خاطره شهرزاد جون

سلام شهرزاد هستم با یه خاطره جدید!!!
تابستون پارسال بود که همراه خانواده برای زیارت امام رضا به مشهد رفتیم )واقعا حال و هوای فوق العاده ای داشت نمیخوام اغراق کنم ولی یه آرامشی سراسر وجودمو گرفته بود برای ولادت رفته بودیم و خیلییییی شلوع بود و به این ضرب المثل که میگه جای سوزن انداختن نبود رسیدم)خلاصه چند روز قبل اینکه بریم مشهد به باغ عموم توی دزفول رفتیم که استخرم داشت و ما هم کلی خوش گذروندیم و کلی آب بازی کردیم چون لباس خشک نداشتم شهریار گف توی آفتاب بایستم که لباسام خشک بشه ولی چون عجله داشتیم زود برسیم کمتر از 5 دقیقه ایستادم من جلو نشستم و چون هوا گرم بود کولر رو هم روشن کردم شهریار: اااا کولر رو خاموش کن لباسات خیسن من:نههه هوا گرمه صبر خنک شم بعد خاموش کن شهریارم چیزی نگف منم کم کم خوابم برد وقتی رسیدیم شهداد بیدارم کرد من وقتی کسی از خواب بیدارم کنه خیلیییییییییی بد اخلاق میشمممم و به قول معروف پاچه میگیرم با اخم و تخم از ماشین اومدم بیرون ک شهداد گف بیا وسایلتو ببر منم جوابشو ندادم و به راهم ادامه دادم شهداد:کرم شدی به لطف خدا؟بازم چیزی نگفتم و منتظر بودم دوباره یه چیزی بگه که منفجر بشم که گف نوکر خانم هم شدیم تو دلم خداوشکر کردم که یه چیزی گف و سرش یه داد بلند کشیدم و رفتم تو اتاقم و لباسامو به زور عوض کردم و خوابیدم صبح وقتی بیدار شدم احساس سرماخوردگی میکردم ولی زیاد نبود منم بهش اهمیت ندادم صبونه خوردم و یکم تلویزیون دیدم و بعدش یکم درس خوندم وقتی درسم تموم شد تلفن خونه زنگ خورد مامان داشت با تلفن حرف میزد فهمیدم شهرامه و میخواد شهداد یه چیزی رو براش ببره بیمارستان مامان گف شهداد نیستو و شهرزاد برات میاره منم حوصلم سر رفته بود ولی از فضای بیمارستان هیچ خوشم نمیاد برای همین به مامام گفتم مامان یه نظر خواهی میکردی خو گفت برو دیگه حتما مهم بوده منم به اجبار رفتم لباس پوشیدمو و اون جعبه روباخودم بردم جعبه دسته بندی شده بود و دوس داشتم ببینم توش چیه هر چی بالا پایینش کردم نفهمیدم چیه چند دقیقه بعد آژانس اومدو رفتم سوار شدم و بعد از 10 دقیقه رسیدم و رفتم طرف در ورودی اصلا دوس نداشتم برم تو به خاطر همین به شهرام زنگ زدم من:شهرام من دم درم بیا ببرش شهرام:ینی چی دم درم بیا تو دیگه و قطع کرد😐منم با بسم ا... رفتم تو و به سمت اتاق شهرام حرکت کردم که محمد دوستش رو دیدم بهش سلام کردم ک گف اینطرفا شهرزاد خانم منم که اصلا حوصله نداشنم جوابشو بدم و دوس داشتم از این فضا خارج بشم به جعبه اشاره کردم و گفتم برای شهرامه میخوام بدمش و برم اونم گف اها اوکی خوشحال شدم دیدمت من:خداحافظ اون:خداحافظ و رسیدم به اتاق شهرام به منشی اشاره کردم میتونم برم تو گفتن چند لحظه و با شهرام حرف زد و گف بفرمایید منم: رفتم تو و سلام کردم و مثل همیشه سر تکون و داد وگف بزارش اینجا منم منتطر موندم بازش کنه شهرام:برو دیگه واسه چی ایستادی؟ من:خوب میخوام ببینم توش چیه شهرام:بهت مربوط نمیشه منم لجم گرف و بدون خدافظی رفتم بیرون و رفتم خونه گذشت و ما رفتیم مشهد و من همچنان سرماخوردگی همراهم بود و سرفه های پی در پی ام میکردم ساعت 8 شب رفتیم اینقدر با تاخیر پرواز کرد که 2 شب رسیدیم وقتی ام اونموقع شب رسیدم دیگه تا صبح نخوابیدیم و من اگه نخوابم خیلی کسل میشم ظهرش قرار بود بریم حرم و چون تابستونم بود خیلیییی بیحال تر از قبل شدم ولی خوب از دیدن حرم انرژی مضائفی گرفتم چون هتل نزدیک خونه بود پیاده میرفتیم من دست شهریار رو گرفته بودم متوجه بی حالیم شد و گف :خواهری چرا اینقد بیحالی؟ من:چون نخوابیدم شهریار:مطمئنی به خاطر اینه؟من:عاره بابا ودیگه چیزی نگفتیم ولی چون شهریار فهمیده بود یه چیزیم هست بقیه راه منو با خودش میکشوند😁وقتی رسیدیم یه راست رفتم خوابیدم وچون خوابمممم خیییییلیییی سبکه به قدری که اونموقع بین خواب و بیداری بودم به خاطر همین خیلی از خوابم لذت نبردم وقتی هم همه بیدار شدن و منم به اصطلاح بیدار شدم مامان برامون عصرونه آماده کرد و بهمون گف بیاید بخورید منم گفتم میل ندارم(من همیشه تو این
خوردنا نفر اولم ک میرم الانم گفتم میل ندارم همه تعجب کردن)گفتم :چیه خوب گرسنم نیس اونا هم دیگه چیزی نگفتن ولی شهریار ک میدونس حالم خوش نیس با اشاره بهم گفت بهتر نشدی؟ منم اشاره کردم نه اولین بار بود میگفتم حالم خوب نیس هم سردرد داشتم هم گلو درد وحشتناک با هر سرفه ای که میکردم جونم باهاش درمیومد بدن درد بدی هم داشتم دیگه بیحال بیحال افتاده بودم رو تخت یه دفعه سرفم گرفت به قدری سرفم گرفت که از چشمام همیجوری اشک میومد بابا ومامان و شهریار اومدن سمتم و مامان برام آب اورد و بابا و شهریار میگفتن آروم باش آب بخور یکم آب خوردم بهتر شدم ولی گلوم بد تر شد دیگه گریم گرفته بود بابا شهرامو صدا کرد :شهراااام بیا ببین شهرزاد چش شده زود باش من:بابا بگو امپول نده بابا باشه بابا جان صبر ک

ن معاینت کنه شهرام اومدو گف باز این مریض شد؟ بابا من حوصله نق نقاشو ندارم ببریدش درمانگاهی جایی و رفت تو اتاق بابا حرفی نزد ولی مشخص بود از دستش عصبانی شد به مامان گف بره برام لباس بیاره مامان مانتو و شال اورد و تاکسی گرفتیم بابا به راننده گف به نزدیکترین بیمارستان بره به یه بیمارستانی رسیدیم و بابا رفت نوبت بگیره منو شهریار و بابا بودیم . روی صندلی انتظار نشسته بودیم به شهریار گفتم تروخدا بهش بگو آمپول نده شهریار:چن روزه مریضی اوضاع خودتم خوب میدونی خودت بودی با این توصیفات امپول نمیدادی؟ شوخیو بزار کنار نمیدادی؟من:خوب بهش بگو کمتر از دو تا بده شهریار خندش گرف و روشو کرد اونطرف .بابا اومد طرفمون و گفت 3نفر جلومونن استرس گرفته بودم دستامم یخ شده بودن سرمو گذاشتم رو شونه شهریار شونه اش خیلی بالا بود بخاطر همین گذاشتم رو شونه بابا بعد از نیم ساعت اسممونو خوندن دیگه جون نداشتم ینی من نصف عمرمو به خاطر همین استرسا از دست دادم رفتیم تو و من نشستم کنار شهریار و جم نمیخوردم دکتر گف خوب کی بیماره بابا هم گفت بابا جان پاشو برو اونجا بشین به شهریار اشاره کردم باهام بیاد اونم دستمو گرفت و بردم اونجا و بالا سرم ایستاد دکتره ک تقریبا هم سن شهرام بود گف استرس داری من:آره اون:استرس نداشته باش من:باشه چون تو گفتی حتما(نگفتم اینو ولی خعلی مسخره نگاش کردم)شروع کرد معاینه کردن گفت شالتو باز کن شالمم باز کردم و دستشو گذاشت رو گلوم و فشار داد چون دردم گرفته بود سرمو انداختم پایین و تازه به عمق فاجعه پی بردم و شلوار راحتی آبی روشنمو ک روش عکس پروانه داره رو دیدم اصلا هنگ کردم فک کن از این مانتو هایی ک یه قسمتش راه راه یه قسمتش هم یه رنگه و اینا بود رو پوشیده بودم با شال مشکی و شلوار فاجعه ام اصلا دیگه دلم نمیخواس سرمو بیارم بالا (من بخوام برم سوپر مارکتی مغازه نزدیک شده شلوار ورزشی بپوشم ینی همیشه میپوشم شده مشکی ام نبوده باشه ولی این واقعا زشت بود فقطم خانوادم دیده بودنش و اگه مهمون میومد میپریدم عوضش میکردم )خلاصه که خجات مجالتو گذاشتم کنار و سرمو اوردم بالا و گوشمو معاینه کرد و گفت:چجوری تونستی این درد و تحمل کنی؟منم چیزی نداشتم بگم نسخه نوشت و تقریبا 80 درصدش AMPبود. استرسم دوباره زد بالا از اتاق دکتره رفتیم بیرون که شهریار رفت دارو ها رو بگیره به بابا گفتم بابا من نمیخوام امپول بزنم. بابا:میخوای بد تر بشی نزن من:بدتر نمیشم قرص میخورم خوب میشم بابا:شما مگه دکتری که دارو واسه خودت تجویز میکنی؟منم با بغض گفتم :بابا همش امپول نوشته بود بابا:عزیزم الان یه چنتاشو بزن فردا هم همینطور اگه بهتر شدی بقیه اش رو نزن خوب؟ یکمی آروم تر شدم ولی خوب قرار بود تا چند دقیقه دیگه آمپول بزنم بعد از 5 دقیقه شهریار اومد که دستش یه کیسه پرررر از آمپول بود همونجا وحشت کردم بابا که حالمو دید گف شهرزادم مگه نگفتم اگه خوب شدی نیاز نیس هموشونو بزنی الان فقط واسه اینکه بهتر بشی چنتاشو میزنی بازم آروم شدم(قربونت برم باباجونمممم)شهریار:من برم داروهارو نشون دکتر بدم من:اره برو شاید اشتباه داده شهریارم رفت و ما نشتسته بودیم رو صندلیا که بعد از 10 دقیقه اومد و گف بریم تزریقات پاشدیم رفتیم که اصلا شلوغ نبود😐شهریار 4 تا آمپول داد به تزریقاتیه من دیگه
گریم گرفته بود گفتم بابا تروخدا بریم خونه شهریاربزنه شهریار گف ما حریف تو نمیشیم همینجا بزنی بهتره تزریقاتیه گف زود بخوابید خانوم منم رفتم و با ترس و لرز خوابیدم دوباره شکل امپول اومد تو ذهنم ک میخواستم بلند شم ک بابا فهمیدو و دستشو گداشت رو کمرم و خوابوندم خانومه اومد و شلوارمو پایین کشید و پنبه کشید ک لرزیدم و خیلی یهویی نیدلو وارد کرد خیلیییییییییییی درد داشت اصن نمیتونستم تحمل کنم بلند داد زدم درشششش بیاررررر بابااااااا نمیخوامممم شهریاررررر جون شهرزاد بگو درش بیارررره اییییییییی و گریه کردممم گریه هااا نمیدونم چی بود هر چی بود خیلی درد داشت شهریار و بابا هم قربون صدقم میرفتن و ارومم میکردن نمیدونم چرا تموم نمیشد بعد فک کنم 4،5 دقیقه تو پام بود که دوباره پنبه کشیدو و زد همون طرف اینم درد داشت خیلییی فک کنم دگزا بود من فقط گریه میکردم یهو همشو خالی کرد وکه جیغ قرمززززی زدم که درش اورد شهریار شروع کرد داد زدن که چه طرز زدنه پای خواهرمو داغون کردید اونم میگفت خواهرتون نازک نارنجیه شهریارم گف برید دوره یاد بگیرید چطور امپول میزنن بابا هم تو این مدت ارومم میکرد ک با سر وصداهای ما دکتر اومد و گف چی شده من شلوارمو زود کشیدن بالا ولی اصلا نمیتونستم بلند شم گف چه خبره خانم... شهریارم گف یه تزریقاتی بیارید که بلد باشه چطور آمپول میزنن اخه ینی چی 5 سی سی رو یهویی میزنی اونم چنین آمپولی خلاصه که دکتر عذر خواهی کرد و ما هم تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل گریه ام هم همچنان ادامه داشت. جای آمپولا واقعا درد میکرد و غیر قابل تحمل بود برام.مامان ک

منو دید نگران اومد سمتمو گف :جانم مادر چی شدی تو و به بابا و شهریار گف چی شده و اونا هم توضیح دادن شهریار:اگه این آقا شهرامتون یکم از وقت شریفشو میزاشتن برای تک خواهرش این بلا سر شهرزاد نمیومد. شهداد اومد و گف چه خبره باز؟ کسی جوابشو نداد و اومد نشست رو صندلی کنار مامان . بابا پاشد رفت سمت اتاق شهرام و صداش زد و اونم فقط گفت بله بابا در رو باز کرد و رفت تو و در رو بست بعد از حدود 10 دقیقه اومد بیرونو به شهریار گفت برو به داداشت برس حالش خوش نیست شهریارم گف اعصاب ندارم و رفت تو اتاق من و بهم گف بیا بقیه آمپولاتو بزنم منم دوباره با گریه گفتم نمیخوام نمیزنم جای اونا هنوز درد میکنه شهریار:قربونت برم میدونم بشنکه دستش بخواب برات کمپرسشون کنم منم خوابیدم شهریار:وقتی بیدار شدی آمپولاتو میزنم لجم نکن شهرزاد خودتم میدونی حالت خوب نیس چیزی نگفتم بعد چن دقیقه خوابم برد. فکر کنم عصر بود ک بیدار شدم شهداد رو تخت رو به روییم خوابیده بود از جام بلند نشدم ک شهریار نفهمه بیدارم ولی خودش بعد از یه ربع اومد تو اتاق و منم زود چشمامو بستم (نمیدونم چرا هر وقت این کارو میکنم بقیه زود میفهمن)😑شهریارم گف پاشو پاشو نمیخواد خودتو به خواب بزنی منم ک دیدم ضایه شدم کش و قوسی به خودم دادم گفتم چقد بلند حرف میزنی اه شهریارم سری از تاسف تکون داد و مشغول آماده کردن آمپولا شد من:شهریار نمیشه به جاش قرص بخورم؟(خیییللییی مظلوم گفتم)😢اونم گف نه عزیزم همین الانشم دیر شده بازم آماده نشدم که خودش اومد برم گردوندو امادم کرد پنبه کشیدو ونیدل رو وارد کرد اولی درد نداشت ولی امان از دومی که جونم در اومد من:نمیخوام نمیخواااام درش بیارررر آیییی آخ درد میکنه تروخدا درش بیاررر و زار زدم خیلی مظلوم شده بودم😟گناه داشتم 😅شهریار:جان دلم آروم تموم شد تموم شد بعد چند ثانیه درش اورد وگف یکم استراحت کن تا بیام بعدیارو بزنم من:دیگه نمی زنممممممممم شهریار:میززززززنی یه برو بابایی بهش گفتم پتو رو روی خودم کشیدم اونم دیگه رفت بیرون بعد حدود 10 دقیقه اومد و گفت بخواب بزنم من:گفتم که نمیزنم شهریار الان 3 تا داری اگه دختر خوبی باشی اون یکیشو نمیزنم من:من یه دونه هم نمیزنم 😑شهریار:شهرزاد خیلی باهات راه اومدم میخوابی یا نه ؟ من:نه اونم گفت باشه و رفت بیرون گفتم حتما میره به شهرام میگه ولی خبری نشد منم اماده شدم ک بریم حرم رفتیم حرمو و زیارت و حال و هوا و عشق و عاشقی و برگشتیم خونه یکم بهتر شده بودم ولی بیحال بودم به مامان گفتم گرسنمه مامان:مامان هم گف بریم پایین برای شام من:نمیشه اینجا بیارن؟ مامان:بریم اونجا بخوریم بهتره خلاصه که شام رو هم خوردیم و اومدیم بالا بیحال بودم بیحال تر شدم (من وقتی مریض میشم خیلی بی قراری میکنم الانم مثل همون موقع بودم و این حالتمو دوست نداشتم )به سختی رفتم پیش شهریار و بهش گفتم اونم با حالت قهر گف آماده شم بیاد آمپولامو بزنه در غیر اینصورت کاری از دستش بر نمیاد منم به ناچار خوابیدم و اومد و پنبه زد و امپولو وارد کرد خیلییی درد داشت به خاطر اینکه بقیه خواب بودن صدام در نیومد(مدیونید فکر دیگه ای بکنید)😁 بعدیا هم زده شدن و من همچنان صدام در نمیومد و فقط اروم گریه میکردم شهریار نشست و گفت پاشو این قرصو بخور منم خوردم و بهش نگا کردم ولی اون نگام نمیکرد منم گفتم داداش ببخشید اشتباه کردم شهریار:اشتباه نکردی لجبازی میکنی با سلامتی خودتم لجبازی میکنی دست از بچگی بردار الان خوب بود تو مسافرتی و اذیت شدی؟ منم بغلش کردمو و اونم بغلم کردو گفت ما مگه بجز تک خواهرمون کسی دیگه ای رو هم داریم عزیزم خلاصه که خوابیدیم و بعدشم حالم بهتر شد ولی قرص هم میخوردم
پ ن:خیلی طولانی شد
پ ن: شهرام سینوساش عفونت کرده بود و سردرد شدیدی داشت موقعی که بابا بهش گفت معاینم کنه
پ ن:عید فطر مبارک
پ ن:پیروزی تیم ملی ایران رو تبریک میگم دم بازیکنامون گرم
پ ن:مرسی از توجهتون💚