ خواستن و نخواستن من هم مهمه باباچیزی نگفت فرداش رفتم مدرسه دیدم همه باخوشحالی دارن درموردش حرف میزنن صبا دوست صمیمیم ک دخترعموی نازنین هم میشه گفت گفتی ب بابات گفتم نمیزاره گفتم من ب باباگفتم قبول کردگفتم خوش بگذره عزیزم‌.رفتم خونه شروع کردم ب کولی بازی ک چراهمه باید برن من نرم فقط مامان خونه بود گفت میدونی ک بابات نمیزاره بیخودخودتوخسته نکن باباک اومد شروع کردم ب بحث وجدال ک من باید برم و باباهم بیخیال بوداصلاتوجه نمیکرد زدم زیرگریه گفتم اره الان اگ پرهام بود هرجا میخواست بره اوکی بود پرهامم نشسته بود گفت به من چی کارداری تو اصلاباباهم بزاره من اجازه نمیدم باباگفت تاوقتی من زنده ام توحق نداری دخالت کنی ب منم گفت حالاک انقداصرارداری برو ب سلامت گفتم شوخی میکنی گفت ن کاملاجدیم برو وای داشتم بال درمیاوردم قراربودهفته بعدش بریم فقط خداخدامیکردم نظرباباعوض نشهقراربودچهارشنبه صبح راه بیفتیم من ازدوروز قبلش یکم بیحال بودم جدی نگرفتم چون جدی نبود ولی همون روزچهارشنبه حالم خیلی بدبود پرهام رسوندم مدرسه وگفت ب سلامت رفتم داخل بعدیکم معطلی سوارشدیم ورفتیم توراه انقدپفک وچیپش و هله هوله خوردیم ک حاله من خیلی بدترشد گلوم ب شدت دردمیکرد اونجاغذاهاش بدنبودخوب بودولی ب مزاج من سازگارنبودوخیلی کم میخوردم سفر خیلی خوبی بود اگ از مریضیم فاکتوربگیرم. روزاخربود ک اماده برگشت بودیم حدودای ساعت۵-۶بعدازظهردقیقا یادم نیست رسیدیم و پرهامو توماشین دیدم رفتم سوارشدم یکم حرف زدیم ک فهمیدم پدرعمو داوود(شوهرخالم) فوت شده و مامان و بابام رفتن برای مراسم ختم قزوینرسیدیم خونه گفتم من میخوابم پرهام گفت منم میخوام برم بیرون واسه شام چی بگیرم گفتم هرچی دوست داشتی دوش گرفتم و خوابیدم باحس گرما زیاد بلندشدم سرفم گرفته بود بندنمیومدرفتم بیرون همه جاتاریک بود برقارروشن کردم اب خوردم وای گلوم میسوخت بدجوور پرهام بعداز۱ساعت اومد پیتزاگرفته بود نشستیم سرمیز اصلا ب غذانگاه میکردم حالم بدمیشد بزوریکم خوردم ازگلوم پایین نمیرفت پرهام گفت نمخوری چرا؟؟گفتم نمیخوام گشنم نیست رفتم اشپزخونه قرص بردارم فقط یه استامینیفون پیداکردم ب شانس خودم لعنت فرستادم رفتم پیش پرهام گفتم یچی بگم انجام میدی گفت چی گفتم میری برام قرص بگیری گفت قرص چی گفتم یکم گلوم دردمیاد هرچی خودت صلاح میدونی بگیرگفت خوب پاشو ببرمت دکتر دیگ گفتم ن بروقرص بگیر گفت پاشو دکتر داروبده بهت دیگ گفتم داروی دکترچیه امپول ولی من قرص میخوام گفت بیابریم میگم امپول نمیده گفتم ارره اونم ب حرف توعه گفت اگ دادنزن گفتم نزنی زیرحرفت بایه حالتی نگام کردک دیگ چیزی نگفتم اماده شدم رفتیم توماشین گفت ب عمومحسن زنگ بزنم بریم پیشش عمومحسن (متخصص قلب وعروق هستن ) گفتم ن تروخداگفت باشه چراقسم میدی گفتم اگ دوست داری بریم گفتم ن دوست ندارم (خیلی باعمو رودروایسی دارم) گفت بریم پیش مهدیار اون ک خوبه دیگ(مهدیار پسرعمو محسن۲۹سالشه و پزشک عمومی)گفتم چ اصراریه بریم پیش اشنا همین درمانگاه بریم دیگ گفت ازدست تو جلوی یه درمانگاه نگه داشترفتیم داخل سه چهار نفرنشسته بودن نوبت گرفتیم نشستیم تانوبتمون بشه یه پسر ۷-۸ساله باصورت اشکی از تزریقات اومد بیرون پرهام گفت پری عاقبت توعه ها پاشدم گفتم بریم خونه گفت شوخی کردم دیوانه بشین بااخم نشستم تانوبتمون شد رفتیم داخل دکتریه اقای حدود۳۰ساله اینابود گفت بفرمایید شرح حال گرفت و گلومو دید گفت عفونت کرده گوششم دید دفترچمو گرفت گفت پنیسیلین میزنی؟؟پرهام گفت اگ لطف کنید داروی خوراکی بنویسید ممنون میشم 
دکتر گفت اخه عفونت گلوش زیاده اگ نزنه خوب نمیشه عفونت میزنه ب گوشش بعدشم ب کل بدنش ترسیدم پرهام نگام کردگفت میزنی ؟؟به معنی نه سرتکون دادم پرهام گفت دیگ نمیزنه دیگ دکتره هم ادامه نسخشو نوشت مهر کردداد ب پرهام گفت یه امپول تب برنوشتم تبش بالاست حتما الان بزنه اومدیم بیرونپرهام گفت تب بر ک دردنداره بخرم همینجا بزن گفتم پرهام نمیزنم گفت اوکی داروهاروگرفتیم رفتیم خونه ددروهاروخوردم خوابیدم باصدای زنگ گوشیم پاشدم پرهام بود جواب دادم گفتش من سرکارم یادت نره داروها روبخوری رفتم اشپزخونه داروهاموخوردم گلوم دردش کم نشده بود زنگ زدم ب مامان ک گفت فردا میان پیام دادم ب پرهام ک ناهارمیادگفتش نه دوباره خوابیدم ک باسرفه های شدید پاشدم دیگ اشکم دراومده بود بااینکه وقت داروهام نبود ولی بازم خوردم تلفن خونه زنگ میخورد جواب دادم زن عمو هاجر بود گفت مامانینانیستن شام بریم اونجا تشکرکردم اونم گفت تعارف نکردم شام درست کردم باید بیاید.ب شانس خودم لعنت فرستادم پرهام اومدگفتم واااای بحالت ب عمو بگی ها گفت باشه رفتیم اونجا فامیلای زن عمو هم اونجا بودن من و پرهام یه جانشستیم گفتنش هم خوب نیست ولی مهموناشون یه پسرداشتن ک یکم چشم چرونی میکرد پرهامم حرصش دراومده بود زیرلب غرغرمیکرد مهدیارچایی اوردپرهام گفت ما بریم تواتاقت اونم گفت برید منم میام رفتیم پرهامشروع کردسرمن غرغرکردن سرم دردمیکردگفتم توروخدا پرهام بس کن حالم خوب نیست چیزی نگفت یکم بعد مهدیار اومد پرهام یکم چرت وپرت گفت راجع ب پسره مهدیارم فقط میخندید یهوسرفم گرفت مهدیاررفت اب اوردگفت سرماخوردی؟؟گفتم دکتر رفتم ..پرهام گفت خودت معاینش کن ازدیروزاصلا بهترنشده چپ چم نگاش کردم مهدیارگلومودیدگفت عفونتش زیاده کداروچی داده بهت داروها پیشم بودنشونش دادم گفت چراانتی بیوتیک ضعیف داده بهت باید پنیسیلین بزنی حتما گفتم وای ن توروخداا ولم کن مهدیار گفت چی چیو ولم کن دیوونه گلوت پرعفونته تبمم بالا بود رفت پایین بادوتاامپول اومد البته اماده نکرده بودگفت فعلا یه پنیسیلینن۸۰۰وتب بربزن تاببینیم چی میشه گفتم مرسی و پاشدم ک بااخم مهدیار مواجه شدم گفت اذیت نکن پرینازگفتم شماداری اذیت میکنی اصلا من ازتوخجالت میکشم گفت خوب اگ مشکلت اینه ازاول میگفتی خوب رفت بیرون یه نفس عمیق کشیدم ک دیدم عمواومدگفت حساسیت نداری ب پنیسیلین؟؟گفتم نه(عمومحسن خیلی ادم جدی هستش و زیاداهل بگو بخند نیست خیلی جذبه داره و میتونم ب راحتی بگم ک خیلیییی ازش میترسم) گفت پس دراز بکش وااای نگاهه پرهام کردم اونم ترسیده بود دراز کشیدم عموگفت اماده شو وای اصلاحواسم نبود همینجوری خوابیده بودم اب شدم ازخجالت پرهام نشست پیشم عموپنبه کشید امپولوزد فکنم تب بر بود چون دردش فقط درد سوزن بود
وای داشت امپول بعدیواماده میکرد ب پرهام یواش گفتم توروخدایچی بگو من میترسم پرهام گفت چی بگم عمو گفت لازم نکرده جیزی بگی پرینازخانم شما هم خودتو شل بگیر نفس های عمیق پشت سرهم بکش دردزیادی حس نمیکنی من اروم گفتم ولی شنیدوای پنبه کشید یخ کرده بودم چندبارپنبه کشید امپولوزد وااای دردداشت ناخوداگاه گفتم اخ لبمو گازمیگرفتم دندوناموفشارمیدادم عموگفت نفسای عمیقویادت رفت سعی کردم نفس بکشم ولی دردش اروم نمیشدباگریه گفتم عمودردمیکنع گفت الان تمومه پرهام سرموبوسیدگفت داره تموم میشه دیگ گریم شدت ‌گرفته بودودست پرهاموفشارمیدادم ک تموم شدوعموکشیدبیرون گفت تموم شد ببخشید دردت گرفت ورفت بیرون شلوارمودرست کردم نشستم ب گریه کردن پرهام گفت زشته پریناز جان تموم شده دیگ ک مهدیاردرزداوموتو گفت بهتری اخم کردم گفتم خیلی نامردی فک نمیکردم اینطوری باشی
گفت اِاِاِتو کاروزندگی نداری میشینی راجع ب پسر مردم فک میکنیرگفتم کوفتیکم سرب سرم گزاشتن و رفتیم شاموخوردیم و رفتیم خونه فرداش بابااینااومدن وپدرمحترم باز۲تاامپول بهم زد ک در کمال کولی بازی هام خوب شدم خوببب خیلی طولانی شد شرمنده.
پ.ن:.
بعضی وقت‌ها باید، از همه چیز
 دست کشید 
بی اعتنا شد...!
یک گوشه ی دنج پیدا کرد، آرامش دم کرد و جرعه جرعه بی خیالی، سر کشید و به این فکر کرد که رها شدن بهترین حس دنیاست...
گاهی باید برای مدتی از همه چیز دل برید 
باید اول صبح حال هیچکس را نپرسید نگران هیچکس نشد 
باید مواظب خودت باش… را به کسی نگفت 
دلم برایت تنگ می‌شود را …
دوستت دارم را... 
باید بعضی دغدغه‌ها را نداشت 
باید نشست و تماشا کرد آنهایی که روزی هزار بار برایشان جانت می‌رفت با جای خالی ات چطور کنار می‌آیند؟ 
اصلا جایی خالی می‌ماند؟
باور کن گاهی باید به خودت فرصت بدهی 
تا آدم‌های اطرافت را بشناسی 
تا آدم‌های اطرافت تو را بشناسند...
گاهی باید بی حس بشوی 
یک بی حسی کامل!!
و ببینی دیگران چه می‌کنند…

#فرشته_رضایی