خاطره یسنا جون

سلام میکنم به همه دوستای عزیزم امیدوارم حالتون خوب باشه. این خاطره مربوط به همین ماه رمضانیه که گذشت. نزدیکای افطار بوذ همزمان که برنامه ماه عسل رو نگاه میکردم برای علی هم افطاری درست میکردم. چای درست کردم،شیر گرم کردم، وسط خرماها گردو گذاشتم و نون رو گرم کردم و یه ظرف پنیر و سبزی گذاشتم و آشی که مامان بزرگم برامون فرستاده بود رو گرم کردم و شربت زعفرانی درست کردم «این شربت رو از مادربزرگم یاد گرفتم و خودم درست میکنم.خیلی آسونه. شکر و نبات رو با اب میزاری بجوشه تا کاملا حل بشه و بعد چند تا هل و کمی زعفران اضافه میکنی و به غلطت مناسب که رسید یک دقیقه اخر عرق بیدمشک و گلاب اضاف میکنی و وقتی هم که خواستی استفاده کنی کمی تخم شربتی داخلش میریزی.مامان میگه تخم شربتب باعث میشه تشنه نشی » خلاصه همه چیز رو اماده کردم و میز رو چیدم.یک ربع تا اذان مانده بود که در خونه باز شد و علی اومد .سریع رفتم استقبالش و گفتم سلام ،خسته نباشی.گفت سلام عزیزم ممنون. خوبی؟ گفتم هر وقت که میای خونه عالی میشم.لبخند زد و گفت فسقل بابا چطوره؟ گفتم سلام میرسونه میگه خسته نباشی بابا جونم، کجا بودی زو بیا دیگه من دلم مثل خودم کوچولوئه زود زود برات تنگ میشه. خندید گفت فدات بشم .دل منم زود زود برای تو و مامان یسنا تنگ میشه. گفتم میگه باباجونم برام لواشک گرفتی؟ در کیفش رو باز کرد و لواشکا رو داد .گفتم دستت درد نکنه برو زود لباساتو عوض کن دستاتو بشور الان اذان میگه. علی که رفت یکم از لواشک خوردم .«من متاسفانه به خاطر اینکه باردارم نتونستم روزه بگیرم» و رفتم اشپز خانه و علی هم اومد و افطار کرد بعد از افطار کردنش میز رو جمع کردم و ظرفا رو شستم و بعد با هم رفتیم نماز خوندیم.نیم ساعت بعد از نماز به علی گفتم بریم درسامونو بخونیم؟ از جاش بلنددشد دستش رو گرفتم و بهش لبخند زدم و گفتم عاشقتم.خندید و گفت من بیشتر.رفتیم کتابخونه مون « یکی ار اتاقامون رو کردیم کتابخونه. من برای امتحانم میخوندم و علی هم برای آزمون تخصص» تا یک شب درس خوندیم بعد علی گفت مامان یسنا وقت لالا کردنه ،من میرم مسواک بزنم تو هم پاشو بیا. مسواک زدن علی که تموم شد رفتم مسواک زدم. دوست داشتم تا صبح مسواک بزنم چون میدونستم علی توی اتاق خواب منتظره که برم امپولم رو بزنه. رفتم اتاق .داشت امپول رو آماده میکرد .کنار در وایسادم و خیلی مظلوم گفتم علی گفت نمیشه .گفتم بزار حرفمو بزنم بعد بگو نمیشه گفت میدونم میخوای چی بگی.با امپول امادده شده اومد سمتم صورتمو بوسید و دستمو گرفت و گفت بیا عزیزم.تا کنار تخت بردم و گفت بخواب.اشک از چشام اومد با ترس درازکشیدم و گفتم علی تو رو خدا آروم بزنیا گفت خیالت راحت آروم میزنم من که نمیخوام تو درد بکشی.آماده ام کرد و پنبه کشید و گفت یسنا خانوم خوشگل نترس شل بگیر خودتو.یه نفس عمیق برام بکش.نفس عمیق کشیدم نیدلو وارد کرد دردم گرفت اما تحمل کردم.هر چی میگذشت دردش بیشتر میشد دیگه نتونستم تحمل کنم با گریه گفتم آییی علییییییی گفت جانم تموم شد و پنبه گذاشت و کمی جاشو ماساژ داد و لباسمو مرتب کرد و رفت دستاشو شست و اومد کنارم دراز کشید و گفت خوبی عزیزم؟ با گریه گفتم آره .دستتو باز میکنی بیام بغلت؟ گفت بیا خوشگلم.سرمو گذاشتم روی دستش و گریه کردم و گفتم خیلی درد داشت گفت فدات بشم .گریه میکردم و کمی هم خودمو براش لوس کردم اونم دلداریم میداد و قربون صدقه ام میرفت. ممنون که خاطره ام رو خوندید. تازه دارم میفهمم که پدر و مادرا چقدر برای بچه هاشون زحمت میکشن. قدر زحماتشون رو بدونید و بهشون احترام بذارید.پ.ن :

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر
پر سوز ترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر

پ.ن: عیدتون مبارک. خدانگهدار