خاطره حدیث جون

با عرض سلام و خسته نباشید من حدیث هستم 16 سالمه و تک فرزندم و عاشق پزشکی هستم و طرفدار پر و پا قرص این وب.چندین سالی هست که خواننده خاموش هستم و این اولین باره که خاطره میزارم. دوستان اینو بگم که من علاقه خیییییلی شدیدی به آمپول خوردن بقیه دارم😉😉 ولی دوست ندارم آمپول بزنم 😐😐یعنی آمپول خوردن بقیه رو که میبینم انرژی میگرما اصن یه وضیه😂😂خب از اونجایی که من خیلی دوست دارم آمپول خوردن بقیه رو ببینم این لطف شامل حالم شده 💪💪💪این خاطره مربوط به خاله عزیز من😘میشه(اسم خالم افسانه هس 30 سالشه و متاهل)این خاله جان ما فوبیای شدیدی نسبت به آمپول داره و به گفته مامانم و بچگیاش هر وقت میخواسته آمپول بزنه آبرو واسه مانانبزرگ و بابابزرگم نمیذاشته خب بریم سراغ خاطره وقتی که خاله جون 28 سالش بود 
و اما خاطره:
چند روزی بود که خالم میگفت سرم درد میکنه هر چی بهش مگفتیم بره دکتر گوشش بده کار این حرفا نبود😕تا بلاخره یه روز صبرش لبریز شد رفت دکتر جناب دکتر گفت که از پیشونیش عکس بگیره خلاصه که عکس گرفت برد پیش دکتر ،دکتر بهش گفته بود موتور سواری میکنی انقد پیشونیت عفونت داره؟😐😐😂😂😂😂😂😂😂😂(خاله سینوزیت داشت)و یه سری دارو چرک خشک کن واسش نوشته و دو تا آمپول ناقابل😊😊دیگه بماند که چطوری راضیش کردیم بره آمپولاشو بزنه😕بلاخره روز موعود رسید و منم خوشحال😆😆😆بعد از ظهر شد و پیش به سوی درمانگاه👭حالا قیافه من اینطوری بود👈😆قیافه خالم اینطوری👈😭تو راه درمانگاه چند باری اومد بپیچونه که با خشم بی نهایت من مواجه شد😡😡 و تصمیم گرفت هیچی نگه😊رسیدیم و رفتیم تو رفتم قبض گرفتم و خالم شرشر عرق میریخت منم نیشم تا بنا گوش باز😆😆😆😆 رفتم آمپولا رو دادم پرستار که با یه حالت خشن به خاله جان گفت برو رو تخت کناری بخواب تا بیام😠😠😠خاله عزیز تر از جان منم تا دقیقه نود داشت مقاومت میکرد که نزنه که دیگه کار از کار گذشته بود رفت رو تخت کناری خوابید ولی دید پرستاره نمیاد منم یه نگاه انداختم دیدم داره آمپول تخت کناری رو میزنهخاله هم از فرصت استفاده کرد و طی یک حرکت انتحاری داشت فرار میکرد که خانم پرستار مثل غول چراغ جادو جلوش سبز شد (پرستاره خیلی هیکلی بود)و با حالت جدی گفت مگه نگفتم بخواب تا بیام 😡😡😡😡😡خاله مهربون منم وقتی رفتار خانم پرستار دید تسلیم شد خودشو به امام حسین سپرد 😕😕آمپولاپرستاره خیلی هیکلی بود)و با حالت جدی گفت مگه نگفتم بخواب تا بیام 😡😡😡😡😡خاله مهربون منم وقتی رفتار خانم پرستار دید تسلیم شد خودشو به امام حسین سپرد 😕😕آمپولا آماده بودن فقط مونده بود خاله بخوابه همین😉😉دیگه خاله خوابید پرستار رفت بالای سرش تا اومد پنبه بکشه خاله برگشت و گفت وای آمپولا درد دارن؟😢😢پرستار گفت برگرد ببینم 😠😠خاله جونم با اکراه برگشت و دوباره تا پنبه کشید برگشت و گفت میترسم آمپولا درد دارن؟😭😭😭😢😢😢پرستار گفت نمیدونم زود باش کار دارم(کلا اعصاب نداشت😐😐)منم درحالی که از خنده روزه بر شده بودم😂😂😂میگفتم خاله جونم برگرد سریع تموم میشه خاله هم دیگه برگشت و صلوات میفرستاد 😂😂😂پرستاره هم نامردی نکرد تا خاله برگشت پنبه کشید و فرو کرد که خاله تکون خورد سریع تزریق کرد و کشید بیرون یکم اونطرف تر دوباره پنبه کشید و فرو کرد که خاله بازم تکون خورد و زود کشید بیرون(آمپولا درد نداشتن)و رفت و خاله که دید پرستاره داره میره گفت آمپولا دوتا بودا😕😕پرستار گرام هم که کلا اعصاب معصاب تعطیل هیچی نگفت و رفت😬😬😬منم گفتم دوتاشو زد هی خاله میگفت نزد من میگفتم زد اون میگفت نزد حالا یکی بیا اینو راضی کنه که خاله جونم عزیزم هر دوتاشو زد و بعد از کلی انکار بلاخره پذیرفت که دوتاشو زده منم هی ازش میخندیدمو مسخره اش میکردم و رسیدیم خونه جاشو کمپرس کردم واسم و خوابید. بعد از مصرف دارو ها و آمپولو حالش خوب نشد رفت بیش متخصص که بعد فهمید اون دو آمپولی که زده اصلا فایده نداشته(یعنی خالم کاردش میزدی خونش درنمیومد😠😠😠)اونم واسش یه سری آزمایش و دارو نوشت که خاله جان بو دادن آزمایش ها فهمید که بارداره(منم که تک فرزند و عاشق بچه، بچه کوچیک هم تو خانواده نداشتیم)بیشتر از همه من خوسحال سدم که بارداره از اون روز به بعد دیگه هر روز ماساژش میدادمو بهش میرسیدم حتی نمیذاشتم لیوان آب هم خودش برداره الانم یه دختر مثل ماه به اسم حوریا داره (حوریا نه ماهشه)
پ.ن:الان که این خاطره رو نوشتم همزمان با حوریا بازی میکردم شیطونی شده واسه خودش آتیش میبارونه عزیزم😍😍😘
پ.ن:امروز امتحانا هم به خوبی و خوشی تموم شد رفت راااحت شدیم 
پ.ن:آقا پارسا خاطراتت عالین زود زود واسمون خاطره بزارید ممنون☺
پ.ن:مهدیه خانم باز واسمون خاطره بزارید دلمون واستون تنگ میشه😢😢
پ.ن:خدا شیده خانم رو بیامزره وقتی

پ.ن:آقا پارسا خاطراتت عالین زود زود واسمون خاطره بزارید ممنون☺
پ.ن:مهدیه خانم باز واسمون خاطره بزارید دلمون واستون تنگ میشه😢😢
پ.ن:خدا شیده خانم رو بیامزره وقتی خاطره آقا مهرانو خوندم کلی گریه کروم اینقد که تو فکرشون بودم شب خوابشون دیدم که چهرشون کاملا مشخص بود ولی نمیدونم واقعا چهره واقعی خودشون بود یا نه 😳😳😳
پ.ن:خوشحال میشم نظرتونو راجب خاطرم بگید 😘😘
پ.ن:امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستتون دارم مرسی که خوندید😄😄😘🌹🌹