خاطره اقا رهام
سلام به همه دوستان . حالتون خوبه؟ حال رها خوبه نمیشه گفت خیلی خوبه دیشب نشد خاطره رو بگم برای امشبو : رها حال خوشی نداشت ساعت حدود ۷ بود تب داشت دوباره میومد سراغش زنگ زدم به دکتر صادقی براش توضیح دادم ک گفت اول بهش یه چیز بده بخوره بعد امپولاشو بزن رهام امشب امپولاشو تموم کن من : ینی ۴ تا رو امشب بزنم دکتر : اره من : دکتر نزاشت حرفمو ادامه بدم دکتر: رهام جان کاری ک گفتمو بکن من : چشم دکتر دکتر: چشمت بی بلا پسرم خدانگهدار مواظب رها باش من : حتما خدافظ رفتم پیش رها ک دراز کشیده بود وسط هال من : رها جان پاشو رو مبل دراز بکش رها اروم بلند شد منم کمکش کردم کنارش رو مبل نشستم من : رها رها : هوم من : امشب میخوام امپولاتو تموم کنم رها سریع بلند شد : ن نمیخوام لطفا من : رها دکتر ازم خواست خواهش میکنم رها بدو بدو رفت تو اتاق منم رفتم سریع دستشو گرفتم : وایسا رها: ولم کن توروخدا ولم کن من : عزیز من بیا بشین رها : رهام بس کن ( داد زد سرم ) رفت تو اتاق منم کلافه نشستم رو زمین دستمام رو صورتم بود ک حس کردم دست رها رو شونمه باگریه اومد کنارم نشست رها : ببخشید سرشو انداخت پایین من سرشو اوردم بالا بهش لبخند زدم بغلم کرد زار زار گریه میکرد من : رها نمیزارم اذیت بشی دوتا رو میزنم بعد نیم ساعت دوتا دیگه رو میزنم رها : نمیخوامممم من : رها . رها سرشو اورد بالا من : میشه گریه نکنی رها سرشو زیر دستام قایم کرد من : رها .... رها جوابمو نمیدی رها : رهام میشه ی شب راحتم بزاری خستم کردی من : رها بلند شو از رو پام میخوام برم رها : کجا بری من : میخوام راحتت بزارم کاری نداری خدافظ رفتم سمت در ک رها جیغغغ رهاممممممممممممم من رفتم طرفش : باشه باشه نمیرم ای بابا چرا اینجوری میکنی تو اخه رها : بدجنس خیلی بدجنسی خدآآآآا من : بلند شو امپولتو بزنم بلند نشو همینجا بخواب اروم خوابوندمش رفتم از تو پلاستیک دوتا امپوا گرفتم اماده کردم با پنبه الکل رفتم طرفش رها بلند شد نشست ب من نگاه میکرد من : نمیخوای بخوابی رها اروم خوابید شلوارشو دادم پایین پنبه کشیدم بسم الله فرو کردم رها : اخخ من : جونم در اوردم اون ور رو پنبه کشیدم فرو کردم در اوردم من : رها خوبی؟ رها : ی دستمال بهم بده با ترس ی دستمال بهش دادم ک خونی بهم تحویل داد من : رها ببینمت چیکار کردی با خودت روشو برگردوندم لبش پاره شده بود من : ای خدا چرا اینکار رو کردی واسه اینکه صدات در نیاد رها : اره من خندم گرفته بود رها هم خندش گرفت بود من : رها تو دیوونه ایی رها : مسخره😞 من بلند شدم رفتم دوتا امپولو اماده کردم رفتم بالا‌ سرش پنبه کشیدم فرو کردم رها : ایییییییییییی من : هیس رها : ایییییی ول کن در بیار ایییییی من : الان تموم میشه رها : ای اخخخخخ در اوردم ماساژ دادم اون ور رو پنبه کشیدم فرو کردم رها : جیغ کشید تکون خورد تخ صدا اومد سوزن شکست 😱 رها : ن ن رهام بگو نشکسته من : رها التماست میکنم تکون نخور میتونم درش بیارم فقط خواهش میکنم تکون نخور اشکم در اومده بود خون میومد همین جور رها هم از بس جیغ کشیده بود جون نداشت با کلی بدبختی سوزنو در اوردم انداختم تو سینی رها : میخوام بببمیرمممممم من : تموم شد چندتا دستمال گذاشتم خون بند اومد ی بسته دستمال چسب مخصوص زدم اروم بغلش کردم ب شکم رو تخت خوابوندمش رها : رهام بیا اینجا من بدجور اعصابم بهم ریخته بود من : کار دارم میرم هوا بخورم رها : نرو جون من من رفتم کنارش رها : معذرت میخوام اشکاش سرازیر شد من : گریه نکن میخوام ی خبر بهت بدم و ی چیزو بهت نشون بدم رفتم از تو جیبم بلیط هارو در اوردم دادم بهش رها : اینا چین من : بعد از اینکه این همه اذیتت کردم این حقته رها : واییییییی رهام داشت بلند میشد من : ن ن بخواب رها : مرسییییی پیشونیشو بوسیدم
رها : سلام ب همتون دلم ی ذره شده براتون بزودی میام دیدین چقدر رهام اذیتم کرد دعواش کنین
بای