سلام به همگی ، خوبین ؟ مبینا هستم 14 ساله از کیش 😊 ، تک فرزندم و کلی دکتر داریم تو فامیل ، این خاطرم مربوط میشه به عید همین امسال که ما رفتیم کاشان خونه مامان بزرگم ، مامان مامانم 😊یه دایی دارم که اسمش رهام هست 29 سالشه و دکتره ❤
روزای آخراسفند 96 بود و مدرسه ها رو تعطیل کرده بودن 😆 خونه تکونی هم تموم شده بود و راحت بودیم 😆 خلاصه عصر من کلاس زبان داشتم ساعت 5 و نیم تا 7 عصر ، هوا هم سرد بود و من فقط یه مانتو پاییزی پوشیدم مامانم هر چقدر اصرار کرد که پالتوتو بپوش نپوشیدم که نپوشیدم  دوستم اومد و با هم رفتیم ، بارونی گرفت که نگم بهتره 😒 وقتی رسیدیم آموزشگاه موش آب کشیده بودیم یعنی خلاصه با همون لباسای خیس نشستیم سر کلاس ، بخاری کلاس هم روشن نکرده بودن و به معنای تمام من داشتم یخ میزدم ، سرمایی هستم ، کلاس تموم شد و با دوستم از آموزشگاه اومدیم بیرون ، ساره دوستم پیشنهاد داد بستنی بگیریم بخوریم 😒 آخه خواهر من تو این هوا بستنی میچسبه به آدم ؟ من مخالفت کردم که حالت قهر به خودش گرفت منم دیگه ناچارا قبول کردم و بعله بستنی هم خوردم 😒 وقتی رسیدم خونه لباسامو سریع عوض کردم و رفتم دوش گرفتم ، موهامو خشک نکردم و همون طوری گذاشتم خیس بمونه مامانمم همش میگفت مبینا موهاتو سشوار بکش ولی من ... 🙈 یکم فیلم دیدم بعد رفتم خوابیدم احساس کردم یکی داره صدام میزنه آروم ، چشمامو باز کردم دیدم بابامه 😍 اومده بود برای شام بیدارم کنه ، رفتم پایین و یکم شام خوردم بعدش اومدم به اتاقم و یکم از تکالیف عیدم رو نوشتم ، احساس میکردم گلوم میسوزه توجهی بهش نکردم ساعت 11 بود که دیگه خسته شدم و رفتم خوابیدم با صدای اذان گوشیم پاشدم و رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم ، سرگیجه داشتم و نمیتونستم سر پا وایسم رفتم یه قرص سرما خوردگی خوردمو دوباره خوابیدم ، اون چند روز همینطور هی گلوم سوزشش بیشتر میشد و گوش درد هم کم کم داشت خودشو نشون میداد بالاخره 29 اسفند رسید و ما بعد از سال تحویل راهی فرودگاه شدیم ، وقتی رسیدیم کاشان انگار جنازم رسیده بود اونجا ، عزیز و آقاجونو بغل کردم و بوسشون کردم و عیدو بهشون تبریک گفتم ، دایی اومد بغلم کرد پیشونیمو بوسید و عیدو بهم تبریک گفت بعد با تعجب گفت مبینا چرا داغی ؟منم گفتم نه دایی داغ کجا بود خیلیم سردم 😂  گفت مطمئن ؟ منم گفتم مطمئن ،(آره جون عمه نداشتم 😂😂😂) ، به زور نشسته بودم و داشتم چایی میخوردم دایی هم دقیقا کنارم نشسته بود ، منم یه ببخشید گفتم و بعدش گفتم که خستم میخوام بخوابم ، که دایی گفت تخت من مال تو 😀😍 ، خوشحال شدم و داییرو بوس کردم  رفتم تو اتاق دایی ، لباسامو عوض کردم و گرفتم با خیال راحت خوابیدم ، نصفه شب اینا میشد پاشدم دیدم دایی پشت کامپیوترشه ، پشتش به من بود منم گلاب به روتون یه لحظه احساس حالت تهوع بهم دست داد و رفتم سریع دستشویی ، دست و صورتمو آب زدم وقتی اومدم بیرون دیدم همه رو بیدار کردم از خواب 🙈 دایی اومد جلو گفت مبینام مریض شدی ؟ منم اینطوری بودم دقیقا 😢 بغلم کرد گفت گریه نداره که عزیزم الان معاینت میکنم دارو میدم خوب بشی گریه نکن عزیز و بوسم کرد 😍😙😙❤دایی منو نشوند رو مبل و رفت که کیفشو بیاره من دراز کشیدم مامان و بابا و عزیز و آقاجونو فرستادم که برن بخوابن و عذر خواهی کردم که بیدارشون کردم ، دایی اومد یه چشمک بهم زد و کمک کرد بلند بشم و شروع کرد به معاینه ، بعد از معاینه گفت مبینام ، خیلی حالت بده ها عزیز ، بعدم گفت دفترچتو آوردی ؟ گفتم که آره تو چمدونمه تو جیب داخلش پاشدم برم که دایی گفت تو بشین من میرم میارم ، رفت و آورد و شروع کرد به نوشتن ، بعدم رفت تو آشپزخونه و یه لیوان شیر آورد با کیک و خرما گفت اینا رو بخور عزیزم تا من برم دارو هاتو بگیرم بیام ، به زور یه چشم گفتم و دایی رفت ، یکم شیر و خرما خوردم و دراز کشیدم دایی بعد از نیم ساعت رسید ، گفت مبینا ، عزیزم آماده شو اول آمپولاتو بزنم بعد سرمتو منم گریم گرفته بود پاشدم خودمو انداختم تو بغل دایی و گریه کردم دایی هم بغلم کرد نشست رو مبل گفت مبینا ، عزیز دلم ببین چقد حالت بده ، مگه نمیخوایم فردا بریم باغ پرندگان مهرناز و آنیتا حالشون خوب باشه بعد تو بیحال ؟( دختر خاله هام ) ؟ باید انرژی داشته باشی یا نه ؟ هووم ؟ 3 تا بیشتر نیست عزیزم زودی تموم میشه 😙😙😙 گفتم دایی آروم بزنیا دایی هم خندید و گفت مگه من دلم میاد مبینای خوشگلم درد بکشه ، باشه عزیز دلم ، من حاضر شدم و دایی آمپولارو داشت آماده میکرد پشت به من ، یکی از آمپولا قرمز بود ، حدس زدم که تقوییتیه یه بار زده بودم میدونستم درد داره 😢اون یکی هم تب بر بود و اون یکی هم پنی سیلین بود 😭 دایی اومد و گفت یه نفس عمیق بکش گلم تا کشیدم اولیرو زد درد داشت یه آییییی گفتم که دایی گفت جانم عزیزم تموم شد تمومه 😙😙😙 ❤ سمت چپ رو پنبه کشید و تب برو زد درد نداشت نفهمیدم یعنی ، دایی جاشو ماساژ داد و گفت مبینا جانم بیا پایین روی پام بخواب این آخری هم بزنم ، اومدم پایین روی پای دایی خوابیدم دایی گفت گلم تکون نخوریا باشه عزیز ؟ یه چشم آروم گفتم که دایی بوسم کرد و گفت بی بلا ، بعدم طرف چپو پنبه کشید و گفت نفس عمیق تا کشیدم نیدلو وارد کرد وای خییییییییییییییییییییییییییلی درد داشت قبلا 633 زده بودم ولی این 1200 بود 😭😭😭 گریه میکردم و سرمو تو بالش فرو میکردم دایی هم مدام قربون صدقم میرفت خلاصه که اون لعنتی تموم شد و دایی لباسمو درست کرد و منو گرفت تو بغلشو گفت جانم عزیزم جانم قربونت برم تموم شد ببخشید گلم و بوسم میکرد 😍😘😘😘 یکم که آروم شدم تو بغلش سرممو برام زد و منم خوابیدم ❤پ.ن : مراقب خودتون باشین سلامتی بهترین نعمته  
پ.ن : فردای اون روز حالم خیلی خوب بود و رفتیم باغ پرندگان  
پ.ن : من کتاب نوشتم اسم خود کتاب مبینا هست و پنج فصل داره سال آینده چاپ میشه امیدوارم بخونیدش ❤ 
پ.ن : دوستون دارم زیاااااااااااد 😍 
پ.ن: کلی خاطره دارم لطفا برام نظر بذارین و با نظراتتون منو خوشحال کنید ببخشید اگه بد نوشتم و خوب نبود ❤
پ.ن : شاد و با نشاط باشید بگویید و بشنوید و به غم و غصه مجالی برای خودنمایی ندهید ( ویلیام جیمز ) 
پ.ن : ببخشید زیاد حرف زدم خدانگهدارتون 🙋