خاطره نیلوفر جون

سلام به همه دوستای خوب وب امیدوارم که حال تک تکتون خوب باشه و در سلامت به سر ببرید🌹دو سه روز پیش بچه یکی از همکارای علی قرار بود بدنیا بیاد.قرار شد صبح دخترشونو بیارن خونه ما که با مبینا باشه بعد خودشون برن بیمارستان.صبح من پاشدم خونه رو یکم مرتب کردم مبینارو بیدار کردم که ساعت هشت بود دیدم اومدن.تعارف کردم بیان بالا که قبول نکردن گفتن دیره باید زود برن.عطیه اومد بالا پرید بغل مبینا جیغ و سر وصدا منم بال بال میزدم یکم یواش تر نیما پا نشه😆بردمشون اشپزخونه یه صبحانه درست و حسابی دادم بهشون بعد رفتن اتاق منم داشتم میزو جمع میکردم دیدم به به کل اتاقو جمع کردن اوردن وسط سالن ریختن مبیناهم یه لبخندی میزد که خدا میدونه.گفتم اسباب کشی به سلامتی؟گفتن بــــــــــــــله😬😬منم دیدم حالا اگر بخوام چیزی بگم گناه دارن بازیشون خراب میشه گفتم به سلامتی خوش اومدید به خونه جدید ولی لطفا بعد جمع کنید باشه؟😉هر دو بهم نگاه کردن گفتن باشه.از اون جایی که نیماخان دوست داره به همه چیز دست بزنه من هیچی رو میزا نمیزارم چون رومیزی رو میکشه همه چیز میریزه به خاطر همین چیزی نبود جمع کنم.اومدم اتاق به نیما سر زدم دیدم خداروشکر خوابه هنوز.گوشه درو باز گذاشتم اگر گریه کرد بشنوم اومدم اشپزخونه که غذا درست کنم شب قبلش مبینا خانم دستور لازانیا داده بودن.دیگه سرگرم غذا درست کردن شدم بعد برای بچه ها هم یه ظرف میوه پوست کندم که بخورن اما وسطش میومدن میوه ها رو برمیداشتن میبردن میریختن تو ظرف های پلاستیکی کوچولوی خودشون بعد از اون تو برمیداشتن میخوردن تازه به منم تعارف میکردن😂😘ساعت حدودای ده بود رفتم دوباره به نیما سر بزنم که دیدم پسر خوب قشنگ پاشده در و دیوارو نگاه میکنه گوشه پتوش هم تو دهنشه جوری که یکم دیر تر میرسیدم پتوش تموم شده بود😂بلندش کردم خواستم پتو رو ازش بگیرم نمیداد دو دستی گرفته بود سر انگشتاش سفید شده بود😂😘گفتم مامان جان بده بریم به بخوریم که بازم نداد با همون وضع رفتیم که یه چیز بخوره فسقلی.عطیه و مبینا که دیدن بیدار شده اومدن سمتش یکم باهاش بازی کردن بعد دوباره برگشتن سر بازی خودشون.حالا من بودمو نیما بغلمو یه ظرف جلوم برای درست کردن ادامه غذا😊خلاصه هر جوری که بود غذا رو درست کردم گذاشتم تو فر.تلفن زنگ زد پدر عطیه بود که ببین عطیه اذیت میکنه یا نه که گفتم دختر خانم داره بازی میکنه نگران نباشن.ساعت یک و ربع بود علی اومد که دیگه ناهار کشیدم خوردیم.گفتم علی یه زنگ بزن ببینیم بچه بدتیا اومد یا نه که علی زنگ زد گفتن اره بدنیا اومده علی گفت پس چرا زنگ نزدید بگید که پدر عطیه گفت از ذوقم یادم رفت😕بعد علی نگاه عطیه کرد لبخند زد پشت تلفن گفت باشه خیالت راحت حواسم هست..اره داریم..باشه...باشه حالا یه کاریش میکنیم تو نگران نباش خداحافظ.پرسیدم علی چیشد گفت عطیه یدونه امپول داره رضا گفت اگر نرسید خودش من بزنم براش.گفتم نه هرگز نمیزارم بچه اومده خونمون حالا تو برداری بهش امپول بزنی نه اصلا نمیزارم خاطره بد تو ذهنش بمونه😑گفت نیلو باباش گفت به ما چه ربطی داره تازه اگر اتفاقی براش بیفته خدایی نکرده بعد میگن معلوم نیست چیشد چرا علی نزد و اینا.گفتم نخیر باباش میاد براش میزنه تو نمیزنی😒علی گفت وای نیلو تو اگر دکتر میشدی خیلی معروف میشدی به این که امپول نری و نزنی(حرصش دراومده بود😂سرشو هی تکون میاد).عصر بود که اقا رضا اومد گفتم اگرغذا نخوردید بیارم براتون گفت نه مرسی کیک خوردم گفتم کیک غذا نمیشه که الان میارم براتون.دیگه باهم رفتن نشستن عکس فسقلی خان رو نشونمون دادن ماشالا خیلی تپلی بود😍👶غذاشونو خوردن به عطیه گفتن بابا بدو از مبینا جون اجازه بگیر برو اتاقش تا بیام امپولتو بزنم.عطیه بغض کرد اومد سمت من گفت خاله من نمیخوام بزنم😢گفتم عزیزم بیا بریم بابا یواش میزنه برات منم کنارتم دستتو میگیرم(نمیتونستم بگم نزنن چون نمیخواستم دخالت کنم)باز گفت نه خاله اگر مامانم بود نمیزاشت😢گفتم بیا خاله بریم بزن زود خوب بشی مامانت خوشحال بشه بعدشم ببینه چه دختر شجاعی داره😍😘فکر کنم به خاطر مبینا بود که مثلا ثابت کنه خیلی شجاعه قبول کرد بره بزنه منم همراهش رفتم دست منو سفت گرفته بود.اقا رضا اومد شلوارشو کشید پایین پنبه کشید گفت بابایی شل کن دردت نگیره.عطیه هم چشماشو بست.

اقا رضا یهو سوزنو فرو کرد عطیه جیغ کشید بعد دو دستی محکم دستامو فشار میداد.اقا رضا میگفت شل کن بابا الان تموم میشه.عطیه جیغ میکشید گریه میکرد میگفت بابااااا خیلی بدی آیییی در بیار😭😭ماماااااان😭بابا در بیار آییییییییی😭😭😭-بابایی الان تموم میشه شل کن عزیزم.چندتا ضربه کنار سوزن میزدن که شل بکنه عطیه هم گریه میکرد همش میگفت مامان😭😭😭😭آیییی بابا در بیار😭😭😭😭خالههههه آیییییی میسوزه😭😭اقا رضا سوزنو دراورد پنبه گذاشت شلوار عطیه رو کشید بالا بعد خواست بوسش کنه عطیه صورتشو گرفت اونور اقا رضا هم خندش گرفت عطیه حرصش دراومد گفت به مامان میگم بیتربیت بودی😭😭اقا رضا خندش بیشتر شد اشاره کردم برن بیرون وگرنه بدتر میشد😅خودمم خندم گرفته بود.داشتم باهاش حرف میزدم اروم بشه مبینا با یه لیوان اب اومد که نصفه بود و تیشرت خودشم خیس بود😂گفتم مبینا ریختی رو خودت؟گفت اره بدو بدو اومدم ریخت.عطیه گریه و خندش قاطی شده بود مبیناهم به کار خودش میخندید😂باهم اومدیم بیرون دیدیم علی یه حوله کوچک هست تو اشپزخونه من همیشه میزارم اونو انداخته بود رو زمین وایساده بود روش داشت با پاش زمینو خشک میکرد.اقا رضا هم از اونور تشویق میکرد میگفت علی بیا اینورم ریخته اینجارم خشک کن😂عطیه انقدر خندید که دردش یادش رفت مبینا هم غش غش میخندید منم که اصلا توی اون شرایط علی رو دیدم واقعا داشتم منفجر میشدم از خنده.خود علیم خندش گرفته بود گفت خب چیه ترسیدم جوراب پاتونه بیایید لیز بخورید دارم خشک میکنم😑دیگه کلی خندیدیم بعد قرار شد برای شب اقا رضا و عطیه برن بیمارستان که یه دقیقه عطیه مامان و داداششو ببینه.ماهم فرداش رفتیم بیمارستان فسقلی خان رو دیدیم😍👶یاد اون موقع افتادم که نیما بدنیا اومده👶😍
اینم از این خاطره امیدوارم که همیشه بخندید حتی شده با یه اتفاق کوچولو یا یه کار کوچولو مثل اینکه ببینید یکی به جای اینکه به کمک دستاش و حوله زمین رو خشک کنه، وایساده رو حوله داره با پاهاش عین یه جارو یا تی زمین رو خشک میکنه😂😂
پ.ن:علی نمیدونه این خاطره رو نوشتم اگر توی کانال گذاشته بشه و بخونه تازه میفهمه کار خیری که داشت میکرد لو رفت😂منتظر عکس العملش هستم🙈😊
پ.ن:یه ازمایش کوچولو دادم انشاا...که نتیجش خوب باشه
پ.ن: چند وقتی بود حس و حال خوبی نداشتم علی چندبار معاینه ام کرد گفت ازمایش بده خیال جفتمونو راحت کن.من قبول نمیکردم راستش میترسم تو جواب ازمایش یه چیزی در بیاد که زندگی و روح و روان هم خودمو هم علی رو بهم بریزه.ترجیح میدادم اگر یه مشکلی دارم که درمان نداره تو خفا بمونه تا اگر میخواد جون ادمو بگیره،ادم غصه نخوره بخاطرش.اخه وقتی ادم میدونه چقدر عمر میکنه،براش سخت تره زندگی کردن البته میگن توی اون دوران از زندگی لذت میبره و هرکاری که دوست داره میکنه ولی به نظر من وقتی میدونی تهش چیه،یکم میخوره تو ذوقت و نمیتونی اونجور که باید لذت ببری.امیدوارم که کسی گرفتار اینجور مشکلات نشه و سلامت باشه.
پ.ن:مراقب خودتون باشید👋🍭