خاطره دکتر ایمان
این خاطره که میخوام تعریف کنم مربوط به اوایل تابستان امسال هستش..
ازساعت ۷:۳۰شب تا۳:۵صبح تواورژانس بودم.خیلی خسته بودم ومریض ازسر وکولم بالامیرفت..پزشک بدون جانشین بودم وبیمارستانم شلوغ بود...ساعت ۹_۸:۳۰بودیه پسرجوون ۲۵_۲۶ساله پدره ۵۰سالش وآورد اورژانس..هشیارنبود وهردومردمکش به نورجواب نمیداد وpin pointبودوحدس زدم over dose کرده باشه..گفتم که نالوکسان براش بذارند وهشیارشد..پسرش وفرستادم که بره کارای بستریش وآزمایشا وسی تی اسکن وانجام بده وبیاره برام
دودقه بعدیه دختر۱۷_۱۶ساله باسروصورت خونی درحالی که رو ویلچر نشسته بود باپدرومادرش اومداورژانس..مریض ازروی چرخ افتاده بود وسرش شکسته بود...سرش ودیدم وخواستم پرستاربهش رسیدگی کنه واز سرش عکس بگیره ...عکسش ودیدم که مشکلی نداشت..برای بخیه مجبورشدیم یه قسمت از موهاروماشین کنیم که مریض اورژانس وگذاشت روسرش..ویه آینه گرفته بود دستش وزار زار اشک میریخت میگفت زشت شدم! ونمیزاشت کارم وانجام بدم...هرچقدر توضیح دادم بهش که این موها دوباره درمیاد قرار نیست که تااخرعمرت اینطورباشی..امافایده ای نداشت..
خلاصه بعدازکلی معطلی کارم وانجام دادم ورفتم سراغ بقیه بیمارا...یه آقاوخانم جوون بانوزاد دوماهشون اومدندداخل..گفتم بفرمایین؟خانمه باچهره مظطرب گفت که آقای دکتر بچم ۵روزه جیش نکرده!درحالی که سعی میکردم پتو وملافه هایی که دوربچه پیچونده بود وکناربزنم تاشکمش ومعاینه کنم گفتم ۵روز؟؟۵روزه دفع ادرار نداشته شماتازه میارینش دکتر؟؟؟!!!
گفت چییز ،آقای دکتر منظورم جیش بدی بود!!جیش خالی که داره!
گفتم خانم جیش چیه!😂😂شماکه من وترسوندین! فک کردم ۵روزه دفع ادرار نداشته.لباس بچه رودادم کنار وداشتم شکمش ومعاینه میکردم که بچه دراثریه شاهکارگوارشی جیش بدی وجیش خالیش وتخلیه کرد!
گفتم ماشالله خوبه شکمش کارنمیکنه!بچه کل اجابت مزاجه ۵روزش وگذاشته بودبراالان..
باباش که دیگه ازخنده سرخ شده بود..مادرشم گفت وای آقای دکتر،۵روزبودجیش نکرده بودنمیدونم چرا اینجوری کرد شرمنده😁😁گفتم شماکه بازگفتی جیش!
خلاصهیسری دارو نسخه کردم ورفتن به سلامت..
چنددقیقه بعدیه خانم وآقای جوون درحالی که خانم روویلچر ازدرد به دور خودش می پیچیداومدند داخل...گفتم چیشده؟که اقاگفت زنم ازدیروز دلش درد میکرد الآن یهوبدترشد..گفتم دراز بکشین روتخت...درحالی که به سختی خودم وازصندلی جدامیکردم گفتم چی خورده ازدیروز؟جوابم وداد..رفتم نزدیک که معاینش کنم امااجازه نمیداد فقط جیغ می کشید ومیگفت دارم می میرم..خانم کیست تخمدان داشتن وضربانشون بالابود وبرای کیستش خطرناک بود..فرستادم یه سری ازمایش وسونوبگیرند وارجاشون دادم به بخش زنان.سلانه سلانه داشتم میرفتم پاویون یه ابی به صورتم بزنم که برایه مورد متاستاتیک راست ریه وپلورال افیوژن پیجم کردن به بخش داخلی اقداماتی که لازم بودوانجام دادم وسریع رفتم پاویون ویه چایی نبات پاشیدم تومعده وروده
وبرگشتم اورژانس...یه پیرزن وکه سکته قلبی کرده بود آوردند اورژانس بستریش کردم وتااومدم تماس بگیرم به رزیدنت قلب حاج خانم ارست کرد ونیازبه احیاداشت باپرسنل کاراحیاروشروع کردیم بعداز ۲۰ دقیقه حاج خانم برنگشت..منکه دیگه خسته شده بودم جام وباهمکارم عوض کردم اماماساژ دادن نتیجه نداد حاج خانم متاسفانه علائم حیاتی پیدانکرد...یهو نگاه به ساعت کردم دیدم ساعت ۱۱:۳۰شده بود ونمازم ونخونده بودم..سریع رفتم وضوگرفتم وبرگشتم اتاقم..چنددقیقه ای دیدم مریض نیست سریع نمازم وخوندم ویکم توگوشی وتل بیخود وبی جهت چرخیدم..که یه آقاوخانم باچهره مظطرب وبابچه ی ۶ماهشون اومدندداخل...
گفتم بفرمایین؟آقاگفت،اقای دکتر کتری روی پیک نیک بوده ویه نفرخورده بهش واب جوش پاشیده روی بچه..
سریع پسربچه روگداشتم روتخت ولباسش وکنارزدم.. سوختگیه خیلی سطحی دریه قسمت از شکمش و وناحیه تناسلیش بود..یه پرستار وصدازدم که بیادبهش رسیدگی کنه ویسری دارو براش نسخه کردم ورفتم سراغ بقیه..چنددقیقه بعد همون آقا اومدند داخل وگفتند آقای دکتر ببینید داروهادرسته؟یه نگاه انداختم وگفتم بله درسته...درحالی که آروم آروم بهم نزدیک میشد باصدای آروم گفت آقای دکتر برای دستشویی وایناش که مشکلی نداره؟گفتم نه هیچ مشکلی نیست..گفت منظورم برای آیندشه!برای بعدازینش!گفتم نه هیچ مشکلی نداره یه سوختگیه سطحیه که اگر کارهایی که گفتم وانجام بدین کاملا برطرف میشه..حاج اقا که مشخص بودمنظورش ودرست نرسونده یکم حروف وتودهنش مز مزه کردوگفت آقای دکتر بالاخره منم میخوام نوه دار بشم!برای نوه دار شدن واینام!
منکه تازه متوجه ی صحبتشون شده بودم باخنده گفتم نه حاج اقا بهترازمن وخودت میشه!
باخنده گفت دمت گرم ورفت..
توتایمی که در ودیوار اورژانس داره من ومیخوره حاج اقا برای شب جمعه های آینده ی بچه ی ۶ماهش ازمن ضمانت میخواد! عجب ملتی اند!🙈مریض نداشتم رفتم stationپرستاری که پرونده ی یکی ازمریضام وچک کنم...یهورضا(پرستار اورژانس)شونه هام وگرفت گفت خسته نباشی!گفتم همینه!یکم پایینتر!گفت شونه هات گرفته؟گفتم آره بدجور..یه چنددقیقه ای بی خود وبی جهت درموردهمه چیز وهیچی گپ زدیم...:
مشغول صحبت بودیم که احساس کردم مریض دکتر خ سخت نفس میکشه ونفسش بالانمیاد...بدو بدو رفتم سمتش وریش ومعاینه کردم(ادم ریوی بود)..پیرمرد ۶۷ساله ایست تنفسی کرد وسریع cpr وشروع کردم.۱۵دقیقه ای ماساژدادم اماعلائم حیاتی حاج آقابرنگشت...یهو دستم گرفت..ازسرشب یه احساس ضعف عجیبی تودست راستم داشتم..امابی توجه به ماساژادامه دادم..خدارشکر حاج آقاعلائم حیاتیش برگشت ومنتقلش کردیم سی سی یو
خانم ز یکی ازپرستارای اورژانس که متوجه شده بود حالم خوب نیست،اومدنزدیک گفت چیشدآقای دکترخوبین؟دستون چی شد؟گفتم چیزی نیست ازسرشب دست راستم دردمیکرد عصبیه مهم نیست ...بوی قهوه کل اورژانس وگرفته بود...گفتم چه بوی خوبی میاداینجا...گفتند بوی قهوس میخورین؟من که منتطراین جمله بودم سرم وبه نشونه ی تایید تکون دادم...
لیوان قهوه رو بادست چپم گرفتم وتشکرکردم وسریع رفتم تومطب و مشغول ویزیت شدم..سرم شلوغ بود انقدر پشت سرهم مریض اومدکه لیوان قهوه هم همونجا یه گوشه ازمیز برای خودش یخ کرد! بعد از هفت هشتاویزیت دستم داشت امانم ومی برید!.احساس میکردم مغزاستخونم داره میسوزه!یهو خانم ز در زد وباچندتامسکن وپماد دیکلو و باندکشی و..اومد داخل.گفت دستتون بهترشد؟گفتم ممنون نه راستش..گفت میخواین برین عکس بگیرین؟گفتم نه مهم نیست یکم بهش فشارآوردم...چیزی نیست!
یدونه مسکن ازتو ورقه قرص جداکرد وگفت پس اینو بخورین....گرفتم وتشکرکردم..گفت اقای دکتر قهوه رو دوست نداشتی؟یه نگاه به قهوه ی سردشده ی روی میز کردم وگفتم نه اتفاقا قهوه دوست دارم اما وقت نشد!احساس کردم ناراحت شد اما چیزی نگفتم..گفت این پمادم بمالیدبه دستتون وباند وببندید دردش وآروم میکنه!گفتم ممنون خیلی لطف کردین..گفت میخوای خودم انجام بدم؟گفتم نه زحمت نکشین...بفرمایین به کارتون برسین..باتندی قهوه ی سردشده روبرداشت ورفت بیرون!بلندگفتم بازم ممنون!که جوابی نشنیدم!..بعدازچندتاویزیت دیگه واقعادستم داشت کلافم میکرد..چشمم خورد به باند وپماد و...پماد مالیدم ودستم وبستم..اما فایده ای نداشت...ساعت تقریبا ۲:۳۰واینا بود
توخلوتی بیمارستان یدونه مسکن گرفتم ورفتم یه سرک کشیدم دیدم خانم ز فقط بخش تزریقاتن..سرم وگرفتم پایین وداشتم میرفتم گفت دکتررر!؟کارم داشتی؟؟!گفتم جان؟شمارو؟نه...گفت اون آمپول چیه دستتون؟درحالی که آمپول وتو جیب مسخره ی روپوش پنهان میکردم گفت مسکنه؟دستتون خوب نشد؟دین به من برین دراز بکشین!
حتی اجازه ی حرف زدن به من نداد...من ناچارا امپول ودادم ورفتم روتخت اماده شدم ودرازکشیدم..اومد پیرهنم ویکم داد بالاتر وپنبه کشید..داشت جونم بالا میومد..ختم صلواتی داشتم براخودم..
صدای خانم ک میومد..گفت عع مریم جون دکتر فلانیه؟خدابدنده!تااومدم جوابش وبدم آمپول وفروکرد!یکم درد داشت ولی برای حفظ ابرو هم که شده چیزی نگفتم....پنبه رو یکم فشارداد وگفت تموم شد!سریع بلندشدم ولباسم ودرست کردم..ورفتم بیرون بااخم وطخم تشکرکردم ورفتم تومطب ولی به یک ربع نکشید درددستم اروم شد!..تقریبا،۴۵دقیقه به شیفم مونده بود ومریض نداشتم..سپردم اگه مریض اومد خبرم کنند ورفتم پاویون شلوارک زرده مامان دوز وپوشیدم وتخت گرفتم خوابیدم!که ای کاش نمیخوابیدم!کابوس خانم ز خفتم کرده بود!
ساعت ۴ربع کم همکارم گفت پاشو ایمان بروخونه...بهترین جمله ای بود که میتونستم ازکسی بشنوم!خلاصه لباس عوض کردم و کیفم وبرداشتم و درحالی یه آهنگ شمالی و شادوشنگول میخوندم راهیه خونه شدم...بگذریم که این دست درد تایه هفته چه زجری بهم داد!
🙏مرسی که خاطرم وخوندید..
🙏یکی از انتقادهایی که دوستان به خاطراتم داشتن این بودکه همش شرح حال واقدامات درمانی وداروهای تجویزی ومینویسم ومثل اینکه دوستان حس کرده بودند باید تشخیص افتراقی باخوندن خاطراتم بدند!🙈🙈امیدوارم که تاحدودی رعایت کرده باشم ..من باسبک خاطره نوشتنه اینجااشنانیستم..
ارادتمند
ایمان....