خاطره هیلدا جون
سلام به همه دوستای گلم.خوبین؟من باز اومدم.مرسی از دوستانی که برام کامنت گذاشتن و نظرشونو گفتن و خاطره رو خونده بودن.واقعا ممنونم ازتون.این خاطره که میگم برای هفته پیشه.پنجشنبه بود و طبق عادت اخر هفته ها معمولا من و شهرام میریم خرید مواد غذایی برای خونه به اندازه یه هفته امون.خونه بودم و مشغول فیلم دیدن و لیست خرید گرفتن و منتظر شهرام که از مطب بیاد بریم هایپراستار.من عاشق خرید مواد غذاییم مخصوصا چرخ بگیری ردیف به ردیف فروشگاه بری و بگردی و هرچی دوست داشتی برداری.شهرام زنگ زد لباس بپوش اماده باش نزدیکم.منم خوشحال و خندان بلند شدم شیک و پیک کردم کفشای اهنین پوشیدم بتونم کل فروشگاه رو بگردم.شهرام رسید رفتم سوار ماشین شدم گفتم سلاااااااااام به همسر مهربون خودم.شهرام میخندید میگفت سلام.تا دیروز بدجنس بودم الان موقع خرید مهربون شدم؟گفتم نـــــــه تو همیشه مهربون بودی گاهی حرص میدی منو که منم تلافی میکنم مشکلی نداره.یکم کل کل کردیم و بعدشم پیش به سوی فروشگاه.از همون اولش یه چرخ گرفتم دستم لیست خریدو دادم شهرام.من چرخو حرکت میدادم شهرام جلوی چرخ راه میرفت من پشت سر شهرام.شهرام از رو لیست موادغذایی ها رو برمیداشت بدون اینکه به پشت نگاه کنه میذاشت تو چرخ.منم خیـــــــــــــلی نامحسوس از پشت حله حوله های مختلف از چیپس و پفک گرفته تا سوسیس کالباس و ...
.برمیداشتم میذاشتم زیر وسیله هایی که شهرام میذاشت تو چرخ.شهرامم فکر میکرد اونایی که خودش برداشته رو دارم مرتب میکنم جا باز بشه برای بقیه مواد غذایی.یه جا رسیدیم به قسمت پروتین ها و گوشت و ...شهرام گفت بمون من برم گوشت بگیرم بیام.منم خوشحال گفتم باشه.همین شهرام رفت باقی حله حوله هامم برداشتم همینجور داشتم واسه خودم تو راه روها و قفسه ها میگشتم و دنبال خوراکی بودم که دیدم جلوم یه جفت پا دراومد.دیدم عه کفشاش چه اشناس.اومدم بالاتر دیدم عه کمربندشم اشناس.
.بالاتر بالاتر دیدم عه شهرامه.دست به سینه با یه نگاه عاقل اندر سفیه داشت نگام میکرد.حالا شما منو اینجوری تصور کنید.یه کرانجی و پفک تو دست راستم.یه چیپس و پاستیل زدم زیر بغلم.با دست چپمم داشتم چرخو کنترل میکردم.مونده بودم چی باید بگم الان؟شهرام خیلی جدی گفت همین راهی که اومدی تا اینجا رو برمیگردی هرچی ات و اشغال برداشتی رو میذاری سر جاش.اصلا حواسم نبود گفتم اوووو میدونی چه قدر زیاده؟حال ندارم.تازه فهمیدم چی گفتم جلو دهنمو گرفتم.شهرامم تعجب کرد اومد جلو مواد غذایی رو زد کنار دید به به زیرش چه خبره.
.گفت تو کی وقت کردی این همه خوراکی برداری؟گفتم دیگه دیگه.گفت دیگه دیگه و....استغفرالله.ببر بذارشون سرجاش.گفتن عههه شهرام.دید من دارم اعتراض میکنم خودش اومد چرخو گرفت ازم خوراکیامم گرفت همه رو برگردوند تو قفسه ها منم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود عین بچه ها پا بکوبم رو زمین و هی بگم نه اینو میخوام اونو میخوام.شهرامم انگار نه انگار.رفتیم دم صندوق منم واقعا ناراحت بودم نموندم با قهر رفتم سوار ماشین شدم.نشسته بودم واسه خودم ناراحت و با بغض دیدم شهرام دیر کرد.صندوق خلوت بود اخه.رفته بود دوباره همه خوراکیامو برداشته بود من ناراحت نباشم.(عاشقتم)دیدم یکم تعداد کیسه های دستش زیادتر شده ولی خب متوجه نشده بودم که برام خریده.
.اومد کیسه ها رو گذاشت صندلی عقب نشست پشت فرمون و حرکت کرد.منم همچنان ناراحت نه حرف میزدم نه جواب میدادم نه هیچی.شهرامم یه کلمه نگفت برام خوراکیا رو خریده بدجنس.گفت شام بریم بیرون؟چیزی نگفتم.گفت هیلدا خانوم قهر کردن؟چیزی نگفتم.گفت اخه عزیز من اون چیزا خوردن داره این قدر خودتو ناراحت کنی به خاطرش؟به جاشون اجیل بخور حبوبات بخور غذا بخور بذار یکم جون بگیری به خدا همین یه سال کلی لاغر شدی.قربونت برم کمخونی هم که داری.منم با گریه گفتم نمیخوام من خوبم من دلم خوراکی میخواست همیشه که نمیخری برام حالا یه بارم که خواستم بازم نگرفتی واسم.
.حالا همیشه خودم یواشکی میخورماااا.شهرامم چیزی نگفت.شام رفتیم رستوران شهرام باقالی پلو با ماهیچه سفارش داد واسه جفتمون گفتم من نمیخورم بدم میاد.گفت اشکال نداره خودم میخورم.از قصد میگفت من حرص بخورم حرصم میخوردم ریز ریز میخندید.شام این قدر گرسنه ام بود یه ذره خوردم شهرام دید واقعا دوست ندارم گفت چی میخوری بگم بیارن؟گفتم کوبیده.سفارش داد اونو کامل خوردم بعد مدت ها شهرامم خوشحال بود بالاخره غذا خوردم.رفتیم تو ماشین و پیش به سوی خونه.
.خریدا رو بردیم بالا داشتم خریدا رو جابه جا میکردم بذارم تو یخچال و بوفه و ... یهو دیدم عه یه کیسه فقط خوراکیه حتی بیشتر از چیزی که خودم میخواستم.چیپس پفک کرانچی اسنک کلاب الوچه ترشک لواشک شکلات و...با خوشحالی گفتم شهراااااااااااااااام.گفت جانم بداخلاق خانوم؟گفتم بداخلاق عمه اته چرا نگفتی اینا رو خریدی برام من این قدر حرص نخورم؟گفت مهلت نمیدی که.بعدش جدی گفت هیلدا این اولین و اخرین بار بود برات این حله حوله های رو گرفتم.همین الانشم اتمام حجت کنم باهات وای به حالت اینا رو خوردی حالت بد بشه.منم دیگه از خوشحالی رو ابرا بودم نمیشنیدم چی میگه.
.ترشکا رو برداشتم نشستم جلو تی وی شروع کردم خوردن.شهرام تو اتاق بود.این قدر ترش بودن ترشکاش با چشمای بسته میخوردم ملچ مولوچی بود که راه انداخته بودم.چشمامو باز کردم دیدم شهرام با خنده داره نگام میکنه گفتم چیه؟گفت این قدر ترشه؟ملچ مولوچت کل ساختمونو گرفته.گفتم بیا بخور ببین چه قدر ترشه.یه ذره دادم بهش همون یه ذره رو هم ریخت بیرون نتونست بخوره.بعد لواشکا و ترشکا رفتم سراغ کلاب و چیپس و ماست موسیر.قشنگ تا دوازده شب نصف خوراکیا رو خورده بودم.شهرامم میگفت ای کاش غذا هم همینجور با اشتها میخوردی خوراکی بسه نخور حالت بد میشه هاااا.
.ولی کیه که گوش کنه.بالاخره به زور شهرام راضی شدم دل بکنم از خوراکیا.رفتیم خوابیدیم.معده ام سنگین شده بود.هم شام سنگین بود هم خوراکیا چرب و ترش و شیرین همه رو باهم خورده بودم معده ام هنگ بود.نصف شب از حالت تهوع و دل درد شدید بیدار شدم.گلاب به روتون بالا اوردم یکم معده ام سبک شد ولی دل دردم نه خوابیدم تا فردا صبح.صبح بیدار شدم هنوز معده ام یه جوری بود.دل دردم داشتم.حالت تهوع داشتم شدید.بیحالم بودم فشارم پایین بود.هر 5 دقیقه میرفتم دستشویی فکر میکردم میخوام بالا بیارم ولی نمیتونستم.حالم خیلی خراب بود.شهرام شک کرده بود چرا این قدر میرم دستشویی.
.گفت هیلدا خوبی؟رنگ و روت پریده.گفتم خوبم.نزدیکای ظهر شد یه ذره ناهار خوردم.بعد نیم ساعت ناهار خوردن همان و بالاخره بالا اوردن همان.وسط اشپزخونه حالم بد شد.شهرام سریع اومد منو بلند کرد برد تو دستشویی پشتمو میمالید که راحت تر بتونم معده امو تخلیه کنم.بعد از اینکه معده ام خالی شد اومدیم بیرون منو برد رو تخت خوابوند.از درد دلم به خودم میپیچیدم فشارمم این قدر پایین بود بدنم یخ یخ بود میلرزیدم چه جور.شهرام پتو انداخت روم گفت چی شدی اخه؟خوب بودی که.چرا اینجوری شدی؟هیچی نگفتم گفتم شهرام بازم حالت تهوع دارم.
.گفت بذار اشپزخونه رو تمیز کنم بریم دکتر.سطل زباله اتاقو گذاشت کنار تخت گفت حالت بد شد تو این بالا بیار رو زمین نریز.رفت.بعد یه ربع اومد گفت هیلدا پاشو عزیز.بلندم کرد کمک کرد لباس بپوشم خودشم اماده شد رفتیم بیمارستان.تو راه دائم زیر لب غر میزد.نمیشنیدم چی میگه ولی میدونستم غر داره میزنه و قطعااااا مال خوراکیا بود غرغراش.رفتیم اورژانس نوبت گرفت شهرام.نشستیم تو نوبت.من همچنان حالم بد بود یه کیسه هم دستم بود حالم بد میخواست بشه کثیف کاری نشه.بعد دو سه نفر نوبت ما بود.رفتیم داخل شهرام شرح حال داد دکتر معاینه ام کرد گفت چیزی خوردی؟شهرام گفت دیشب چیا خوردم بعدش دکتر پرسید دل دردم داری؟گفتم اره.گفت بخواب رو تخت.
خوابیدم پاهامو نمیتوستم صاف کنم که دکتر معاینه ام کنه دردم میومد جمع میکردم تو شکمم دلم اروم میگرفت.شهرام پاهامو گرفت دکتر شکممو فشار میداد من گریه میکردم از درد.بعد معاینه بلند شدم نشستم.شهرام خیلی ناراحت بود.دکتر گفت چیزی نیست مسمومیت غذاییه احتمالا به خاطر همون کالباس و ترشک و الوچه ها باشه چون همه رو باهمم خوردین زیادم غذا خوردین اینجوری شده.نشست دارو نوشت.گفت ازمایش خونم یه چکاپ کامل برات نوشتم احساس میکنم ضعیفی.تقویتی هم مینویسم برات استفاده کن اخرش به شهرام گفت داروهاشو تزریقی نوشتم چون معده اش الان چیزی نمیتونه بپذیره و همه رو برمیگردونه به خاطر همین یه ذره یه ذره سوپ بخور تا معده ات عادت کنه.
.تشکر کردیم اومدیم بیرون.شهرام رفت داروهامو گرفت اومد من قبض روح شدم.دوتا کیسه پر امپول و سرم بود.یه کیسه یه سرم بود یه کیسه پر امپول.شهرام گفت بلند شو بریم تزریقات.با گریه گفتم نه بریم خونه من اینجا نمیزنم.گفت باشه پاشو پس بریم خونه بابااینا.رفتیم خونه مامانش اینا.
.شهرامو کارد میزدی خون ازش درنمیومد این قدر عصبانی بود.تو ماشین با گریه گفتم شهرام ببخشید.معذرت میخوام حرف گوش نکردم.ببخشید.شهرامم خیلی جدی گفت بعدا حرف میزنیم فعلا چیزی نگو.چیزی نگفتم دیگه.اروم از درد گریه میکردم.رسیدیم خونشون رفتیم اتاق شهرام من دراز کشیدم رو تخت.نیلی جون اومد یکم دلداریم داد یکم نازم کرد.شهرامم داشت برای باباش تعریف میکرد چی شده.بعد چند مین شهرام و پدرجون اومدن با داروهام.شهرام گفت مامان میشه بی زحمت پنبه و الکل بیاری؟
.گفت اره الان میارم.با ناراحتی گفتم میخوای امپولم بزنی؟جوابمو نداد قهر کرده بود.شروع کرد امپولامو اماده کردن.دکتره نامردی هم نکرده بود همه رو عضلانی نوشته بود.پدرجون اومدن نشستن لب تخت گفتن دخترگلم چرا حرف گوش نکردی؟اخه شما که میدونی برات بده حله حوله چرا خوردی؟
.گفتم بابا اشتباه کردم به خدا نمیخواستم اینطوری بشه.پدرجونم گفتن باشه باباجان فعلا اروم باش داروهاتو مصرف کنی بهترم میشی نگران نباش عزیزم.برگرد اماده شو واسه امپولات.به شهرام نگاه کردم دیدم سه تا امپول تو دستشه.واسه اینکه بیشتر عصبانی نشه دمر خوابیدم صورتمم بین دستام قایم کردم.یلی جونم پنبه و الکل اورد اتاق بوی الکل گرفته بود همین باعث میشد استرس من چندین برابر بشه.شهرام اومد نشست لبه تخت.شلوارمو از دو طرف کشید پایین.خیــــــــــــــــــلی جدی گفت هیلدا خانوم موقع امپولا نه سفت میکنی نه تکون میخوری نه صدا ازت درمیاد.اوکی؟چیزی نگفتم.گفت باشما بودم.
.اروم با بغض گفتم باشه.پدرجون پاهامو گرفت شهرام گفت بابا نگیرینش.خودش میتونه خودشو کنترل کنه.پدرجونم دیدن شهرام خیلی عصبانیه چیزی نگفتن منم ول کردن.شهرام سمت چپمو پنبه کشید من خود به خود سفت شدم.شهرام گفت تا شل نکنی نمیزنم.شل کردم یکم.نیدل رو فرو کرد.یکم خودمو جمع کردم گفتم اویییی.گریه ام دراومد.
.اروم شروع کرد تزریق کردن نمیدونم چی بود امپولش ولی خیلی میسوخت.چند ثانیه تحمل کردم.با گریه گفتم شهرااام بسه توروخدا درش بیاااار.اییییی.میسوووووزه.اخخخخ.پامو اومدم تکون بدم باباش گرفتتم.امپول اول تموم شد.دومی رو هواگیری کرد من همچنان گریه میکردم.سمت راستمو پنبه کشید نیدل رو ضربی وارد کرد چیزی متوجه نشم از ورود نیدل.شروع کرد تزریق کردن این دفعه درد داشت خیلی.ازهمون اولش صدام دراومد.وسطاش سفت کردم خودمو شهرام یه دادی کشید سرم ناخوداگاه شل شدم دیگه جیک نزدم تا اخرش ولی به پهنای صورتم اشک میریختم.
سومی رو سمت چپ زد برام که فقط درد سوزنشو فهمیدم.بعد اینکه امپولامو زد بلند شد رفت بیرون اتاق دستشاشو شست اومد.من همچنان دمر بودم نیلی جون داشت جای امپولامو ماساژ میداد اروم بشم.از شدت گریه هم هق هق میکردم.
راستش من موقع تزریق احساس میکنم ادم جیغ و داد کنه انگار دردش کمتر میشه چون اونموقع هم دردو ریخته بودم تو خودم خیلی اذیت شده بودم.شهرام به حدی جدی و عصبی بود حتی مامانش اینا هم چیزی نمیگفتن بهش.بهم گفت هیلدا برگرد سرمتو بزنم.نیلی جون لباسمو مرتب کرد اروم برگشتم.صورتم سرخ شده بود.دستمال برداشتم صورتمو پاک کردم یه ذره اب خوردم هق هقم بند اومد.شهرام نشست لب تخت.یه کش بست بالای ارنج دست راستم.دنبال رگ میگشت پیدا نمیکرد.پناه برخدایی سوزنو فرو کرد تو دستم که گفتم ایییییی.
.گریه ام شدت گرفت دوباره.سوزنو میچرخوند تو دستم نمیتونست رگ پیدا کنه این قدر که فشارم پایین بود.دراورد.دست چپمو دوباره کش بست سوزن رو کرد داخل.من از درد سوزنه چون دستمو شهرام با یه دستش محکم گرفته بود با اون یکی دستش کار میکرد نمیتونستم دستمو تکون بدم.
پامو میکوبیدم رو تخت.دست چپمم نشد دراورد دوباره.پشت دست راستم زد و تونست رگ بگیره.یه مسکن هم ریخت تو سرمم من خوابیدم تا شب.شب نیلی جون اومد بیدارم کرد گفت پاشو عزیزم سوپ بخور یکم خواستی بخواب دوباره.یه ذره سوپ خوردم دل دردم خوب شده بود حالت تهوعمم بهتر بود ولی باز بود همچنان.پرسیدم شهرام کجاست؟نیلی جون گفت از بعدازظهر خوابیدی رفت استخر الانم تو حیاطه دائم داره میدوئه.میخواسته حرصشو تخلیه کنه.بلند شدم رفتم بیرون.سردم بود یکم.رفتم تو پاگرد حیاط نشستم شهرام دیدتم به روی خودش نیاورد.
شهرام یا عصبانی نمیشه یا اگرم بشه خیلی بد عصبانی میشه به زور میشه باهاش حرف زد.به هر زوری بود اشتی کردم باهاش.شبش هم من معذرت خواهی کردم هم شهرام بابت رفتارش.جمعه و شنبه هم امپول زدم الانم ازمایش خونم مونده هر روز دارم میپیچونم امیدوارم شهرام یادش بره که بعید میدونم.ببخشید خیلی طولانی شد.چشمای نازتون خسته شد.یا علی