بسم الله.....
سلام 
من رویا هستم این بار میخوام خاطره ابجی رها رو بگم واستون 
اون طفلی الان دوماه که باردارهس وببخشید اگه اینو میگم هرچی میخوره بالا میاره الان نزدیک چهل روزه که خونه مامان یه روز رفتم خبرشوبگیرم وارد حیاط که شدم دیدم رها خوابه تو حیاط 
رفتم جلو اروم اروم خواستم بوسش کنم دیدم بیدارشد بغلش کردم گفتم شیطون مگه خواب نبودی گف نه داشتم چرت میزدم ودیدم مامان از داخل خونه اومد بیرون وگف سلام رویا جانم خوش اومدی منم رفتم جلو بغل بوس ویکمم خودمو واسش لوس کردم ورها گف ابجی بسه انقد خودتو لوس نکن واسه مامان مامان همینجوری هم تورو دوس داره ازمابیشتر منم گفتم ای حسود مامان یه چش غره رف وگف همتونودوس دارم اما رویا یه خورده شیرین تره بعد گف بچه ها صبهونه امادست 
منم گفتم ماماااااااان مادرجان الان وقت صبحونست ساعت نگاه توروخدا
چه وضعشه رها گف ابجی ازوقتی هومدم برنامه اینجاروبه کلی عوضش کردم به قول داداش رضا خدا خیرت بده اینجا پادگان بود ولی حالا....
ابجی گف میشه سفره رو بیرون بندازی منم گفتم ابجی مامان گناه داره
اذیتش نکن مامانم 46 سالشه اخه یکم پادرد داره رفتم داخل هرچی رو میز بود گذاشتمش تو سینی واوردمش بیرون سفره انداختم سماورو اوردم چایی ریختم جاتون خالی حیاط مامانم خیلی قشنگه پر درخت وگل ودرخت انگور بگذریم بعد صبحونه سفره رو جمع کردم رفتم داخل اشپزخونه که ظرفهارو بشورم بوی قرمه سبزی مامان همه جاروگرفته بود داشتم ظرفهارو میشستم که مامان هومد ویه هو پیشونیمو بوس کرد من یه لبخند کوچولوزدم ومامان گف رویا دخترم میدونی چقد دوست دارم من گفتم بله میدونم اخه بیچاره از وقتی دچار مشکل قلبی شدم خیلی احساس گناه میکنه یادم میاد یه روز بیمارستان بستری بودم مامانمدخیلی برام اشک میریخت ومیگف همش گناه منو پدرته منم گفتم نه خوسته خدا بوده واشک میریخت ومیگف رویا جان به خدا شرمندتم مارو ببخش منم به جای اینکه دلداریش بدم گریه میکردم اخه دلم اندازه یه دل گنجیشکه اصلا تحمل اینو ندارم کسی پیشم گریه کنه وگفتم مادرم رویا هر کاری تو دنیا واست انجام بده جبران یه شب شب بیداریتو برام نمیکنه بگذریم بعد از ظرف شستن خونه مامانو جارو کردم وگردگیری 
وقتی تموم شد رفتم داخل حیاط 
سراغ گلها ابشون دادم باهاشون حرف زدمخیلی احساساتی هستم یه موقع دیدم مامان میگه رویا بسه شده یه بار بیایی اینجا کار نکنی منم با خنده گفتم مادر جان رویا عاشق این کاراست اخه حوصلم سر میره از بیکاری
بعد گف ربون هون چش ابیت برم ابجی حسودی کرد اخه چشاش شبیه چش مامانمه سیاهه بعد نیم ساعت صدای اذان ظهر از مسجد نزدیک خونه مامان شنیدم من وقتی صدای اذانو میشنوم خود به خود اشک از چشام میاد نمیدنم شما هم این حسو دارین یا نه من خیلی خسته بودم به روم نیاوردم رفتم وضو گرفتم ونمازمو خوندم وکمی دراز کشیدم بعد شنیدم صدای مامان میاد رویا تو یهدچیز به این دختره بگو هیچی نمیخوره شده یه پوست استخون من گفتم مادرم اون العان دست خودشدنیس باید این دوران بگذره بعد انقد بهش بدین ته اینه بادکنک شه وگف اخه چسپیده به چای نبات من گفتم خوبه که نی نی مون شیرین میشه[مامان گف همان از دست تو وقت نهار شد رفتم کمک مامان میزو چیدم مامان غذارو کشید رفتم تو حیاط صدای بچه ها کردم محیا اوا بیایین نهار وگفتم ذها پاشو گف ابجی به خدا نمیتونم از غذه وبوی غذا بدم میادبرو راحت باش بعد نهار مشغول جمع کردن ظرفها بودم که صدای رهارو شنیدم 
منم سلانه سلانه رفتم بیرون دیدم عرق کرده هالش خوب نبود خونهدمامان هیچ مردی نبود بابا از طرف شرکتدساختمانی رفته بودشهرستان قرارداد کاری داشت با یه شرکت ساختمون سازی رصا هم با مدرک لیسانس مدیریت دولتی بالاخره تو یه شرکت تو تهران استخدام شد خده رو شکر مهدی هم سرکاربود شوهر خواهرمم کرش یدککشیه ماشبنه اونم تهران بود خلاصه مانتومو پوشیدم با موهای ژولیده ومردونهاصلا فرصت نکردم موهامو شونه کنم شالموسریع سر کردم چادرمو برداشتمم وکیفو رفتم ماشینوروشن کردم وبه کمک مامان رها رو اوردیم تو ماشین مامان رویا منم بیام منم گفتم مادر جان نه پیش بچه ها باش دخترت یه مرد واسه خودش (برا دلخوشی مامان)خبر از من سریع حرکت کردمم ورفتیم بیمارستان رسیدیم ورفتیم اورژانس دکتر گف چی شده سلام دکتر وسلام کردند وگف چی شده من گفتم درازکشیده بود یه هو عرق کرد وسریع رسوندمش بیمارستان فشارشوگرف وگف خیلی پایینه واسش نسخه نوشت منم رفتم داروهاشو گرفتم وهومدم سرم داشت ویه سرس قرص حالت تهوع و... ابجی نمیخواست منم گفتم تقویتیه برات خوبه رفتیم اتاق تزریقات پرستار انژیوکت فرو کرد به موچ دستش وبهش سرم وصل کرد وتا 20 دقه طول کشید منم زنگ زدم به مامان وگفتم همه چی خوبه بچه ها میدونید چی شد میدونید چی شد اونجا خوابم برد مصلا بهم بیمار سپردن یه موقه چشامو واکردم دیدم رها میگه خوب شد منو اوردی🙈🙈🙈منم گفتم ابجی به خدا خیلی خسته بودم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد 😇😇😇😇😇خوب شد مریض نبود خلاصه رفتیم خونه ابجی برا مامان گف که من هونجا وابم برد مامانم خیلی خندید کیف میکرد وقتی خنده های مامانمو میبینم اصلا اون لحظه با هیچ چیز قابل مقایسه نیس وگف قربون دخترم برم منم گفتم خدا نکنه مادرم این بود خاطرم امیدوارم خوشتون اومده باشه واز اینکه پرحرفی کردم شرمنده وخسته نشده باشین دکتر خاطرمو امیدوارم که بخونید ممنونتونم .......💜💚❤❤💚💜💙❤💚💜❤💚💜💙رویا