شاید بشه گفت همه چیز از اونشبی که همه جمع شدیم خونه ی مامانی شروع شد. مامان بزرگ مادری بنده 4 الی 5 ماه پیش توی پله های خونشون خوردن زمین و نتیجه ی این حادثه ی دردناک چیزی نبود جز شکستگی لگنشون. از اونجایی که همیشه دست شکسته وبال گردن دیگرانه مسئولیت خطیر نگه داری از ایشون افتاد گردن من مفلوک! و همین مسئله سبب شد من بیشتر شب های این بهترین سه ماه سال رو مجبور باشم خونه ی ایشون بمونم. سه یا 4 هفته ی پیش بود امیر حسین و الهه و امیرعلی تصمیم گرفتن به خاطر اینکه من تنها نباشم این لطف رو به من بکنن و شب همه شون خونه ی مامانی جمع شن. خلاصه اینکه بعد از یه روز خسته کننده ی کاری که در کنار پدر جان به سرانجام رسونده بودم وارد مرحله ی بعد شدم و مجبور به پذیرایی از اون قوم الظالمین شدم :/ ساعت 9 که از کلاسم برگشتم خونه ی مامانی امیر حسین و الهه اونجا بودن. داخل خونه شدم. سلام کردم و خودم روی اولین مبلی که نزدیکم بود پرت کردم. الهه از آشپزخونه اومد بیرون سلام کرد گفت خسته نباشی. جوابشو دادم. یه چند مین استراحت کردم بلند شدم لباسمو عوض کردم برگشتم توی هال. امیر حسین مشغول تلویزیون دیدن بود. با اونم سلام و احوال پرسی کردم. خواستم دراز بکشم که امیرحسین گفت نخواب دیگه پاشو یه فکری واسه شام بکن همه منتظر تو بودیم. اصلا فکر کردن به آشپزیم برام کابوس بود. دراز کشیدم گفتم زنگ بزنیم امیرعلی سر راه میاد پیتزا بگیره  الهه گفت: نههههه! من رژیم دارم نمی تونم پیتزا بخورم. گفتم رژیم واسه چی؟ گفت واسه این که واسه عروسیم خوشگل تر به نظر برسم. خنده ام گرفت گفتم زیبایی "اکتسابی" نیست گلی خودتو اذیت نکن. امیرحسین محکم با پاش کوبید تو پهلوم جوری که الهه نشنوه گفت از وقتی که عقد کردیم بالای 10 تومن خرج دکتر و رژیم و لیپو ساکشن و... کردم لطفا دهنتو ببند. با تعجب نگاش کردم. همون موقع بود که متوجه شدم زیبایی نه تنها اکتسابی نیست بلکه اتفاقیم نیست! نیازی به کلی هزینه داره. الهه بلند شد رفت توی آشپزخونه که چایی دم کنه زنگ زدم به امیرعلی گفتم یه چیزی واسه شام بگیره. همونجوری جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم که خوابم برد. هنوز خیلی نگذشته بود که با پرت شدن یه چیزی روی شکمم از خواب پریدم. ترسیدم . بلند شدم نشستم که دیدم الهه وایساده بالا سرم. با اخم نگاش کردم گفتم چیه؟ با انگشت به موبایلم که روی پام افتاده بود اشاره کرد و گفت: موبایلتو جواب بده زیبای خفته. حس کردم از جملات قصاری که نثارش کرده بودم ناراحت شده. شونه بالا انداختم گوشیمو جواب دادم. دوستم بود و می خواست واسه تولدش که فردا بود دعوتم کنه. کلی خوشحال شدم . همزمان با اینکه تلفن رو قطع کردم آیفون خونه زنگ زد و امیرعلیم اومد. واسه شام پیتزا گرفته بود. الهه گفت من که نمی تونم بخورم. امیرعلی گفت واسه تو آب کرفسم گرفتم که چربی سوز باشه زیادی چاق نشی.. با کلی مسخره بازیه امیر حسین و الهه بالاخره موفق شدیم شام بخوریم. در حین خوردن شام بودیم که یاد تولد فردا افتادم گفتم من فردا تولد دعوتم . امیرعلی یهو داد زد بیخود پس کی فردا مامانی رو ببره دکتر.نوبت توعه فردا. عصبانی شدم گفتم میشه بگی تو با کدوم فرمول حساب می کنی که هی میوفته به من؟ گفت پیچیده است تو حالیت نمیشه. پیتزامو پرت کردم کنار بلند شدم گفتم بمیرینم من فردا مامانی رو نمی برم دکتر. خواستم برم تو اتاق که امیرحسین مچ پامو گرفت گفت هر کی فردا دیر تر از خواب بیدار شد نوبت اونه مامانی ببره. قبل از اینکه کسی چیزی بگه الهه گفت من نیستما این بازیه کثیف! بین خودتون سه تاست ( اینم عروسه ما داریم !) شب قبل از خواب گوشی و ساعتم رو کوک کردم که حتما فردا زودتر بلند شم. رفتم از توی اتاق رختخواب بردارم که دیدم امیرحسین زودتر بر داشته و فقط به من یه بالش رسیده. از اونجایی که کف تمام اتاقای خونه ی مامانی فقط موکته خوابیدن بدون تشک روی زمین اونجا مساوی با در هم پیچیدن مهره ها و حداقل 30 جلسه فیزیوتراپیه. چاره ای نبود. به هر بدبختی بود تا صبح خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که خواب موندم. حالا اینکه این توطئه ی کثیف از طرف کدومشون بود بماند. ساعت هفت صبح بود تازه. دیگه واسه اینکه توی زمان صرف جویی کنم رفتم خونه ی خودمون لباس برداشتم ، دوش گرفتم تا بعد از دکتر بردن مامانی برم تولد.رفتم سراغ مامانی. کلی غر زد که تا الان کجا بودی. تمام ملافه و تخت به گند کشیده شده بود :/ با هزار بدبختی ملافه ها رو جمع کردم ، به مامانی کمک کردم دوش بگیره. واسش نهار درست کردم . منتظر بودم تا غذا درست شه که یادم افتاد آدرس تولدو ندارم . رفتم گوشیمو پیدا کنم که هرچی گشتم دیدم نیست به جاش موبایل امیرعلی بود.( برادر من یه اخلاق قشنگی داره اگه صبح گوشیش شارژ نداشته باشه سیم کارتشو میندازه تو گوشیه من گوشی من بر میداره:/ ) کلی تو دلم به امیر علی فحش دادم. نوبت انسولین مامانی بود. خواستم مامانی رو ببرم در مونگاه تزریق کنه که مامانی گفت خودت بزن من نمی تونم تا اونجا بیام. امیرعلی یه چند صد باری روش تزریقشو تئوری و عملی برام توضیح داده بود اما هنوزم می ترسیدم. از من اصرار که بریم درمونگاه از مامانی انکار . آخر سر تسلیم شدم از توی یخچال انسولین رو در آوردم که دیدم دو نوعه یکیش شیری بود یکیش بی رنگو شفاف از مامانی پرسیدم کدومشو باید بکشم تو سرنگ گفت جفتشو اول شفاف رو بکش بعد شیری رنگ رو. برای اولین بار بود که چنین چیزی می دیدم . در همین حینم مامانی در حال توضیح این بود که اون انسولینایی که من قبلا دیدم از قبل با هم مخلوط شده بوده.( رایج ترین نوع انسولینم همین انسولین هایی هستن که مخلوطن ) نوبت تزریق که رسید وحشت ک ه مامانی بهم داد تونستم تزریق کنم که خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد. نهار مامانی رو هم بهش دادم و قندشو چک کردم آماده اش کردم بریم دکتر. ویلچر مامانی رو بردم توی حیاط خواستیم از خونه بریم بیرون که متوجه اون سه تا پله ی بلندی که تا کوچه می خورد شدم. اصلا در توان خودم نمی دیدم که اون ویلچر رو با حداقل 90 کیلو وزنی که روش قرار گرفته بتونم بلند کنم و از پله ها ببرم پایین. رو به روی خونه ی مامانی اینا یه ساختمون در حال ساخت بود. از یکی از کارگرای اونجا خواهش کردم کمک کنه ویلچر رو بیاریم پایین. کمکم کردن ویلچر رو گذاشتیم توی کوچه . تشکر کردم. ماشین امیرعلی رو که صبح واسم گذاشته بودو آوردم جلوی خونه مامانی رو سوار کردم . همون لحظه بود که متوجه یکی از ایرادات ماشینای داخلی شدم. ویلچر صندوق عقب 206 جا نمیشه! مونده بودم چی کار کنم که مامانی گفت بذارش رو صندلی عقب. مطمئن بودم همچین کاری کنم بعدش امیرعلی واسه کثیف شدن روکشای صندلیش خفه ام میکنه ولی چاره ای نبود .با نیم ساعت چهل دقیقه تاخیر رسیدیم مطب دکتر . خدا رو شکر اونجا آسانسور داشت سوار شدیم . درست لحظه ای که از آسانسور پیاده شدیم برقای ساختمون رفت. مامانی شروع کرد خدا رو شکر کردن که اونموقعی که ما اونجا بودیم برقا نرفت اما من مدام فکر لحظه ای که میخوایم برگردیم و آسانسور نباشه رو می کردم. 1 ساعت و خورده ایم تو مطب دکتر معطل شدیم . دکترم مامانی رو معاینه کرد آزمایشاشونو چک کرد و یه سری آزمایش جدید براشون نوشت. کارمون که اونجا تموم شد هنوز برق نیومده بود . از منشی پرسیدم چقدر دیگه ممکنه برق بیاد که گفت معمولا دو ساعته برقا میره.مجبور شدیم یه نیم ساعت 40 دقیقه ای رو هم اونجوری منتظر بشینیم تا برقا بیاد. واسه تولد رفتن خیلی دیر شده بود. حال اینکه بخوایم برگردیم خونه ی مامانی رو نداشتم کلی حرف زدم تا راضی شدن همراه من بیان خونه ی ما برگشتیم خونمون . که دیدم اونجام برق نیست:/ زنگ زدم امیرحسین اومد کمک مامانی رو بردیم بالا. رسیدیم خونه حس می کردم هر آن ممکنه پوست و گوشتم شکافته شه ستون فقراتم بزنه بیرون بس که بهم فشار اومده بود . امیر حسین مامانی رو برد تو اتاق من خوابوند. من همونجا یکی از کوسنای روی مبلو برداشتم روی زمین دراز کشیدم. تازه داشتم یه نفس راحت می کشیدم که الهه از اتاق امیر حسین اومد بیرون سلام کرد. با تعجب نگاش کردم گفتم تو بازم اینجایی؟ خندید فقط . سرمو روی بالش فشار دادم گفتم یه چند روزم برو خونه ی خودتون به خدا امیر حسین فرار نمی کنه امیر حسین از تو اتاق من اومد بیرون گفت فضولیش به تو نیومده بچه . الهه واسم شربت درست کرد. تشکر کردم همزمان با اینکه داشتم شربتمو می خوردم گفتم امیر علی کجاست ؟ امیرحسین گفت با رها رفتن خرید. از ته دل دعا کردم گشت ارشاد بگیرتشون دمار از روزگارشون دربیاره. مانتومو درآوردم همونجا روی زمین خوابیدم .نمی دونم چقدر بود خوابیده بودم که با جیغ رها و متعاقبا داد امیر حسین از خواب پریدم همونطوری که چشمام بسته بود گفتم تو روح اونکه گفت برادرات زن بگیرن آدم میشن . همه خندیدن. تعجب کردم بلند شدم دیدم کل فامیل جمع شدن خونه ی ما. خجالت کشیدم گفتم چرا بیدارم نکردین. که مامانی ( مامانه بابام) گفت عمیق خوابیده بودی دلمون نیومد . خواستم بلند شم بشینم که درد کمرم دادمو درآورد انگار قطع نخاع شده بودم . بابام گفت چته؟ گفتم کمرم شکسته فکر کنم. آقاجونم گفت نه بابا جون اومدی جلوی اسپیلت خوابیدی خشک شدی . هیچی واسه گفتن نداشتم . امیر حسین یکم همونطوری که نشسته بودم کمرمو ماساژ داد که هیچ تاثیری نداشت .نمی تونستم کمرمو صاف کنم اصلا.همون جوری خمیده و لنگ لنگان رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم خواستم برم بیرون که موبایلم زنگ زد . جواب دادم کیان بود گفت بلیط کنسرت بگیرم میای بریم؟ گفتم آره حتما ! یه سه چهار ساعتیم عمو و مامانی و آقا جونم خونه ی ما بودن و منم مصرانه در تلاش بودم که درد کمرمو نادیده بگیرم اما نمیشد. خیلی خیلی درد می کرد وقتی میخواستم بخوابم یا بلند بشم کمرم ترق ترق صدا میداد.آخر شب که همه رفتن بازم بهزاد و رها و الهه موندن خونه ی ما ( خونه نیست که کمپ اوارگانه !)خواستم برم روی تختم دراز بکشم که امیر علی گفت نخواب امشب اتاق دست پسراست ! بازم همون بحث شیرین اینکه امیر علی چجوری نوبت دهی می کنه بالا گرفت که با پادرمیونی بابا و مامانم بازم نوبت رسید به امیرعلی اینا. بالشت و پتومو برداشتم با رها توی هال خوابیدیم. در تلاش بودم که چه پوزیشنی رو انتخاب کنم که کمتر به کمرم فشار بیاد که رها گفت پس فردا باهم بریم خرید گفتم نه میخوام با کیان برم کنسرت. همین حرف کافی بود که رها سوژه ی حرف زدن تا 4 صبح رو پیدا کنه. حدودای 4 -4.5 بود خوابم برد . بابا یه ربع به شش بیدارم کرد گفت آیلی پاشو دیرمون میشه . حس می کردم یه کامیون از روم رد شده. گفتم من امروز نمی تونم بیام . بابا گفت بیخود پاشو ببینم. خواستم تکون بخورم که دوباره کمرم درد گرفت . دردش به این صورت بود که اول کمرم تیر می کشید بعد میزد به پاهام و دوباره بر میگشت. گفتم کمرم درد می کنه نمی تونم . بابا هیچی نگفت رفت سمت اتاق خودشون باز خواستم بخوابم که اینبار امیر حسین اینا بیدار شدن اومدن بیرون . دلم میخواست خفه شون کنم که نمی ذارن بخوابم . بابا از توی اتاق اومد بیرون گفت تو که هنوز خوابیدی بلند شو دیر شد . رها رو بیدار کردم گفتم میشه تو امروز جای من با بابا بری؟ پتو رو کشید رو سرش گفت نه. گفتم کیانو می پیچونم با هم بریم خرید گفت نه گفتم بلیط کیانو می گیرم با هم بریم کنسرت گفت نه گفتم بلیط خودمو می دم بهت تو با کیان بری پاشو دیگه اه بازم جوابش همون نه بود الهه و مامان میز صبحونه رو چیدن. اصلا حاضر نبودم از جام بلند شم ولی چاره ایم نبود به زور سرجام نشستم که درد کمرم به گریه ام انداخت حس می کردم پاهام سنگین و بیحس شده بابام گفت چرا گریه می کنی ؟ گفتم کمررررررم درد می کنه . بابا نشستم پشتم یه چند تا جا از کمرم و مهره هامو فشار داد گفت هیچیت نیست گرفتگی عضلاته حالا هرچی من می گفتم پاهامم سنگین شده بابام به خرجش نمی رفت. همه داشتن صبحونه می خوردن که بابا گفت بیا صبحونه بخور بعدش یه متوکاربامول بزن خوب میشی . گفتم الانم بزنم اونقد خوب نمی شم که بخوام با شما بیام امیر حسین یه لقمه گرفت داد دستم گفت بخور غر نزن تازه باید بری کارتای عروسی منم بگیری. یه لحظه از اینکه خانواده ام تا این حد به فکرم هستن حس سکته بهم دست داد. همونجوری که پایین میز نشسته بودم چند تا لقمه خوردم بابا بلند شد رفت تو اتاق چند مین بعد با دوتا سرنگ تو دستش برگشت سیخ سر جام نشستم گفتم حالا من یه چیزی گفتم شما چرا جدی می گیری؟بابا گفت زودتر بخواب باید بریم دیر شده . از بابا اصرار بود از من انکار آخر سر به زور امیرحسین و بابا خوابیدم هر چی می گفتم بابا من حالا اونقدم درد ندارم که بخوام آمپول بزنم به گوششون نمی رفت بابا پنبه کشید آروم نیدلو فرو کرد . تمام سعیم این بود که جلوی الهه آبرو داری کنم. اولاش درد زیادی نداشت اما یه 2 ، 3 ثانیه که گذشت دردش شروع شد هم می سوخت هم تیر می کشید بالشتمو گاز می گرفتم که صدام در نیاد . دیگه آخراش بود که پامو از زانو خم کردم بابا پامو نگه داشت تزریق کرد کشید بیرون. حس می کردم کوه کندم حتی جای آمپوله هم به همون اندازه درد می کرد. لباسمو درست کردم نشستم گفتم الان حس می کنم خوب خوب شدم ولم کنین دیگه بابا گفت لوس بازی در نیار بخواب . به بدبختی بلند شدم رفتم سمت اتاقم مامانی گفت خدا بیامرزه الان اگه بابا بزرگت بود قولنجت رو می شکست خوب خوب می شدی همون جا شاکر خدا شدم که گلچین روزگار خوش سلیقس وگرنه الان کمرم نصف شده بود. دیگه بابا بیخیال اون یکی آمپوله شد لباس پوشیدم رفتیم بیرون . این کمر درد لعنتی تا یک هفته دمار از روزگار بنده در آورد. منی که از آمپول فراری بودم در عرض یه هفته 4 تا مسکن زدم ولی خوب خدا رو شکر بعد از یه هفته رعایت کردن و چیز سنگین بلند نکردن کمرم بهتر شد.

 

پ.ن1: برادرای من زنده ان و در صحت و سلامت کامل به سر می برن . نمی دونم به کسی که جای من نوشته بود برادرم مرده چی باید بگم.
پ.ن2: همش استرس دارم الهه با این رژیم گرفتناش از من لاغر تر شه. 
پ.ن 3: امیدوارم زودتر امیرعلیم ازدواج کنه کل حکومت خونه برسه به من البته امیرحسین هنوز تعیین جانشین نکرده.
پ.ن4: الان منم باید ته خاطره ام بپرسم نظرتون در مورد شخصیت من چیه ؟