خاطره هدیه خدا جون
سلاااااام😗😗😗😗😍😘خوبید؟؟؟خوشید؟؟؟روزگار بر وفق مراده؟؟؟!!!مطمئنم که همینطوره😎😎😊میدونم دلتون برام خیلی تنگ شده بود😂😂😘خو منم همینطور😗الهی شکر امتحاناتم تموم شد😎البته که سال آخری بود که تو این مدرسه بودم واقعا مدرسه فوق العاده ای بود دیشب که رفته بودیم برای افطاری و خداحافظی تا سحر کلی یاد خاطره های دوتاییمون با دوستم افتادم !یاد سه تادوستام که معرف حضورتون هستن(عطیه،نرگس، هانیه) خیلی خوب بود !!!هعععیییی😔😔😔بچه ها یه سوال متوسطه دوره دوم مثل دوره اوله؟؟؟؟؟🤔🤔خوب به جای این ۴ ماهی که نبودم صحبت کردم دیگ😂😂😎🤗😊
خاطره:خب من کلا خیلی استرس دارم یه خصوص به خصوص به خصوص(به ،به خصوص ها توجه داشته باشیدا😂😂)روی درسم خیلی مهمه که بیست و پنج صدم کم و زیاد بشه😁😁وبه خاطر این عادت بدم خیلی مورد الطاف زیبای خانواده قرار گرفتم😁😁😂😂😂😎😎بخاطر همین هم از اسفند ماه بود که سمت چپ قفسه سینم یکم درد میگرفت(مدیونید فک کنید یکم زیاد بودا😂😂😎😊)میگفتم شاید بخاطر کم خوابی و چیزی نخوردنو اینا باشه اما بعضی مواقع خیلی اذیت میشدم!کلکسیون من شامل سرگیجه و سیاهی رفتن چشمام و خواب رفتن دست و پاهام (که هنوز هم هستند😂😎😊)میشد!!بعد عید شد و حجم امتحانات هم که لهمون کرده بود 😣آزمون تموم میشد استرس نتایج 😑و گذشت تاشد بیست و ششم فروردین چون واقعا این مشکلات داشت اذیتم میکرد،البته اینم ب،م که مامانم تمام رفتارهامو زیر نظر داشت و بی تفاوت نبود😎😘آخر یه شب که داشتم میرفتم بخوابم خیلی بدجوردستم وسمت چپ قفسه سینم درد گرفت و رفتم یکم آب خوردم اما تغییری نکرد یکم دیگ آب خوردم....بازم نه...یکم دیگه....نه😂😎😑با وجود خوردن این همه آی راهی یه جایی شوم و برگشتم😂😂اما بازم بهتر که بدترم شده بود😐رفتم اتاق مامان باباعو گفتم سلام😂😁_سلام به روی ماهت مامانجان چیزی شده😂😎؟؟!_چیزه یه چیزی بگم به عرفان نمیگی؟؟!!!(یه درصد فکرشو بکن به عرفان نگه😂😑خب حالم خوب نبوده جک گفتم😂😂😂)_چی شده بگو ببینم!!_ما...مااااا..ن_بله عطیه بگو دیگ.._چیزه اینجام یکم درد میکنه و دست چپم هم همینطوروهمرو گفتم!مامان فقط نگام میکرد😂😂😐_خب دیگ نبود بگو راحت باش😂😂😂_نه دیگ چیزی نیست تا درودی دیگر بدرود😂😂✋_شب بخیر😂😎رفتم خوابیدم و صبح بیدار شدم نمازمو خوندم و لباسامو پوشیدم داشتم کیفمو حاضر میکردم که یهو همون سمت اونقدر درد گرفت که نفسم رفت خیلی بد بود و از خدا خواستم که سریع دردم برطرف شه😢 خوب شدولی بیحال شدم یکم😩 چادرمو سرم کردمو کولمو به زوری انداختم روی دوشم خیلی سنگین بود واقعا تحمل وزنشو نداشتم😣به جای صبحونه هم یک دهم ادامس رو کندم و گذاشتم گوشه لپم بعد اینکه مزش تو کل دهنم پخش شد بعد شروع کردم به جویدن😂😂😂خو چیکار کنم مزه میده😂😂😎مامان بابا هم خیییییلللیی سعی کردند که عادت صبحونه نخوردنمو ترک بدن اما نشد که نشد😁😁😂مامان هم از آماده کردن صبحانه کلا استعفا داده و بابا هم که سرکار میخوره😁😎رفتم سوار سرویس شدم و رفتیم 🚕رسیدیم مدرسه از سرکوچه تا دم در به یه جون کندنی خودمو رسوندم به توی حیاط😥به عطیه اینا سلام کردم و نشستم نفس نفس میزدم قمقمه رو در اوردم یکم آب خوردم و پاشدم چادرمو دراوردم و تا کردم گداشتم تو کیسم!نرگس:عطیه چی شده چرا رنگت پریده!؟بعد یهو با حالت عصبانی با اخم گفت تو که دوباره آدامس تو دهنته صبحونه هم که قطعا نخوردی نه؟؟!!اها اونروزی که زخم معده گرفتی و معدت ناراحت شد تعجب نکنیا😡😡😠😠(کلا نرگس رو این موضوع که من به جای صبحونه آدامس میخورم خیلی حساسه و خیلی بد برخورد میکنه در این رابطه با من😑😕اخه اصلا اعتقادی ندارم تو فصل مدارس صبحونه بخورم عوضش به وقت خوابم اصافه میشه😂بد میگم😎😂؟)ترجیح دادم به آسمون خیره شم🤔😂یهو دیدم(کلا دوستایه من یهویی کار میکنن😂😂) عطیه میگه عطیه دستت چرا اینجوریه🤤چرا کبوده جایی خورده؟؟!!😐خودم یه نگا کردم تعجب کردم چرا اینجوری شده😦_چیزه...چیزی نیست و موضوع رو پیچوندم😁😁😂😎خب چیکار میکردم😎😁زنگ اول ورزش داشتیمو رفتیم باشگاه بعد گرم کردن نوبت گروه پنج نفره ماشد که عطیه اینا با من نبودن چون هنو اماده نبودن!۱..۲و سه باید ۹ دور ،دور زمین والیبال میدوییدیم😥😥از گروه پنج نفرمون فقط من موندمهمه دوره ۳ یا ۴ خسته شدن رفتن ولی من نه! نمره ترمم بودا اونم ۱۶ نمره😲😧😦منم عین این فیلما که میذارن رو اسلوموشن ،دست و پام کش میومد😂😂بخدا خودم حس میکردم😂فقط وقتی از خط پایان رد شدم افتادم رو زمین😧😥دراز شدم و سرم به شدت گیج میرفت و چشمام هم سیاهی😫خیلی بد بود تمام تنم ضعف کرده بود صبحونه هم که مخورده بودم😑واویلا لیلی😂که یکی از بچه ها اومد بدنمو ماساژ داد از جمله پاهامو دستامو 😂😎😎😗😗ولی خدایی از همینجا دمت گرم رفیق😚🤗بالاخره رفتیم تو سرویس مدرسه و همه له له بودیم😥تا رسیدیم مدرسه منم تو سرویس یه لقمه پنیر و عسل گرفته بودم برا خودم اونو خوردم😊خیلی بهم چسبید جاتون خالی😂😎حالمم یکم بهتر کرد واقعا🤗ولی درد قفسه سینمو دستم دوباره شروع شده بود و واقعا خیلی بد بود هرچی میخواستم نفس عمیق بکشم نمیشد😢همونجوری با چادر دم در کلاس ریاضی نشستم و دستمو گذاشتم رو قلبم!عطیه اینا اومدن پیشمو نگرانم بودن😮هی میگفتن اخه توکه میدونستی نباید بدویی چرادوییدی😡(من از کجا میدونستم😂؟؟)نرگس:بیا یکم آب بخور تا بیام!😡_نرگس تروخدا کجا میری پیش خانم...(معاونمون که خیلی زخم زبون میزنه و غیر عادیه و هممون حالمون ازش بهم میخوره جز یه نفر خودشیرین تو مدرسه😬)_تو اون آبو بخور!خوردمو نرگس اومد و گفتم چیشد چیکار کردی؟؟؟_هیچی گفتم زنگ بزنه مامانت😐😒منم خیلی عصبانی شدم_برا چی گفتی زنگ بزنه ؟هان ؟تو مگه نمیدونی وضع مامان منو؟(مامان بنده به دلیل تصادفی که پارسال دم عید داشتن پنج ساعت تو اتاق عمل بودنو دوتا استخوان های ساق پاشون شکست و الان هم یه عالمه پلاتین و پیچ و مهره تو پاشونه و نمیتونه زیاد تند حرکت بکنه نه اینکه نتونه ها نه ولی بعدا خیلی پاشون درد میگیره و باد میکنه!منم نمیخواستم مامانم حول کنه و به خاطر من خودشو اذیت کنه میترسیدم یه وقت بخوره زمین یا هزار جور فکر دیگ!!!!)خیلی ریلکس گفت حالتو ببین رنگ به رونداری اینم وضع دستته نگا تروخدا کبود شده عطیه انقدر استرس درسو داری اخرش که چی هااان؟؟!!همش ۲۰!چیشد حالا؟؟!! خوبه این وضعیتو باید تحمل کنی؟؟!!!ماهم میخونیم و نگرانیم ولی نه به اندازه تو...و خیلی حرفای دیگ که خدایی راست میگفت!رفتیم سر کلاس ریاضی که من هنوز چادرم سرم بود!کتاب و دفترامو دراوردم و تازه کلاس شروع شده بود که خانم....(معاون خوش اخلاقمون که گفتم😂😂)در زدن واز معلمم اجازمو گرفتن و یه چشم غره هم به من رفتن(خدا همه مریضارو شفا بده واقعا!بده؟نه نده بذار یکم بخندیم😂😂مخصوصا معاونمونو😂😂)منم بزوری دوباره وسایلامو جمع کردم و به زوررری کشون کشون بردم تا دفتر😥مامانم رو صندلی نشسته بود!😍_سلام،نفس نفس میزدم یه قدم راهو😒_سلام عزیزم ،چیشدی مامانجان قربونت برم!😍؟😦تا اومدم حرف بزنم معاونمون شروع کرد:نه چیزه خاصی نیست به خاطر ورزش نکردنه،دو قدم دوییدن که این حرفارو نداره همه دوییدن،خب خانم...(مامانمو به فامیلی من صدا کرد)شما که میدونید اینطوریه قرصشو بذرپارید تو کیفش(اولا که قرص نداشتم،بعدم مگه بچه کوچولوعم که مامانم وسایلامو بذاره)و چرت و پرتای اضافی😒😤😤واقعا حرفاش عصبی ترم میکرد از دفتر اومدم بیرون!هیچیم نمی تونستم بگم چونسریع کسر انضباط😑منظورم از حرف جواب دادن نیستا اصلا من غلط کنم جواب بزرگترمو بدم ولی حتی نمیذاشت دلیلشو بگم و این عصبی ترم میکرد😤😤رو صندلی دم دفتر نشستم که صدای مامان اومد که با لحن ارومی گفت:خانم...اخه نمیدونسته که اینجوری میشه اتفاقی شده وگرنه بچه بی فکری نیست و البته خودِ من!!خودمنم میدونم از درسش عقب میفته ولی فقط این زنگه و مطمین باشید که جبران میکنه!اگرم میبینید اینجوریه وضعیتش بخاطر حساسیت زیادش روی درسشه!(مامانم اصلا هیچوقت با عصبانیت صخبت نمیکنه و بیشتر سعی میکنه طرف مقابلو اروم کنه😍😘)_بله منم نمیگم بی فکره ولی حساسیت رو درسشم وظیفشه ...😒ینی میخواستم بگیرم خودم از وسط دو نصف کنم!!!😡_مامانجان بیزحمت میای بریم من حالم خوب نیست!معاونمون:مثل اینکه برای خونه رفتن خیلی عجله داریااا!!!!و حتما گواهی فراموش نشه!!!!( انگار من دوساعت فیلم بازی کردم و میخوام برم تفریح کنم😒😑)مامانم هم خداحافظی کردو اومد بیرون!هر کاری کردم کولمو کیسه پارچه ایمو که توش وسایلای باشگاهم بود نداد بیارمو رفتیم بیرون و سوار آژانس شدیم!_مامان جان قربونت برم برا چی با این دیوونه انقدر با لطافت حرف زدی!؟_گفتمکه بهت هرکی بد باهات رفتار کرد تو باید جوری رفتار کنی که از کارش پشیمون شه خودتم که میدونی منظوری نداره و کلا اخلاقش اینطوریه اگه منم میخواستم همونطوری باهاش حرف میزدم عین اون میشدم!!!خدایی مامانم باید روانشناس میشد اخه فقط اینا نیست که...رسیدیم خونه و منم از فرصت استفاده کردم 😂😎و گفتم مامان..._جانم!😘_یه چی بگم..😶_بگو عزیزم!_چیزه....کالباس میخری لطفا!؟😘😘😘(من عاشق کالباس و سس سفید کم چرب و نون هستم 😍😍و مامان با این علاقه من بشدت مخالفه اما اونروز دلش سوختو خرید😍😍😍😍😙😙😙)رفتیم لباسامو دراوردمو نشستم به خوردن😍😘جاتون خالی!😍وای دلم خواست😍😢هیچی دیگ ساعت ۱۱ هم رفتم رو تختم و خوابیدم دیدم یکی میگ عطیه عطیه ....الو کسی خونه نیست😂😂...مامان من که بهت گفتم این قطبی بیدار نمیشه دقیقا ۴۵ دقیقست دارم صداش میکنم خوابم گرفت😂که فهمیدم عرفانه😎_اه چیه خوابم میاد بابا مگه چنده فوق فوقش دوازدهه!پقی زد زیر خنده و گفت اره اره تو راست میگی فقط دوازده پِلاس سه😂😂من😲چیییییی؟؟؟؟عرفان😂😂😂😂والا راست میگم تو یه ساعت بخوابی من به خدا میگم گاوم کنه از محالاته بخدا😂😂😂پاشدم نشستم_موهارووووووو😂😂من😒منم دست کردم تو موهاش و بهمشون ریختم😁😁😂خوچیکار کنم تا اون باشه به موهام نخنده مدلش فره بعد خواب دیگ فرتر میشه و شونه کردن هم نگم بهتره بخدا😁😭بعد اینکه به کمک عرفان موهامو شونه کردم البته اون فقط نظاره گر بود و میخندید😒من گریم گرفته بود😭😥خوشمم نمیاد نرم کننده بزنم به موهام😑_موهاتون شونه شد احتمالا😂؟_زهرمار بله!_پس بیا بگو ببینم چیشدی امروز!😎_امروووووووووزززززززززز؟؟؟؟؟؟؟؟؟😲😲😲هیچی نشده بود برادر کم خوابیدی نه!؟یا زیادی خوابیدی خواب دیدی؟😂_هارهارهار خندیدم😒نه بی شوخی بگو ببنینم!؟_اقای محترم مگه من با شما شوخی دارم از قدو هیکلت خجالت بکش!😂(تیکه کلاممه😂)_مگه چشه!خیلیم عالیه😂😂منم همینطور که از پله هامیومدم پایین داشتم تمرین سوت دوانگشتی میکردم البته سوت که نمیشه اسمشو گذاشت😂😂تف تف میکردم بیشتر😂_کشتی خودتو بخدا بیا....یه سوت زد گوشمکر شدم والا!🤤بدو بدو از پله ها دوییدم بالا گفتم چجوری میزنی😂🤔🤔؟؟؟؟؟؟؟_کاری نداره که دوتا انگشتاتو قلاب میکنی میذاری پشت زبونت!انقدر تمرین کردم تا شد😂😍هوووورااااا شد 😘🤗عرفان شد عرفان هوووورررااااا🤗🤗🤗😃😃_خب باشه افرین باریکلا!😂😂_مامااااااااان تونستم ااخجون😎😎😀😀😀_اولا که سلام مامانجان😂😂بعدم افرین!دوما عرفان چرا بهش یاد دادی اومدی دیدی کم شنوا شدم تقصیر خواهرته ها😂😂😊😊رفتم نهار خوردمو رفتم دوباره بالا!دیدم عرفان نشسته رو تختم یه کتابم دستشه همینطوری که گوجه سبز میخوردم گفتم عه این کتابه تموم شده ببرش عین چشمام مراقبش بودمااا😊دیدم رفت تو خودش!😔چی شدی عرفان!؟دلت براش تنگ شده!؟خوب منم همینطور باورت میشه هروقت به عکسش نگا میکنم اشکم در میادودلم آشوب میشه!!😔بغضمو خوردمو دستمو انداختم دورش _داداش خوشگلم مطمئن باش جاش تو بهشته!!😊_عطیه دوست دارم یه بار دیگ ببینمش😔(این کتابو بابا بزرگم،بابای بابام،که حدود ۵ سال پیش فوت کردن دادن به عرفان که که عرفان این کتاب از چشاش براش با ارزش تره و بیشتر دوسش داره ولی یه مدت ازش گرفته بودم ازش بخونمش اونم بزور راضیش کردم واقعا بابابزرگم نورانی بودوخیلی دوسش داشتیم!خدا بیامرزدت باباجون!)که مامان اومد تو اتاق و گفت چیشده؟و فهمید که چیشده و فضارو عوض کرد!_عرفان ببین این وروجک چشه!!عطیه حقا که داداش توعه اومد دید خوابی گرفت خودشم خوابید!که عرفان خودشو جمع و جور کرد معمولا زیاد ناراحتیشو ابراز نمیکنه ولی این موضوع فرق میکنه!_اره راستی بیا معاینت کنم ببینم!😎پاشدم از جام ورفتم پشت مامانم گفتم مامان من از عمودکتر میترسم!😂وعرفان گفت بیا عموجون قول میدم نخورمت نه اینکه من ادم خوارم😂😂_از کجا معلوم 😂😂😁_عطیه بیا اذیت نکن!_به یه شرط!😎_چی؟_اول به من از اون بشکناکه خیلی صداداره یاد بدی😂😂😂بعدم بذاری موهاتو ببافم و یه عکس بگیرم😂😉باشه؟؟؟_اولیروهستم اما دومی نه!_پس منم نمیذارم!😎مامانم گفت عرفان بذار دیگ من ضمانت میکنم جایی پخش نکنه😂(سابقه دارم خبر دارید که!😎😂)_مامان فقط بخاطر شماها!باشه تو فقط بیا!😂رفتم و مامانمم رفت بیرون!کامل که معاینه شدم،یکمجدی شد و گفت از کی درد داری؟😎_نِمدونم😕_😒_واچرا اینجوری نگام میکنی؟!😮خوب نمیدونم دیگه میخوای از خودش بپرسم؟؟😁خاله جون چند وقته دردداری؟😂والا انگار من تو تقویم علامت میزنم!😂_یه نفس بکش!😎شباتروخدا توآب نمک نخواب😂😎پاشو پاشو لباس بپوش!_مگه مسابقست😂من اصلا نمیام کجا بیام!_پایین منتظرتم وگرنه خودت میدونی چیکار میکنماااا!😎_من گفتم نمیام؟؟؟🤤نه من یادم نمیاد که گفته باشم گفتم برو پایین نماز بخونم حاضرشم😂😂😁بعد که رفت داشتم اداشودرمیاوردم😂😁که یهو اومدتوعومنو دید🤤_خدایا بقیروول کن آبجیم حالش بدتره!؟😂بالشتمو پرت کردم طرفش گفتم بیرووووووون 😡_خدایا نگران مامانمم خواهشا اینوخوبش کن😂😂و دویید پایین!😂نمازمو خوندمو لباسامو عوض کردمو چادرمم سرم کردم😊و رفتم پایین،رفتم تو آشپز خونه و رفتم درِ یخچالو باز کردمو وایساده بود و دستمم به کمرم بود_عطیه جان مامان یخچال حاجت میده؟😂تروخدا دعا کن حاجتروا شم😂😂_گگ...شش..نن..مم....ههههه😣😣که یهو چشمم افتاد به دست مامان که داشت مرغ اب پزو پرپر میکرد تو مواد سالاد الویه😍دید محو مرغه شدم یهو گفت عطیه خانم فکرشم نکنااااا😎(من عاشق مرغ اب پزیم که تو سالاد الویه میریزن😍😍و حتما هردفعه که مامان درست میکنه نصفشو من میخورم😂😂😁😁)منم گفتم نه..من🤤؟؟اصلا نمیخوام😏😉ولی مگه میشد من از اون بگذرم😂😉رفتم بیرون گفتم خدایا ببخشیدا مصلحتیه😁اروم گفتم عرفان مامان کارت داره😎😉اومد تو آشپزخونه و گفت جونم مامان😎حالا وقتشه منم یه تیکه مرغ نسبتا بزرگ برداشتمو دوییدم بیرون😂😂😎😎😁😁_عطیه مگه دستم بهت نرسه وروجک😙😙😂😂_عرفان من دم درماااا😎رسیدیم بیمارستانو منم قلبم تو دهنم میزد😥رسیدیم دم یه اتاق ورفتیم تو اقای دکتر۴۰،۵۰ ساله ای بودنو با عرفان سلام و علیک گرمی کردنو به احتراممون بلندشدن،خجالت کشیدم😶😑نشستیمو ازاونجایی که دید من حرفی نمیزنم خودش شروع کرد😁اقای دکتر هم منو معاینه کردنو ضربانمو چک کردن و گفتن رو تخت دراز بکشم!چادرمو دادم عرفان و رفتم رو تخت اونجا هم قلبمو چک کردنو گفتن چرا انقدر تند میزنه چیز ترسناکی میبینی یا من ترسناکم؟😎عکس العملم فقط یه لبخند سرد بود😑پاشدم کفشامو پوشیدم و چادرمم از عرفان گرفتمونشستم😊بعد انجام کلی کار (بخوام بگم خیلی طولانی میشه واقعا😁)اقای دکترعزیز تشخیص اسپاسم دادن که به دلیل استرس خییییییییییییلللللللللللیییییییی شدیده😭گفتن که اگه زیادی استرس داشته باشم ناراحتی قلبی پیدامیکنم😕😔ولی کلا من نمیتونم استرسمو کنترل کنم😔وای وای وقتیم که امتحان دارم از استرس معده درد میگیرم😣خلاصه سرتونو دردنیارم اقای دکتر یه سری دارو نوشتنو گفتن حتماحتما هروقت درد داشتی مصرف کن!!و تشکر کردیمو اومدیم بیرون!😥_عرفاااان_بله_یه چی بگم!_بفرمایید،سروپا گوشم😎_میگم آمپولم داده؟😞_نمیدونم😊_ینی نمیتونی ببینی؟😒_الان میرسیم دارو خونه میبینی دیگ چه عجله ای داری؟😂_هارهار خندیدم😑_خدایا خودت خشمشو فروکش کن الان میزنه منو له و لورده میکنه😂😂یه مشت نثارش کردم😂😁😊نشستم تابره داروهارو بگیره بیاد!تو ماشینم نایلکس رو گذاشت صندلی عقب تازشم رنگی بود😞😡_الان دردداری؟_اره!جلوی یه سوپر نگه داشت و رفت یه آب معدنی خریدو از نایلکس یه ورق قرص اورد و گفت بفرمایید خانم خانما یدونه بخور!قرص پراپرانول ۱۰بود،میشه دوتا بخورم!(نفسم بالا نمیومد!)_مگه خیلی دردداری؟_یذره اره!😓_نه یدونه بخور الان میرسیم خونه بعد میگم چیکار کنی!_باش.رسیدیمو سریع رفتم بالاو لباسامو دراوردم عرفانم بعد توضیحات به مامان اومد در زدواومد تودستام میلرزیدو سرم گیج میرفت اصلا حالم خوب نبود😩دیدم صدای شکستن شیشه میاد بزور چشمامو باز کردم دیدم عرفان داره آمپول آماده میکنه!🤤🤤😨😨پاشدم بزور نشستم که بدجور سرم گیج رفت😩_ من نمیزنما،خواهش میکنم😭😭_عطیه بخواب ببین حالت خوب نیس عزیزم!😊گریم دراومد !فکر کنم به مامانم گفته بود نیاد وگرنه حتما باصدای من میومد!!بزور عرفان منو برگردوندو منو اماده کرد😢😭وپنبه کشید!_نه نه خواهش میکنم😢_خب که میخوای موهای منو ببافی اره😂😎مگه من موهام بلنده به هرکی بگی فکر میونه من گیسو کمندم😂😂😂یهو پام تیر بدی کشید😢_اااااایییییییییییی پام خواهش میکنم😭_تموم شد تموم!وجاش پنبه گذاشت.دیدم دوباره پنبه کشید گفت حالا یه نفس عمیق بکش..._ای ای ای ایخواهش میکنم عرفان نه دیگ نه😭_هیس اروم باش خواهری!و دوباره پام خیس شد خیلی دردم اومده بود!_ااااااایییییییییی پااااااامممممم_تمومه تموم بشمارسه تمومه ۱،۲،...اها تموم شد!داشتم برمیگشتم که عرفان منو باحوصله برگردوندو گفت عزیزم تو که نمیذاری بهت سرم بزنم پس بذار اینو بهت بزنم خب؟و زد!_😭😭😭😭ااااااااااااخخخخخخخخخخخ وایییییییس😭فکر میکنم تقویتی بود😕چون بدنم ضعف کرده بود انقدر دردم اومد!_بیا تموم شد نگا تروخداچشماشو قرمز شده و پیشونیمو بوسید کنارم دراز کشیدمنم کم کم خوابم برد از بس گریه کرده بودم چشمام میسوخت😩دیدم یکی میگه عطیه...عطیه خوشگله...چشمام رو باز کردم دیدم ترلانه😍😘🤗نشستم گفتم سلام..._سلام به روی ماهت😘پاشو بریم پایین شام بخوریم😊_باش تو برومنم میام!رفت و منم بعد۵مین رفتم پایین که بعد سلام اول خودتم تو بغل بابا شوتیدم😘😍😁و بعدم که نوبت به شام رسید😋🤗یکم قورمه سبزی خوردم ویکم فسنجون😍یکم سالاد الویه😂😁😁جاتون خالی😁😎بعد شام رومبل عرفان بین منو ترلان نشسته بود😒اروم گفت هر موقع درد داشتی قرصتو میخوری اگه خفیف بود!ولی اگه شدیدبود به مامان میگی،میدونه چیکار کنه!_توبهش گفتی چیکار کنه؟😎_بله با اجازه شما!😊_Ok!عرفانینا هم رفتنو منمرفتم بخوابم دوباره😂😂خرس کی بودم من؟😂خوب اخه دیگ ساعت یازده بودوفرداش مدرسه داشتم😊پایان💐
پ.ن۱:دوستای قشنگم ممنونم که وقت گذاشتیدو خاطرمو خوندید😘😘😘به جای این چندوقت که خاطره نذاشته بودم!😊
پ.ن۲:بعد اون ماجرا عرفان منو سپرد به دایی محسن برای راضی کردنم که برم آزمایش بدم😢ولی بنده مگه راضی میشم😏فعلا که موفق نشده😁😂😎اقا دیدم همه میگن گفتم منم بگم😂😂نظرتون درباره ی من چیه؟🤔🤔اگه بخواید به خاطرم نمره بدید از۲۰ چند میدید؟😎بچه ها دعا کنید،فردا کارنامه میدن ینی چهارشنبه!😢😓و منم خیلی استرس دارم😣ودعا کنید که نمونه یا تیزهوشان هم قبول شم،چون خیلی زحمت کشیدم!کنکوریا برام دعا کنید که براتون دعا میکنم😂😎🤗انگار گروکشیه😂خداوند روح شیدهجونم قرین رحمت کنه🙏
پ.ن۳:خدایا!به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،ایمان بی ریا،مناجات بی غرور،عشق بی هوس،دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن🙏
خداوندا!به من زیستنی عطا کن کخ در لحظه مرگ،بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
خداوندا!به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ماایمان و به خفتگان مابیداری و به بیداران مااراده و به مسلمانان ماقرآن،به فرقه های ماوحدت،به مردم ماخودآگاهی و عزت ببخش.🙏آمین! 《دکتر علی شریعتی》
پ.ن :پیش از هرچیز برایت آرزومندم که به خوبی هاعشق بورزی و نیکان و نیکویی هانیز به تو روی بیاورند.
آرزو دارم دوستانی داشته باشی،برخی نادوست و برخی دوست دار که دست کم،یکی در جمعشان مورد اعتمادت باشد.چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،نه کم ونهزیاد،درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،که دست کم یکی از آنها اعتراضش،به حق باشد،تا زیاده به خود غره نشوی.
همچنین،برایت آرزومندم صبور باشی نه بل کسانی که اشتباهات کوچک میکنند که این کار ساده ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ میکنند.امیدوارم به پرنده ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی وقای که آواز سحرگاهی اش را سر میدهد.چرا که از این راه احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی،هر چند خرد بوده باشد و با روییدنش همراه شوی تا دریتبی چقدر زندگی در یک درخت جریان دارد. آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی، آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:این دارایی من است.فقط برای اینکه اشکار شود کدامتان ارباب دیگری است! آری،پول ارباب بدی است ؛ اما خدمتگزار خوبی است. و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم همواره دوستی خوب و یکدل داشته باشی تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی، با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.🙏💐 ویکتور هوگو
اقوام روزگار به اخلاق زنده اند قومی که گشت فاقد اخلاق مردنیست .....محمدتقی بهار.....