سلام من مهام معرف حضورتون. این خاطره مربوط میشه 12 سالگیم یعنی 4 سال پیش. مرداد ماه سال 93 سام پسر عمه عاطفه به دنیا اومد. هفته اول و دوم اومدن خونه مادرجون اینا. مادر و آقا جون و بقیه همه حواسشون به سام بود و توجهاتشون به من کم شده بود. متاسفانه من زمانی که خیلی ناراحتم تب می کنم و اینو از بدو تولد به همراه دارم و هیچ درمانی هم نداره. خلاصه که من خیلی ناراحت بودم و گوشه گیر شده بودم .روز سوم چهارم بود که عمه اونجا بود من داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم صداش کم شد برگشتم دیدم عمس گفت : با صدای کم ببین عمه جون سام آوردم سالن بیدار نشه. من که اون موقع ها منتظر بودم یکی بهم بگه بالا چشت ابرویه بزنم زیر گریه کنترل برداشتم و تلویزیونو خاموش کردم و گفتم دیگه بیدار نمی شه. بعدم رفتم تو اتاقم و درو قفل کردم و خوابیدم . موقعی که بیدار شدم صدای کوبیدن به در اومد و صدای مادر و عمو ایمان . عمو ایمان می گفت چی بهش گفتین که اینجوری درو قفل کرده آخه؟ بعدم باز در می زد و میگفت مها عمو درو باز کن خوابی عزیزم؟ تب شدیدی داشتم با زور بلند شدم و درو باز کردم و چشم بسته تکیه دادم به دیوار عمو اومد تو بغلم کرد و گفت خوبی عمو جون ؟ وایییی تو چرا انقدر داغی . بعد بغلم کرد و خوابوندم رو تخت و گفت الان میام و رفت بیرون مادر اومد کنارم و باهام حرف می زد اما من به خاطر تب شدیدم قدرت حرف زدن نداشتم . عمو بعد چند دقیقه با یه لگن آب و یه حوله. ومد تو و گفت مامان جان شما یه لحظه کنار وایسا مها عمو پا تو بذار تو این لگن . کمکم کرد و حوله ولرم می ذاشت رو پیشونیم. حدود چند ساعت بعد حالم بهتر بود. عمو وسایل جمع کرد و برگشت پیشم گفت : هنوزم نمیخوام بگی چرا اینجوری شدی؟ گفتم عمو میشه بریم بیرون . گفت آره ولی می خوای فردا با من بیای بریم تفریح قراره با دوستام بیمارستانم بریم بیرون خانمم توشون هست حوصلت سر نمیره؟ گفتم آره عمو می خوام یعنی میشه؟ گفت آره اما باید بگی کی حالتو خراب کرده که اینجوری هنوزم تب داری ؟ براش همه چیو گفتم اونم گفت پاشو جیگرر عمو بریم بیرون تا فردا . با عمو رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم
ساعت 12 شب با برگشتیم خونه که مادر اینا مهمان داشتن . من و عمو خیلی خسته بودیم رفتیم خوابیدیم. صبح عمو بیدارم کرد باهم رفتیم بیرون یکی از دوستان عمو اومده بود دنبالمون خلاصه که رفتیم یه جایی وایسا دیم تا اینکه دوتا ماشین دیگه هم اومدن که یه ماشینش دخترا بودن و از ماشین دیگم 6 تا پسر پیاده شدن که یکیشان از همه شوخ تر بود الانم هنوز باهاش در ارتباطم عمو سپهر اومد زد رو شونه عمو و گفت داداش نمی شد میومدن دنبال منم تا اینجا دستگیره ماشین تو کمرم بود. یهو چشمش اوفتاد به من و بلند گفت بچه ها بیاید یه مهمون جدید داریم . بعد خم شد و گفت : اسمت چیه عمویی؟ گفتم مها . گفت او یس تو برادرزاده ایمانی ؟ گفتم بله ولی شما منو از کجا می شناسید؟ گفت : این ایمان مارو کچل می کرد دوران دانشجویی هر جا می رفتیم هرچی می دید می گفت مها دوست ، مها دوست نداره و فلان. حالا اینا رو ولشش بزن قدش بریم خوش بگذرونیم. منم دستمو زدم به دستش و سوار ماشین شدیم و رفتیم به یه منطقه سر سبز که آبم داشت .یه رودخونه باحال با یه آب سرد . کلا اکیپ خوبی بودن و هستن الانم همین ای پابرجاست با این تفاوت که به جز عمو سپهر همه ازدواج کردن و عمو فعلا زن نمی خواد بعد ناهار همه رفتن تو آب و همدیگرو خیس کردیم منم بخاطر اینکه آب نره تو چشمم همش سرمو کج میکردم و از آنجایی که فقط کلاه سرم بود همه ابا می رفت تو گوشم. خلاصه که خیلی خوش گذشت . شب ساعت 8 رسیدیم خونه .من آنقدر خسته بودم که فقط سلام کردم و رو مبل خوابیدم . و تا خود صبح متوجه هیچی نشدم. صبح که بیدار شدم کیپ کیپ بودم گوشم می سوخت آبریزش بینی داشتم و یکم تبم داشتم ولی گلودرد نداشتم. از اتاقم رفتم بیرون و رفتم به اتاق عمو ایمان خواب بود. کارش نشستم و تکون دادم و با صدای خروسی گفتم عمو عمو ایمان پاشو عمو گوشم درد می کنه پاشو . عمو؟!...
عمو ایمان بیدار شد و نشست و با یه صدای گرفته ای گفت : جانم عمو چی شده اول صبحی ؟ گفتم عمو سرما خوردم شما چرا صدات گرفته؟ گفت منم از دیشب تا حالا حالم خوب نیست بیا بریم صبحانه بخوریم و با ام بریم بیمارستان تا زود خوب شیم و سامم سرما نخوره از ما. رفتیم آشپزخونه انقد گوشم درد میکرد جویید غذا برام سخت بود دو سه تا لقمه خوردم و دیگه نخوردم . بازوم گذاشتم رو میز و گوشمو گذاشتم روش فشار می دادم بعد چن دقیقه عمو گفت : پاشو عمو بریم آماده شیم . با عمو رفتیم بیمارستان. وارد یه اتاقی شدیم که دکتر تا سرشو بلند کرد دیدم عع این که عمو محمد یکی از پزشکایی بود که دیروزش همراهمون بود. بلند شد اومد با هر دومون سلام و احوال پرسی کرد و گفت : چی شده ایمان؟ جدیدا دلت زود به زود برام تنگ می شه؟ عمو گفت : چرت نگو دوست عزیز منو و مها سرما خوردیم اومدیم معاینمون کنی . خلاصه که عمو محمد معاینمون کرد و اومدیم بیرون و رفتیم داروخانه . من خیلی تب داشتم اصلا نمیتونستم چشمامو باز کنم نشستم رو صندلی و گفتم عمو حال ندارم برو دارو هارو بگیر من اینجام. عمو هم از من بیحال تر رفت سمت داروخانه بعد حدود یک ربع اومد و گفت پاشو عمو بریم امپول اونو بزنیم . گفتم منم امپول دارم؟ گفت آره برا هر کدوممون 3 4 تا نوشته. با یه حال داغون با عمو رفتیم اورژانس اونجا عمو با یکی از پرستارا حرف زد و با هم اومدن سمت من و گفت بیا عمو بریم این خانم پرستار خوب می زنه . رفتم رو یکی از تخت نشستم و کفش امو دراوردم و دراز کشیدم بعد عمو اومد گفت عزیزم شلوارت درست نکردی که. بعد خودش کمکم کرد زیر و دکمه شلوارم و باز کرد و دراز کشیدم. خانم پرستاره با دو تا امپول تو اتاقک اورژانس و گفت : اسمت چیه عزیزم؟ گفتم مها. گفت : مها خانم نباید سفت کنیا یا تکون بخوری چون دردت میگیره اگه این کارا رو نکنی منم قول می دم آروم تر از هر وقت دیگه بزنم. آروم گفتم چشم. صدای آماده کردن امپولا به گوشم می خورد حالم بدتر می شد. تپش قلب گرفته بودم .عمو دستشو گذاشت رو کمرم و بعد چند ثانیه پرستاره اومد لباسم و درست کرد و پنبه کشید و فرو کرد. یه لحظه تکون خوردم ولی بعدش آروم شدم .پرستار شروع کرد به تزریق کردن.هر لحظه که می گذشت انگار داشت پامو اره می کردن وسطایی تزریق دیگه نمی تونستم تحمل کنم بخاطر همین اشکم در اومد از درد ملحفه رو تختو چنگ میزدم عمو کنار گوشم گفت : آروم عمو داره تموم می شه . امپول اول تموم شد و امپول دومو وارد کرد از همون اولش درد داشتم گفتم : اییی عمو درد داره آخ تو روخدا درش بیار خانم ایییییی. به هر بدبختی که بود تموم شد و امپول سوم رو آماده کرد و گفت این دیگه تب بره عزیزم درد نداره. گفتم بسه دیگه عمو درد دارن بریم خونه دیگه. عمو گفت باشه عمو الان می ریم. امپول بعدی رو هم زدم . عمو هم امپول اشو زد و رفتیم خونه.
مرسی از این که خوندین 💋
فرداشم امپول زدم اگه خواستین بگین تا براتون خاطرش بذارم
خداحافظ👋