خاطره دریا جون

سلام به همه ی دوستان عزیز 
ممنون از دعاهای خوبتون که میدونم همیشه همراهم هست❤
من خیلی خیلی حالم بهتره نسبت به قبل و خداراشکر میکنم به خاطر بودنش
خدارا بهش اعتقاد داشتم دوستش داشتم وخیلی چیزهای دیگه
ولی توی این مدت که فهمیدم سرطان دارم و در مراحل درمانم حس میکردم بغلم کرده واقعا بونش را تو تک تک ثانیه های زندگیم حس میکردم
من برای ادامه ی درمان دارم از ایران خارج میشم و متاسفانه دراین شرایط قیمت دلار خیلی بالارفته واین شده برای خونوادم بااینکه وضعیت خوبی دارند ولی نسبتا یک بحران (امیدوارم درمانم نتیجه بده و بعدش تمام زحماتشون را جبران کنم) گفتم دم رفتن براتون یکم از حال چندماه گذشته بگم احساس میکنم نیاز دارم به گفتنش چون سعی کردم در برابر خونوادم خیلی محکم و قوی باشم و گاهی حس های بدم را نشون ندممن اواخر سال گذشته واوایل امسال میتونم بگم کامل مواجه شدم با پدیده ای به نام سرطان و درمانش درسته که یکی دوماه قبلش فهمیدم و درمانم شروع شده بود ولی بعد عمل و شیمی درمانی تازه فهمیدم چه مراحلی را باید پشت سر گذاشت و بااینکه گفتند خوش خیم هست باز شیمی درمانی شدم که خود شیمی درمانی و عمل و حتی آمپول ها و تزریقات اون زمان را بخوام فاکتور بگیرم حالت تهوع هاش و اینکه اصلا نمیتونستم بخوابم و بخورم خیلی بد و همراه همیشگی این زمان های من بود....
ولی الان خیلی خوبم خداراشکر❤❤وانشاءلله میرم درمان میشم حارج از کشور و به سلامت به وطنم برمیگردم....اواخر اردیبهشت ماه یکی از دکتر های فوق تخصص بیماری من از آمریکا اومده بود و پدرم خیلی تلاش کرد تا یک نوبت من را ببینند ایشون تخصص خون هم داشتند و من به خاطر سرطانی که دچارش شدم اون ضعیف شدم که کم خونیم تشدید شده بود و احساس ضعف همیشه همراهم بود....
بالاخره باکلی دوندگی یه نوبت ازشون گرفتیم و رفتیم مطبشون ما ساعت 1ونیم ظهر رفتیم تو نوبت نشستیم تا دکتر ساعت 5 اومدند که فکر میکردم یه آقای سالخورده باشند ولی یه آقای 35یا37ساله بودندیک نفر جلوی ما بود که ساعت 5ونیم رفت داخل ساعت 6وربع با دکتر رفتند توی یک اتاق دیگه بعد همراه مریض رفتند بیرون و مریض وارد یک اتاق بغل اون دوتا اتاق شد و منشی برای دکتر دست کش بردند با یک الکل نو وقتی همراه اومد اصلا توضیح محتویات داخل پاکت هم خیلی بد بود
بیمار یه آقای 50ساله بودند که بعد نیم ساعت صدای آی و آخشون میومد بعد دکتر اومدند داخل مطبشون و چند دقیقه بعدم منشی و همراه بیمار اومدند بیرون ولی بیمار نیومد من با این صحنه ضربان قلبم رفت روی هزار و بااینکه سعی کرده بودم این مدت زیاد جلوی خونوادم ضعف نشون ندم ولی بغص کردم حدود یک ربعی شد که منشی گفت برم داخلدستم سرد سرد بود و اصلا نمیتونستم بلند بشم بابام دستم را گرفت و آروم آروم بردم سمت اتاق در گوشم قبل از داخل شدن گفت نگران نباش بابا
نمیگذارم هیچکس دخترم را اذیت کنه
قشنگ معلوم بود متوجه ی حالاتم شده ولی من حتی توانایی لبخند زدن را هم نداشتم رفتم داخل و دکتر سرش پایین بود داشت پروندم را که منشی قبل از اومدنمون بهش داده بود میخوند
وقتی وارد شدیم به احتراممون بلند شد و گرم با بابا احوال پرسی کرد
بعدم خیلی مهربون حال من را پرسید و من که قبلش قیافه ی جدی دکتر را در بدخورد با بیمار قبلی دیده بودم شوک شدمدکتر دیدند نمیشینم روی صندلی بیمار و همینطور ایستادم گفتند چرا نمیشینی؟
منم فقط سرم پایین بود و هیچ حرفی نمیزدم.
دکتر دیدند رنگم پریدست گفتند میای همراهم داخل اتاق معاینه منم بدنم حالت لرز داخلش پیدا کرد و همینطور ایستاده بودم سرجام دکتر گوشیشون را گذاشتندروی قلبم و بعدش گذاشتند روی گوش هام و گفتند ببین صدای قلب را
من اینجا چیزی دارم که میترسی؟من بااین حال میتونم معاینت کنم؟
میخوای بری بیرون بشیتی هرموقع آروم شدی بیای داخل ؟منم همون موقع گریم گرفت و بابام بغلم کرد دکتر تماس گرفتند و گفتند به منشی برام آب بیارند
خودشون هم یه شکلات دادند دست بابام تا بهم بدند من نشستم روی اون صندلی ای که دورتر هست نسبت به دکتر و باکمک بابام آب را خودم و بعدش هم شکلات را یعنی حدید نیم ساعتی فقط صرف آروم شدن من پیش رفت ولی برام جالب بود دکتره بااینکه نسبتا جوون بود خیلی با آرامش منتظرمونده بود و انگار هیچ کاری و هیچ مریضی جز من نداره قشنگ متوجه شدم چرا یکسری افراد آوازه ی شهرتشون میپیچه همه جا...دکتر حدود دوسه دقیقه با بابام صحبت کردند و در صحبت هاشون زیاد اشاره ای به من و بیماریم نداشتند بابا گفت من قبلا هم کم خونی داشتم و با مشکلاتی هم هرماه مواجه بود که دکتر پاشدند با یه چراغ قوه اومدند سمتم من نسبتا آروم شده بودم پرسیدند اجازه هست چشمات را ببینم منم سرم را تکون دادم چشمم را و پلک وزیر چشمم را دیدند
بعد انگشت هام را دیدند بعدم گفتند من میخوام پاهات را ببینم و بعد یه معاینه ی کوچیک انجام بدم و بادقت آزمایش هات را ببینم قول میدم کوچکترین دردی نداشته باشه میای بریم اتاق بغلی
منم اوکی را دادم و با بابا رفایم اتاق بغلیبرخلاف تصوراتم چیز وحشتناکی نبود یه اتاق ساده با یک تخت تقریبا پیشرفته بود مثلا هم بالا پایین میشد هم حرکت میکرد بالای سرش نور زیاد زرد و سفید بود بغلصم دوسه تا مدل دستگاه بودبا کمک بابا روی تخت خوابیدم کفشام را در آوردم دکتر انگشت های پاهام را دیدند بعد نو را آوردند سمت ریه هام وبالاتنم و یه دستگاهی مثل حالت این ماساژور برقی ها گذاشتند روی بدنم البته از روی لباس واینکار هم برام عحیب بود
که احساس قل قلک بهم دست میداد بعدم از روی یه صفحه ی تلویزیون یکسری چیز هارا میدیدند یکم شبیه سونو بود ولی فرق داشت
نمیدونم دقیقا چیکار کردندبعد یکم دوباره آزمایشاتم را نگاه کردند و گفتند خداراشکر خیلی رونوش رو به بهبوده و مشکلی نیست
فقط اگه میتونید برای یکسری کارها بفرستیدش پیش استادم خارج از ایران تا تحت نظر باشه و بعدش هم بیاریدشبعد بهم گفتند فقط الان یکم بی حالی و ضعف داری که دلایل زیادی داره و یکسری داروی تقویتی برات مینویسم که بخوری چون میدونم این مدت تزریق زیاد داشتی فقط اگه اجازه بدی اینجا من دوتا آمپوله بزنم دیگه فلا قول میدم فقط داروی خوراکی بخوری قبوله؟
منم چیزی نگفتم و دکتر گفتند به بابام اینهارا از داروخونه ی طبقه ی سوم بگیرید
من فقط گفتم بابام از پیشم نره
دکترم گفتند باشه میگم برات بیارند یکی از کارکنانش بعدن رفتند که به خانم منشی بگندبابا از روی تخت بلندم کردند و کفشام را پوشوندند و پیشونیم را بوسیدند
آروم از تخت اومدم پایین ولی بااینکه ترسم ریخته بود نسبتا هم احساس درد داشتم هم ضعف....
وقتی رفتیم بیرون دیدم دارو ها که فقط همون دوتا آمپول بود دست منشی بود و دکتر نبود
منشی اومد دستم را گرفت بردم تواون یکی اتاق و نشوندم روی تخت به بابام هم گفت بیرون باشند
گفتم شما میزنید ؟گفت ن کلا تزریق این آمپول ها مهمه دکتر ریسک نمیکنه مریض ها حتی در مانگاه های دیگه بزنند و خودشون موظفند بزنندفقط بهم گفتند شکمت خالی نباشه وگرنه ضعف میکنی بگو چی میخوری تا اگه داریم بهت بدم اگرم ن بابات را بفرستم برات بگیره
منم گفتم ضعف دادم ولی دلم چیزی نمیخواد گفتند ن حتما باید بخوری چون دکتر گفته بعدم رفتند از اتاق بیرون و با یه بیسکوییت برگشتند گفتند بیا عزیزم
من دستم اونقدر جون نداشت که بیسکوییت را دو نیم کنم خودشون برام ریز کردند و دادند دستم حدود 5دقیقا طول کشید تا نصف بیسکویت را خوردم و گفتم دیگه نمیتونم ایشونم دیگه بهم فشار نیا وردند و دکتر را صدا زدند بعدش هم تا قبل اومدن دکتر رفتند سراغ آماده کردن آمپول ها و یک پرده بود اونجا کشیدند که من نبینمدکتر 5مین بعد اومد و پرسیدند دخترمون چیزی خورد ؟پرستارم نشون داد که نصف بیسکویت را خوردم انتظار داشتن دکتر دعوام کنه ولی خندیدند و گفتند خوبه زیادی هم خورده فک کنم دوبرابره معدش همین هم هست بعد هم پرده را کنار زدند و گفتند آماده منم سرم را تکون دادم با کمک منشی برگشتم و ایشون اومدند دست هام را گرفتند دکتر یکم پد الکلی کشیدند و بعد آروم آروم سوزن را وارد کردند بعدش قشنگ احساس کردم که تزریق نمیکنند فقط گفتند خب نفس عمیق بکش و هرموقع آماده شدی بگو مواد را تزریق کنم منم دست منشی را یکم فشار دادم و دکترم دیدند و آروم اروم مایع را زدند احساس میکردم آبجوش دارند تزریق میکنند وسطاش گفتم دکتر بسه خواهش میکنم دیگه نمیتونم....دکترم سوزن را در آوردند که دیدم درد همچنان هست گفتند دیدم دردش زیاده گفتم دو سمتت بزنم کمتر بشه منم گریم گرفت ولی چیزی نگفتم
رکتر سمت دیگم را پنبه کشیدند و ادامش را اون سمت زدند و بعد کلی وقت در اوردند من که دیگه تحمل بعدی را نداشتم با بغض گفتم بابام را میخوام.
منشی شلوارم را کشید بالا و رفت بابا را صدا بزنه دکتر کمک کرد بر گردم از درد از دوتا چشمام ناخودآگاه اشک اومد و خوابیدم به کمر دکتر گفتند میدونم درد داری و ضعف و آمپول بعدیت هم برای بهتر شدن این حالت هست منم چیزی نگفتم و منتظر بابا شدمبابا اومدند داخل و دستم را گرفتند و بوسیدند بعدم گوشی را دادند بهم و اون سمت خط داییم بود که شت تلفن باهام حرف زد و کلی شوخی کرد دیگه دو سه دقیقه باهاش حرف زدم و گوشی را دادم بابا.
دکتر خیلی آروم داشت پرونده های من را میخوند بعد که دید تلفن را به بابا دادم یه شکلات دیگه باز کرد و داد دستم و گفتند بخور.
منم که خوشم اومده بود از طعمش خوردم ولی هنوز درد آمپول ها بود تلفن بابا تموم شد و کمک کردند دوباره روی شکم بخوابم و دکتر آمادم کردند تا آمپول بعد را بزنند به محض ورود امپول دوم یه شوکی انگار بهم وارد شده باشه یه تکون خوردم که دکتر آروم گفتند سیس آروم باشوقتی آروم شدم دکتر شروع کرد تزریق که دردش یکم کمتر قبلی بود و باید بگم درد همین هم از پنی سیلین بیشتر بود و خیلی می سوخت من این مدت خیلی آمپول زدم خیلی اینقدری که شمارش از دستم در رفته ولی هنوز درد اون دوتا آمپولی که مطب دکتر زدم را فراموش نمیکنم ولی خب هیچ زمانی برخورو خوب و وقت گذاریش را هم فراموش نمیکنم
البنه مطمئن نیستم اندازه گیری معیار دردم درست باشه یا ن چون الان به خاطر ضعف و توانمندی کمی که پیدا کردم طاقتم کم شده و حتی گاهی کسی دستم را از روی محبت هم که فشار بده درد میگیره
دیگه آخرش منی که اهل جیغ نیستم جیغم دراومد که دکتر گفتند اروم آروم 
دیگه آخراشه اصن بشمار تا تموم بشه
و من همچنان آی آی کردم تا درآوردند
وقتی درآوردند از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم دیدم سرم دستمه و ردی تخت خوابیدمحدود نیم ساعتی شده بود و وقتی بهوش اومدم بابا به منشی خبر داد و ایشون اومدند دراوردند سرم را بااینکه کامل تموم نشده بود دیکه به کمک بابا از تخت اومدم پایین و دیدم مریض های بعد از ما داخل نطب دکتر هستند رفتیم با دکتر خداحافظی کردیم که ایشون به بابا گفتند پس منتظر خبرتون هستم
به منم گفتند کارت عالی آفرین و خداحافظی کردند دیگه وقتی اومدیم بیرون من نشستم داخل ماشین وبابا رفت مابقی داروهارا از داروخونه گرفت و رفتیم خونه خود دکتر کارهام را درست کرد برای رفتن از ایران و بااین همه مشغلشون جواب تلفن های بابا را منشیشون و حتی خودشون میدند
حتی یکبار تلفنی باهام حرف زدند و گفتند چه چیز هایی تقویتی بخورم
خلاصه که بعد مدت ها نوشتم والان احساس سبکی دارم ممنون از همه ی کسایی که تواین لحظات تنهام نگذاشتند