خاطره آقا حامد
سلام امید وارم حالتون خوب باشه حامد هستم پسر عموی آوا@ 21 سال و هشت ماه سن دارم ( حامد خدای دقت ) این آوای ما به دلایل مسخره خودش گفته بود حمید 30 سالشه حالا من می گم واسه عمش گفته حمید داداشم 35 سالشه ( اگه جواب کامنت هارو ندادم به پلیس خبر بدید چون شک نکنید به دست دختر عموی بی اعصاب کشته شدم ) یه خاطره از خودشو مهرداد پسر همسایشون گذاشته بود توی اون خاطره حمید 20 سالش بود . ( لزومی نداشت اینارو بگم ولی خوب خودم می دونم چرا گفتم یه تصفیه حساب قدیمی بود ) تو فامیل پدری فقط داداشم پزشک و یکی از دختر های فامیل که امسال قبول می شه رتبه سه رقمی کشوری آورده . بازم پزشک داریم ولی خوب گفتن نداره چون خیلی نسبت دوره تو فامیل مادری دکی موجود نیست خوب می رم سر اصل مطلب اولین آمپولی که از حمید خوردم 14 سالم بود فکر کنم قبلش چند باری مریض شده بودم ولی خوب کیه که دستش به من برسه حمید همیشه برام تکیه گاه خوبی بوده ولی وقتی عصبی باشه حاضرم خودمو بندازم تو دره ولی دورش نرم . بچه که بودیم خیلی شیطون بودیم همش منتظر این بودیم که پنج شنبه بشه همه بزرگتر ها مارو بذارن خونه مادر بزرگ خودشون برن سر خاک یعنی خوشم می یاد همه پنج شنبه ها سر خاک می رفتن بعداز ظهر می رفتن تا شب ( الانم همین طور هممون کل هفته رو می گذرونیم به امید تفریح دور همی آخر هفته ما بااین که دیگه مادر بزرگ پدر بزرگی نیست مثل قدیم هنوز دور همیم ) ما هم تا شب غلطی نبود که نکنیم اون موقع من و آوا و امیر حسین از همه بزرگتر بودیم و بقیه با اختلاق دو یا سه سال کوچیک تر پسرای همسایه هم که قبلا آوا گفت نوه های عمه پدر گرام بودن . به شدت آلار سازی می کردیم عادله بااین که کوچیک تر همه بود ولی به شدت فوضول بود چغندر رسیده رو خاک کرده بودن که سالم بمونه عادله و فائزه کشیده بودنش بیرون به شدت هم راضی بودن از کشفشون سعید ( نوه عمه بابام ) هفده سالش بود اون موقع گفت عجیب دلم آش خواست دخترا هم گفتم کاری نداره همه چی رو قاطی ریختن تو قابلمه یعنی نگم دیگه براتون چغندر به فنا رفت همه مواد نپخته بود ولی خوب زیر قابلمه رو زیاد کرده بودن آبش تموم شده بود هی آب می بستن توش یعنی خیلی صحنه جالبی بود ما هم مثل ابلها همه منتظر بودیم بپزه ( سر آشپز کی بود حالا آوا و فائزه باز فائزه رفته سر خونه و زندگی یه کاری الان بلده این آوا که آب جوش می ذاره رو گاز می سوزونه تهش به قول خودش تخم مرغ عینکی بلد درست کنه ) ماهم تصمیم گرفتیم همه راز نگه داری کنیم و آش و سر به نیست کنیم تا پدر مادرا نیومدن و خودمونو سر به نیست نکردن مراسم خاک سپاری آش که انجام شد یکم علف ریختیم روش که ضایع نباشه همه وسطی بازی می کردیم اون موقع پاییز بود . نمی دونم قبول دارید یا ن حرف منو آدما بیشتر تو پاییز و بهار سرما می خورن چون می پوشی گرم در می یاری سرد ما هم که بازی کرده بودیم تو اون هوای سرد خیس عرق بودیم ولی خوب سرما خوردگی تو تابستون به نظر من یه ننگ بزرگ اونم تو هوای کاشان ( امسال خیلی گرم بود خونه ای که آوا اینا توی روستا دارن آبگرمکنش یه اتاقک مخصوص داره تو حیاط می خواستم روشن کنم برم حمام چون خیلی وقت بود خاموش بود دیدم خودش رو شصت درجش بااین که روستا خنک تر خود کاشان که زندگی می کنیم ) خلاصه که ما کلی بازی کردیم این ارث میگرن و همه داریم و واقعا درد آزار دهنده ایه سر درد داشتم شدید واقعا این آهنگ مهراب حرف دل منه که می گه می کشه آخر منو سر درد شقیقه . اومدیم تو خونه یکم نشستیم مامان بابا ها هم دیگه اومدن مامانم اومد بهش گفتم مسکن بده دارم می میرم ( اون موقع بااین که 14 سالم بود ولی نرده بانی بودم واسه خودم قدم از مامانم بلند تر بود ) مامانم گفت چته باز حوصلم نمی رسید گفتم سرم درد می کنه داشتم جون می دادم یه استامینوفن AD داد آخه کی واسه سر درد شدید این قرص و می ده چیزی نگفتم لباس گرم پوشیدم رفتم رو تخت تو حیاط نشستم بچه ها همه تو خونه بودن صداشون می اومد یه خورده گذشت حس کردم چیزی تو گلوم در جریان دیدم بله خون دماغ شدم راستش ترسیدم آخه خیلی درد داشتم رفتم صورتمو شستم می خواستم برم تو خونه سرم گیج رفت دوباره نشستم رو تخت که دیدم مامانم و حمید اومدن بالاسرم حمید گفت دیوونه تو این سرما با آب یخ صورت شستی اخم کرده بود واسه این که آروم بشه گفتم ن خون دماغ شدم . حمید بلندم کرد بردم تو اون قسمت خونه خونه مادر بزرگم یه خونه با بود با تقریبا می شه گفت با سه دست خونه که سه تا خونه کامل همه چی داشت اون قسمت کسی نبود همه تو خونه اصلی که محل سکونت بود دور هم بودن حمید معاینه کرد فشارمو گرفت . منم واقعا می ترسیدم ولی خوب خجالت می کشیدم چیزی بگم چون به نظر خودم بزرگ شده بودم و یکمم صورتم مو در آورده بود ( عکس هاش موجود این قدر زشت بودم واقعا الان خودمو می بینم باورم نمی شه این عکس ها منم خود کشی نکردم جای امیدواریه ) معاینه که تموم شد به بابام گفت شما شب می مونید ؟ بابا گفت آره چه طور گفت پس من و حامد می ریم خونه خون دماغ شده باید مراقبش باشم درسته بزرگ شده بودم ولی خوب دلیل نمی شه این جا دیگه کوتاه بیام این قدر مخالفت کردم با حرفش که آخر حمید یکی خوابوند تو گوشم بابامم که قربونش برم هیچی نمی گفت ولی خوب به خاطر ضربه باز بینیم خون که حمید به شدت پشیمون شد از کارش خلاصه از همه خدافظی کردیم اومدیم کاشان سر راه حمید دارو خرید من سرم و تشخیص دادم فقط وقتی رسیدیم لباس هامون و عمض کردیم به من گفت هر جا راحتی بخوام از اونجا بود که استرس لعنتی شروع شد اومد کنارم دوتا آمپول دستش بود گفت به شکم بخواب اول اینارو بزنم با ترس و لرز برگشتم لامصب ز اولین قطرش درد داشت منم سرم درد می کرد و دل دل می زد نعره می زدم یعنی حمید هی می گفت جانم داداشی تموم شد بعدی سوخت بهش گفتم آمپول زدی یا باروت خودمم خندم گرفت برگشتم سرم و وصل کرد بهش گفتم حمید فردا بریم روستا گفت حالا ببینم خلاصه خوابیدم حمید هم سرم و در آورده بود من نفهمیده بودم اصلا این سنگین بودن خواب ارثی هممون این جوریم همه جا رو آب برد ولی مارو خواب ( قبلا آوا گفته موضوع خواب و آب ) صبح ساعت یازده بود حمید بیدارم کرد به زور صبحانه کرد تو حلقم ( مهربونی هاشم زورکیه داداشم ) بعدم گفت بخواب یه آمپول دیگه بزنم بعد بریم گفتم بکشیمم نمی زنم اومدم پاشم نشست رو پام آخه یکی نیست بگه پام شکست ابله جان من بچه بودم اون موقع ( البته وزنش و ننداخته بود رو پام ) همون جا که نشسته بود آمپول آماده می کرد آمپول و گذاشت کنار من و گرفت بلند شد با زور من و خوابوند ( این داداش من یه مدت تو ساواک کار می کرده شک ندارم ) پاشو گذاشته بود رو پام یه پاش رو زمین بود آمپول می زد راستش به غرورم بر خورد خیلی بد بود وضعیتم ولی خوب بازم نعره های خشگلم و تحویلش دادم بلدم بلندم کرد آبم داد گفت بخور چه چه زدی گلوت تاب برداشته . ظهر رفتیم خونه مادر بزرگو ناهار تا شب مثل روز قبل بازی کردیم کشته هم دادیم با این بازی هایی که ما می کنیم ولی خوب آمپول نزد کسی . خیلی طولانی شد خاطرم . امید وارم از خاطرم خوشتون اومده باشه دفعه اولم نبود که می نوشتم واستون دو بار نوشتم دادم آوا از طریق ربات ارسال کنه ولی خوب این دختر عموی لجباز من از کسی بدش بیاد دیگه بدش اومده نمی دونم از چی ناراحت حرفم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 20:11 توسط
|