خاطره آقای سام😎
سلام
چطورین؟
یه مدت خیلیییی طولانی میشه که نتونستم چیزی بنویسم وحتی نتونستم وبلاگوچک کنم😥😥
ازشماچه پنهون حالم هیچ خوب نبودو بستری بودم☹وقتی هم بازورخودم و به اصرارخودم برگشتم خونه انقدر سورنامنوندیده بود😢بغلم نمیومد😭
ازشیرین کاریاش میگم براتون حالا😑

برم سراصل مطلب،کوتاه میگم وخلاصه که حوصلتونم سرنره😉

وقتی میخواستم ازبیمارستان برگردم خونه دکترخیلیییییییی باتاکیدبهم گفت که رعایت همه چیوبکنم😥اخه تو بیمارستان چیزی نمیتونستم بخورم چون همش بالامیاوردم اخرم معدم حساس شد😭😭هرچی میخورم بالامیارم🙁واسه همین دکتربهم گفت فقط سوپ نرم وآب گرم میتونم بخورم صبحم فقط نون لواش که سبک باشه،ایناهم که ادمو سیرنمیکنه🤦‍♂🤦‍♂🤦‍♂بامعده ی حساس و گشنه هم که نمیشه قرص خورد😒😒 هرچی داروداشتم دکتربرام آمپولشو نوشت😐روزی۴تاآخه دکتر؟😕خداروشکربچه نداری هنوزدکتروگرنه انقدرگازش میگرفتم که تلافی بشه😁
خلاصه که اومدم وخونه ویه روزدر میون باحال بدوخوب سرکردم😅تادو سه شب پیش😰که حالم خیلی خوب نبود🤦‍♂دردداشتم ویواش یواش داشت بیشترم میشد😟دستم میلرزید میترسیدمم به کسی بگم 😭😭
اخردیگه دردامونموبریدومامانوصدا کردم،اومدپیشم نشست،منم که میشناسیددیگه لوس بچه ام😁حال و حوصله ی هیچی روهم جدیداندارم😣بی حال بی حال سرموگذاشتم روشونه ی مامی بهش گفتم حرف بزن واسم😢شروع کردبه صحبت کردن😍گفت ای جانِ مامان رنگت پریده که😘چی بگم اخه؟گفتم ازتولدم بگودیگه☹مامی شروع کردبه حرف زدن کفت روزتولدیک سالگیت😍انقدرحرف زدی مخ ماروخوردی اخرداییت گرفتت بغلش وشروع کردباهات حرف زدن😊😊
مامی گفت نمیدونم چی به داییت گفتی که عصبانی شدگذاشتت زمین توهم عین خرگوش هی اینوراونورمیپریدی هیچ خدایی روهم بنده نبودی😂😂😂
انقدرشیطون بودممممم که حدنداره😋
انقدرم حرف میزدممممممم که وقتی آرمان به دنیااومدهمه گفتن آخیش از دستش راحت شدیم😂😂😂
خلاصه که مامی داشت حرف میزدومنم یواش یواش بیشترولومیشدم😪مامی هی میگفت پاشودرست بخواب ولی من حال نداشتم که😅
دردم بیشترشده بود😥داشتم باخودم کلنجارمیرفتم که حرفای مامی آرومم کنه ولی بی فایده بود😭آخربه زبون اومدم گفتم مامی سینم دردمیکنه بدجوری هم میسوزه😟😓 گفت ازکی دردداری سام؟😯چراالان میگی به من؟😤
گفتم ازیکی دوساعت پیش دیگه مامی😥مامی گفت ای سام ای سام ازکی تاحالاتواینجوری شدی آخه مگه دکتر نگفته بهت دردداشتی بهم بگو؟چرا میذاری وقتی تحملت تموم میشه میگی؟😤😤😤گفتم نمیخوام اذیتتون کنم مامی😢گفت اذیت چیه مامان جان این چه حرفیه؟گفتم حالامیشه یه کاری بکنی؟گفت صبرکن زنگ بزنم به دکتر ببینم چی میگه😑گوشیمودادم دستش زنگ زدبه دکتربهش توضیح داد بعدزدرو آیفون که منم بشنوم دکترباصدای خیلییییی گرفته که به زورحرف میزد😰😰😰(توی مدتی که من بستزی بودم دکترخارج ازشیفتش میموندبالای سرم،و خیلی خسته شده بودتواین دوهفته چند روزی هم میشه که تارای صوتیش خیلی شدیدعفونت کرده وصداش خیلییییی گرفته😓😓😓)گفت فقط سوزش و درده؟گفتم اره،گفت خب اشکالی نداره نیازی نیست بری بیمارستان دوتااسم گفت بعدبه مامی گفت اینارونوشته بودم براش حتماتوداروهاش هست ایناروبزنه بهترنشدبریدنزدیک ترین بیمارستان به منم خبربدیدمیام حتما😆😆دکترنیست که عشقه عشق اصلامن دوتامادرپدردارم🙄😋مامی وددی،دکتروخانومش😉😉😀
خلاصه که گوشیومامی قطع کردگفت بخواب استراحت کن یه زنگ بزنم بابات ببینم کی میرسه،اخه ددی خونه نبود😁
بعدازده پونزده دیقه مامی اومدمنم داشتم تندتندتند چت میکردم😂مامی اومدگفت بگیربخواب زودآمپولاتوبزنم حالت بهتربشه😉گفتم چی هست مامی؟آشناس؟🤔آخه این سواله😂نه نوه دایی همسایس غریبه به حساب میاد😂خلاصه که من توکش وقوس بودم با مامی که یکیشوبزنم این وسط ددی از سرکاراومد یه راست اومدتواتاق من😍😍دستمودرازکردم سمتش گفتم ددی بیا پیشم😢اومدگفت سلام باباجان چی شده باباچراولویی؟
گفتم بیاپیشم بخواب بابا😢مامی گفت بذاراول آمپولشوبزنم بعدبیا،گفتم نههههه😭😭بیابابا😭😭 باباگفت چیه حالا چی شده؟ گفتم بیادیگه چی کارداری چی شده؟بیادیگه😞بابااومدسمتم گفتم ازاونوربیا،ازاونوراومدبهش گفتم بخواب پیشم دیگه😢پیشم درازکشیددستمو انداختم دوربابا،مامی نچ کردگفت میذاشتی میزدم بچه بعدبابا بابامیکردی😒باباگفت اشکال نداره الان بزن بچم باباشومیخواست،آره بابا؟😘گفتم صاف بخواب پیشم جاکمه😐😂
هم مامان هم باباخندیدن به حرفم😂 صدای اماده شدن امپولارومیشنیدم😓ولی مثل همیشه اعتراضی درکارنبود چون واقعاحالم خوب نبودحوصله ی دو ساعت بحث کردنم نداشتم😞فقط وقتی مامی میخواست

بزنه گفتم بابامیشه مامان بره توبزنی؟ مامان گفت چرامامان؟گفتم لطفا😢بابا گفت آخه من که تازه ازسر کاراومدم خسته ام دستامونشستم بعدشم که مامانت یادگرفته دیگه بابا😘درگوش بابا گفتم مامی تازه یادگرفته،تومیزنی درد نداره😑بابادیگه نمیتونست خودشو جمع کنه ازخنده😂😂😂😂مامی گفت چی شد؟باباگفت چی کارش کردی که اینوداره به من میگه😂😂مامی گفت چی میگه خب؟گفت میگه مامان بد میزنه دردداره😂😂😂مامی منوزد😐گفت این همه دارم نازتومیکشم که طرف باباتوبگیری؟😤گفتم ببخشیدخب😞مگه دعوائه که طرف بگیرم😕بابابغلم کرددر گوشم گفت دیگه این حرفونزن،فردااز دلش دربیار،گفتم چشم،باباگفت آفرین عشقم😘فکرکنم مامان بابا باهم اشاره بازی میکردن🤔چون من سرموتوبغل بابا جاکرده بودم نمیدیدمشون،باباهمونجور که بغلم کرده بودشلوارموکشیدپایین، مامی گفت چه جوری من توروزن بدم با این نازواداآخه😑مامی حالا کی زن خواست😐والا😂بعدنشست لب تخت گفت تکون بخوری من میدونم وتو😤 بازم‌بابادرگوشم گفت بگوچشم😘گفتم چشم مامی😞محکم باباروگرفته بودم که مامی پنبه کشیدخواستم پاموجمع کنم مامی گفت گفتم تکون نخور😒گفتم اوکی مامی🙄مامی دوباره پنبه کشیدو سوزنوفروکردنفسمونگه داشتم،نه اینکه خیلی شجاعم😂بایدیه جوری خودمو گول بزنم تاکاری نکنم😁😁
داشت که تزریق میکردخیلی دیگه خودموکنترل کردم فقط گفتم آخ😁بابا گفت هیسسسسس زشته باباجان بزرگ شدی دیگه😐چه ربطی داره خب😣
خلاصه که مامی زودزدتموم شد،باباگفت نفستوول کن دیگه تموم شد😐گفتم آخه ددی مامان گفت دوتاس😢گفت حالایه نفس بگیر😐نفس گرفتم😂😂دوباره مامی همون طرفوپنبه کشیدتااومدم اعتراض کنم سوزنوفروکردگفتم آیییییی مامی اونطرف میزدی دیگه😭😭😭مامی گفت تکون نخورسام عععععععع☹ حالااین وسط صدای سورناهم دراومد😑داشت جیغ میزد دَدَ دَدَ میکرد😑آخه یکی نیست بهش بگه بچه این وقت شب دَدَ رفتنت چیه😑چشمش به باباخورده بود دَدَ میخواست😂😂😂مامی بلند دادزداومدم مامان جان😐باسرعت برق وبادتزریق کردمنم مثلا یواش گفتم آیییی😭😭😭بعدگریم گرفت😢گفتم آآآآآایییییی مامی فلج شدم😭😭😭😭دیدم باباچشماش گردشده😳گفتم بابا😭😭مامی گفت ببخشیدببخشیدمامان الان بهترمیشی دردش کم میشه😘بعد آمپولودرآوردبه باباگفت انگشتتوبذار اینجاخون نیاد😳مامی ینی خودتم متوجه شدی انقدربدزدی😐😐من چه بگویم مامی😐
شلوارموکشیدم بالا😖گریه میکردم بابامم ول نمیکردم😐گفتم بابامن خسته شدم😭😭😭باباگفت آخیش باباگریه نداره که خب بگیربخواب خستگیت در بره😘😘گفتم‌ععععع بابامنظورم اون‌نیست😭😭😭گفت باشه حالاگریه نکن عشقم نفس بابا😘😘😘😘بابا پاشدبره گفتم نرووووووو😭😭😭😭گفت بذاربرم لباساموعوض کنم میام الان😉گفتم خب برو😢
بعدتازه مامی اومدباسورنا😑سورناپیش من دنبال بابامیگشت😐😐
من ازاولم گفته بودم این تازبون بازکنه به من میگه بابا😑😑میگفتن نه😒
پ.ن:سورناچهاردست وپایادگرفته😍
پ.ن۲:یادش دادم بشینه ولی نمیشینه حتمابایدپشتشوبگیرم😊
پ.ن۳:دارم تاتیش میدم😉
بچه هاروتوروروئک نشونیدستون فقراتشون آسیب میبنیه😉
پ.ن۴:شایددیگه هیچ وقت نتونم خاطره بذارم😕😶😉
شرایط خوب نیست منم۱۲تیروقت عمل گرفتم دعام کنیدحتما🙏🙏
شایدآخرین خاطرم باشه
شایدم بازبذارم
هیچی معلوم نیست
یاعلی🌹