خاطرهpariaجون

سلام میکنم خدمت همه ی اعضا و خواننده های عزیز
من پریام 23 سالمه یه داداش دارم به نام پوریا که 26 سالشه و پزشکه بابام مهندسه و مامانم استاد دانشگاه من یه دایی دارم به نام هادی که 27 سالشه و مهندسه و خییییلیی زیاااد شوخ و سرشار از انرژی مثبته .دایی هادی خیییلی زیاااد از آمپول میترسه البته منم دست کمی ازش ندارم پدربزرگ من(بابای مامانم) پزشکه و این یعنی فاجعه برای هادی و پزشک بودن پوریا هم یعنی فاجعه برای من؛
یه روز رسیدم خونه دوروبر ساعت 6 بود سرم به شدت درد میکرد و خسته بودم به زور سر پا بودم درو باز کردم رفتم تو دیدم مامان آهنگ گذاشته داره میرقصه (ورزش با رقص) تا منو دید آهنگ و قطع کرد اومد سمتم گفت اومدی مامان جان خسته نباشی!!! بغلش کردم بوسیدمش گفتم خستگیم در رفت مامان لبخندی زد و هدایتم کرد سمت پله ها گفت برو عزیزم برو یه دوش بگیر خستگیت در بره بعد بیا برات چیز کیک درست کردم گفتم مامان گلم دستت درد نکنه من خیلی خستم میرم بخوابم بعدا میخورم گفت باشه برو بخواب برا شام بیدارت میکنم از پله ها رفتم بالا که دیدم پوریا از اتاقش اومد بیرون تا چشمش افتاد به من ابرو هاشو داد بالا گفت به به ته تغاری خوبی وروجک با موجی از خستگی گفتم اوهوم همونطور که داشت میومد طرفم دستاشو باز کرد تا رسید بهم دستاشو دور بدنم حلقه کرد عاشق اینجور بغل کردنم همیشه بهم آرامش میده پوریا یکم گیر داد بعد که تبم و چک کرد و مطمئن شد تب ندارم رفت منم رفتم تو اتاقم با همون لباس بیرون خوابم برد
با نوازشای کسی از خواب بیدار شدم ولی چشمام و باز نکردم که خوابم نپره و دوباره بتونم بخوابم همونجور چشم بسته گفتم مامان شام نمیخورم خوابم میاد مامان پیشونیم و بوسید که سوزن داشت( ته ریش) مامان که سوزن نداره، تو خونمون فقط بابا و پوریا سوزن دارن دیگه،هم چنان چشمام بسته بود دستامو تو هوا تکون دادم تا تونستم یه سر پیدا کنم شروع کردم لمس کردن صورتش که چیزی دستگیرم نشد دستم و بردم بالا تر و موهاش و لمس کردم فهمیدم پوریاست اونقد به موهاش چیزمیز میزنه که عین چوب خشک میشن موهاش، وقتی مطمئن شدم پوریاست دستم و با لمس کردن رسوندم رو صورتش و وقتی از جاش مطمئن شدم دستم و دور خیز کردم و کوبیدم تو صورتش به به چه صدایی داد بعدم بلافاصله پشتم و کردم بهش و پتو رو کشیدم تا گلوم گفتم حالا برو بیرون میخوام بخوابم (کل اینا شاید یک دقیقه هم نشدا)با کمی مکث گفت چشمم روشن حالا دیگه منو میزنی؟؟؟یا قمربنی هاشم سه متر پریدم هوا عین رتیل چسبیدم به سقف و اومدم پایین آب دهنمو قورت دادم و نیشم و به طور کامل باز کردم گفتم عه دایی جون شمایی؟؟؟ گفت بچه تو چرا آدم نمیشی؟؟؟با همون نیش باز انگشت اشارم و بردم بالا و گفتم آقا اجازه ما اگه آدم بشیم شما از تنهایی حوصلتون سر میره خیز برداشت روم که جیغ زدم و پابه فرار گذاشتم از اونور تخت پریدم پایین و دِ برو که رفتی با سرو صدا پله هارو دویدیم پایین مامان وسط سالن واستاده بود من جیغ میزدم میدویدم هادی هم دنبال من ، مامانمم شروع کرد جیغ زدن افتاد دنبال ما فک میکرد از سوسکی عنکبوتی چیزی داریم فرار میکنیم که اینجوری خواست خودشو نجات بده بعد که جریان و فهمید جهتمون عوض شد حالا من و هادی میدویدیم مامان با دمپایی دنبالمون بودبعد نشستیم چیزکیک خوردیم وپوریا هم شامشو زودتر خورد رفت بیمارستان منو هادی رفتیم تو اتاق من همچنان لباس بیرون تنم بود گفتم دایی تو استراحت کن من یه دوش بگیرم بیام گفت پریا یکم سرما خوردم از دست بابا فرار کردم یه چند روز میمونم اینجا تا آبا از آسیاب بیفته با قیافه ی متفکر گفتم هادی خان به نظرت خوب جایی اومدی؟؟پوریا الآن نیست صبح که میاد!!!گفت نه بابا پوریا زیاد گیر نیست تازه اگرم بفهمه کنار میاییم باهم، رفتم آروم نشستم رو پاش و دستامو دور گردنش حلقه کردم گفتم دایی فک کنم منم دارم مریض میشم سرم درد میکنه منو بوسید گفت اشکال نداره خوشگل دایی خوب میشیم بعدم رفت از کوله ش یه ورق قرص در آورد یکی خودش خورد یکیم من خوردم رفتم حموم در اومدم هادی کامل موهامو خشک کرد و رفتیم پایین باباهم اومده بود ما دوتا عین پلنگ صورتی خیلی آروم رو نوک انگشتامون از پله ها میرفتیم پایین که صدا ایجاد نشه دیدم مامان بابا تو سالن نشستن دارن ریز ریز باهم حرف میزنن نمیدونم چی شد مامان چی گفت(چون تصویر بود صدا نبود) که بابا نوک بینی مامان و بوسید من و هادی که از رو نرده آویزون بودیم یهو صاف واستادیم پشتمونو کردیم بهشون و بلند گفتیم استغفرلله صدای جیغ مامان بلند شد که داشت با جیغ یه سری فحش بهمون میداد(از نوع اسلامیاااا) بابا هم صدای خندش میومد (این سری صدا بود تصویر نبود)با صدای بلند گفتم سلام پدر!! خوبی پدر؟؟؟چه خبر پدر؟؟؟؟همه چی خوبه پدر؟؟؟ بابا باز خندید گفت بیا اینجا بچه گفتم نه پدر الآن زنت عصبانیه یا باید منو بخوایی مامانو نخوایی یا باید مامانو بخوایی منو نخوایی اگه هردورو میخوایی هیچکی و نخوایی اگه اون.......یه دست محکم جلو دهنمو گرفت چشمامو چرخوندم دیدم هادیه یه پله بالاتر از من واستاده دستشو برداشت گفت آفرین دایی جون یه نفس بکش کشیدم گفت خودت فهمیدی چی گفتی؟؟؟گفتم آره دیگه خواستم شروع کنم دوباره بگم که باز محکم دستشو گذاشت رو دهنم گفت غلط کردم دایی جون شکر خوردم معلومه که فهمیدی چی گفتی منم یه لبخند پیروزمند زدم رفتیم واسه شام!!! پدر جان به قیافه ی عصبی مامان نگاه میکرد میخندید بعد یهو ساکت میشد فک کنم زیر میزی لگد میخورد از مامان ......نشستیم باهادی حرف زدیم فیلم دیدیم نزدیک صبح بود که خوابمون برد با صدای داد پوریا بیدار شدم گفتم هان چته پوریا چرا معرکه گرفتی  یه نگاه به زمین انداختم دیدم هادی هم چنان خوابه پوریا گفت جفتتون دارین تو تب میسوزین پاشین معاینتون کنم اینو که گفت هادی سیخ نشست سرجاش گفت جونم دایی؟؟؟کاری داشتی؟؟پوریا گفت خیر عرض کردم پاشین معاینتون کنم میخوام برم بخوابم هادی گفت میگم چیزه تو برو بخواب ما یه دوش بگیریم و اینا بعد که بیدار شدی با حوصله ی بیشتری معاینمون کن الآن اعصاب نداری قربونت برمیه نگاه به زمین انداختپوریا با بدجنسی گفت آره فکر خوبیه من برم بخوابم اعصابم که ندارم زنگ بزنم باباجون بیاد معاینتون کنه هادی گفت حالا که فک میکنم میبینم از همیشه هم اعصاب دار تری بعدم رو به من گفت پریا جان دایی بیا داداشو اذیت نکن بیا معاینت کنه زود خوب شی بعد دوباره دراز کشید و پتو رو کشید رو سرش منو پوریا دهنمون باز مونده بود ....پوریا جفتمونو معاینه کرد گفت چی بگم بهتون؟؟؟من کلا مظلوم سرم و انداخته بودم پایین و قشنگ بغض کرده بودم آماده ی گریه بودم فک میکردم پوریا میخواد بستریم کنه حالم زیادم بد نبودا ولی اونجوری که پوریا گفت چی بگم بهتون من فاتحمو خوندم نشسته بود لب تختم و داشت به هادی نگاه میکرد منم داشتم به نیم رخ پوریا نگاه میکردم که برگشت طرفم منم یهو بغضم ترکید گریم شروع شد پوریا خودش و کشید طرفم و بغلم کرد و سرم و چسبوند به سینش و گفت آروم باش عزیزم گریه نداره که از زور گریه بریده بریده گفتم داداش به خدا حالم خوبه خواهش میکنم بیمارستان نرم پوریا لبخندی زد و دستش و کشید رو صورتم تا اشکامو پاک کنه گفت عزیزم من حرفی از بیمارستان زدم؟؟؟گریم نصفه موند گفتم یعنی بستریم نمیکنی؟؟؟؟با سرش گفت نه گفتم یعنی من بیخودی گریه کردم؟؟ با سرش گفت آره داشت به زور خندشو نگه میداشت بعد مکث کوتاهی دوباره گریم شروع شد گفتم آمپول که میزنی پس گریم بیخود نیست یه جوری گریه میکردم دلم برا خودم کباب بود پوریا ناراحت داشت نگام میکرد بعد گفت دفترچت کو؟؟نشونش دادم رفت برداشت گفت داروی دوتاتونم یجا مینویسم گفتم پوریااا توروخدا آمپول نه!!!!گفت پری عزیزم حیف این اشکا نیست که بخاطر آمپول بریزن؟؟؟بعدم پاشد رفت گفت میرم دارو هاتونو بگیرم بعدم رو به هادی گفت بهتره فرار نکنی چون اونموقع به باباجون خبر میدم هادی بالشو پرت کرد سمتش که جاخالی داد و رفت هادی پاشد رفت دست و صورتش و شست اومد تقریبا یه ربع بعد پوریا اومد دستش یه کیسه پر از فراورده های سوزنی بود تا دیدمش شروع کردم جیغ زدن و گریه کردن یه جوری جیغ میزدم خودمم باورم نمیشد که این منم که دارم این همه کولی بازی در میارم با جیغ گفتم برو بیرون اون آشغالارم ببر با خودت بدم میاد ازت فقط میخوایی منو اذیت کنی میخوایی من درد بکشم نامرد برووو بیرون پوریا هی دستاشو تو هوا تکون میداد میگفت خیله خب آروم باش میرم تو فقط آروم باش چرا باید بخوام آبجی کوچولوم درد بکشه؟؟؟ چرا باید اذیتت کنم؟؟با هق هق گفتم نمیدونی چرا؟؟گفت نه والا !!! گفتم تو الآن میخوایی کارای منو تلافی کنی من میدونم!!! گفت کدوم کارات؟؟ گفتم یعنی یادت نمیاد؟؟ گفت نه والا!!گفتم یادت نمیاد جوراباتو انداخته بودم تو پارچ آبت؟؟ تو ادکلنات چایی ریخته بودم؟؟؟یادت نمیاد با ماژیک پشت روپوشت دلقک کشیده بودم؟؟؟یه پارچ آب ریخته بودم رو تختت؟؟؟اون تی شرت کاربنی که از من بیشتر دوسش داشتی و با قیچی پارش کرده بودم؟؟ یادت نمیاد جزوه هاتو لاک غلط گیر زده بودم ؟؟؟لپ تاپتو فرمت کرده بودم همه اطلاعاتت پاک شده بود؟؟؟؟ هادی با چشمای گرد شده داشت نگام میکرد پوریا هم دست به کمر واستاده بود وسط اتاق گفتم بقیه شو حضور ذهن ندارم یادم بیاد میگم بعد یهو یکی و یادم تومد گفتم هاااان یادت نمیاد یه بار خواب بودی رو سرت تخم مرغ شکوندم؟؟؟پوریا با قیافه ی متفکر گفت حالا که فک میکنم بهترین وقت برا تلافیه مرسی که یادم انداختی با جیغ بنفش گفتم برووبیروون کیسه ی دارو هارو گذاشت رو میز اومد طرفم خودمو کشیدم عقب دستاشو باز کرد گفت ببین چیزی تو دستم نیست که بخوای بترسی تو الآن داری با کی لج میکنی؟؟/ بامن؟؟؟یا با خودت؟؟؟؟ مگه مریضی شوخی برداره ؟؟مگه عفونت لج و لجبازی حالیشه ؟؟؟ازش که غافل بشی میزنه ناقصت میکنه من مگه مرض دارم بخوام تنها خواهرم و اذیت کنم؟؟؟اونقدری حالیمه که سر اینجور چیزا نخوام کارات و تلافی کنم من به مدل خودت تلافی میکنم نه اینجوری میدونی که تو همه چیز داداشتی؟؟؟ میدونی؟؟باسر گفتم نه لبخندی زد گفت پس الآن بدون که همه چیزمی وروجک!!!چرا بهادی گفت آفرین تحت تاثیر قرار گرفتم بعدم گوشیش و گذاشت دم گوشش (الکی بودا)گفت سلام مهندس جان خوبی؟عه باشه الآن خودمو میرسونم نه نه همین الآن راه میفتم خیالت راحت بعدم مثلا تلفن و قطع کرد پوریا دستاشو رو سینش گره زده بود و داشت هادی و نگاه میکرد هادی گفت خب دایی جان من دیگه برم بابات زنگ زد گفت بیا شرکت زشته اگه زود نرم پوریا گفت دایی جان من خرم؟؟؟هادی لبشو گاز گرفت گفت عه دور از جونه خر صدبار گفتم خر واسه خودش شخصیت داره نبرش زیر سوال پوریا گفت خیله خب دارم برات بعدم پاشد رفت سمت دارو ها که من دوباره آماده ی گریه شدم پوریا گفت ببینین براتون سرم گرفتم که تا حد ممکن آمپولاتونو بریزم تو سرم ولی دو تارو باید عضلانی بزنم اول کدومتون میخوابید؟؟با کمی بحث قرار شد اول من بزنم دراز کشیدم رو تخت پوریا با دو تا آمپول آماده اومد سمتم اول خم شد لپم و بوسید گفت خیلی ریلکس بخواب اول اونیکه درد داره رو میزنم که راحت شی هادی پاهامو گرفت پوریا پنبه کشید و یهو سوزن و فرو کرد چشمامو رو هم فشار دادم شروع کرد پمپاژ کردن یهو حس کردم کمرم داغ شد انگار چاقو فرو میکردن تو کمرم تمام تلاشم و کردم صدام در نیاد آروم گریه میکردم و دستم و گاز میگرفتم آخراش دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم دادااااااش تورووخدااا بسه مردم گفت جونم تموم شد قشنگم تموم شد و آمپولو در آورد گفت آفرین پری عالی تحمل کردی این یکیم سفت نکنی تمومه سمت بعدیو پنبه کشید و زد دردش کمتر بود ولی گریم زیاد شد پوریا سریع زد در آورد گفت تموم شد دیگه راحت شدی یکم همونجور موندم بعد برم گردوند روی چشمام و بوسید گفت ببخشید آبجی جونم میدونم درد داشت معذرت میخوام بخدا بخاطر خودت بود
من از رو تخت اومدم پایین و کنار تخت رو پاتختی نشستم تا هادی بخوابه آمپولاشو بزنه هادی دراز کشید پوریا آمپولاشو آماده کرد اومد بالا سرش و شلوارش و داد پایین و پنبه کشید خواست سوزن و وارد کنه هادی پاشد سیخ نشست صلوات فرستاد پوریا گفت بیشعورهر چقدر وقت تلف کنی خودت دردت بیشتر میشه خوابید پوریا دوباره پنبه کشید و فرو کرد دایی دستاش مشت شد صورتش و نمیدیدم یه دفعه شروع کرد داد زدن پوووریااا الهی نصف شی از وسط الهی بیام حلوات و بخورم الهی شیرت خشک شه پوریا آمپولو در آورد بلافاصله بعدی و زد هادی بلند گفت آخخخخ مردم بمیری الهی اّیییی خِدااااا پوریا درش بیار دارم میگم در

ممنون از همه تون که خاطرمو خوندین امیدوارم دوست داشته باشین و ببخشین اگه خسته کننده و زیاد بود نصف بعدیش و ننوشتم چون واقعا زیاد میشد اگه دوس داشتین بگین ادامشم بزارم و اینکه چون با عجله نوشتم اگه غلط املایی یا خطایی بود به بزرگی خودتون ببخشین.....
*آقا مهران تسلیت میگم بهتون امیدوارم دوباره آرامشتونو به دست بیارین....
*آقا پارسا و آقا ماهان نامزدیتونو تبریک میگم (البته با کلی تاخیر) و امیدوارم همیشه در کنار همسرانتون لبتون خندون باشه......
*خانوم دکتر مهدیه عزیز ندیده عاشقتونم شما یه فرشته اید امیدوارم زود زود زود خوب بشین.....
*تک تکتون برام قابل احترامین و دوستون دارم ......
*ممنون از مهدیه جان بابت آپ....
*عیدتون مبارک....

یاحق