خاطره بهار جان
سلام خوبین من اولین باریه که میخام خاطره بزارم اسمم بهار ونامزدم اسمش امیر عباس ...خب بریم سراغ خاطره ..
من یه روز که بیحال بودم وتب داشتم رفتم مدرسه وبه کسی نگفتم که تب دارم ساعتهای ۱۰بود که حالم بدشد اجازه گرفتم از معلم مون اومدم بیرون صورتمو شستم رفتم به مدیرمون گفتم زنگ زد به نامزدم .نامزدم پرستار گفت که الان خودشو میرسونه .حدودا بیست دیقه بعد نامزدم اومد من تو دفتر نشسته بودم اومد داخل حال احوال شد من بلند شدم گفت خوبی خانومم گفتم یکم تب دارم حالت تهوع دارم گفت الهی بمیرم گفتم خدانکنه اجازمو گرفت کیفم رو از دستم گرفت گفت میتونی راه بیای یا بغلت کنم خندیدم گفتم میام دستمو گرفت رفتیم سوار ماشین شدیم رفت سمت خونه خودشون گفت مامان اینام که میدونی نیستن بریم خونه ما معاینت کنم ببینم چطورش شده خانومم اخه من جلو خانوادش خجالت میکشم رفتیم تو خونه بند کفشمو باز کرد درش اوردم رفتم داخل نشستم رو مبل اومد از یخچال برام اب پرتقال اورد یکم خوردم گفتم نمیتونم بالا میارم گفت بخور خانومی گفتم نمیشه گفت ببین چقدر ضعیف شدی دلمم نمیاد امپول تقویتی بهت بزنم دراز کشیدم رو مبل حال نداشتم معاینم کرد گفت من میرم دارو هات بگیرم بیام تو تکون نخوری ها فقط بخواب همون لحظه مادرش اومد وبهش گفت که من میرم دارو خونه وپیش خانومم باش اینقدر مادرشوهرم قربون صدقم رفت وبرام سوپ درس کرد خیلی مهربونه امیر عباسم بعد نیم ساعت اومد گفت عزیز دلم گفتم جانم گفت بیا غذا بخور میخام دارو بدمت گفتم که خوردم اب برام اورد دوتا قرصم بهم داد خوردم دارو هامو برداشتم نگا کردم سه تا امپول بود با دوتا بسته قرص گفتم مال منه گفت نفسم یکیش مال توعه اون دوتا تقویتیه مال خودمه رفتم تو اتاقش گفتم بیا دراز کشیدم رو تختش گفتم امپولمو بزن از بس بالا اوردم خسته شدم گفت نمیترسی خانومی گفتم ن بچه که نیستم رفت پنبه الکل اورد امپولمم کشید تو سرنگ لباسمو کشید پایین گفت درد نداره امپولت معمولیه گفتم اروم بزنی گفت چشم خانومی پنبه کشید وفرو کرد دردی حس نکردم بعد چند دیقه کشیدش بیرون جاشو چسب زد گفت درد داری گفتم ن گفت شیاف میخای کفتم ن عشقم درد ندارم زنگ زد به مامانم وگفت پیش من میمونه شب میارمش مامانمم خبر نداشت که مریضم و فک میکرد رفتم مهمونی بعد امپولم پتو رو داد روم گفت بخواب خودشم لباس بیمارستانش عوض کرد خوابیدیم تا عصر که بیدار شدیم گفت امپول منو میزنی گفتم امیر جونی امپولت درد داره اون دفعه ام اذیت شدی گفت ن باید بزنی ودراز کشید زودم شلواروشرتش کشید پایین گفت من اماده ام مجبورم کرد امپول تقویتش رو اماده کردم پنبه کشیدم فرو کردم اروم تزریق کردم اخرش گفت اخ تموم نمیشه هنوز گفتم تموم شد وکشیدم بیرون شروع کردم گریه کردن نشستم لبه تخت برگشت دید دارم گریه میکنم گفت چرا خانومی تورو خدا گریه نکن اشکاتو پاک کن تحمل ندارم گفتم من باعث شدم تو درد بکشی گفت ن خانومم من ضعیف شدم باید امپولامو سر وقت بزنم فقطم خانومم میتونه برام بزنه اشکامو پاک کرد مامانش اومد داخل اتاق دید گریه کردم فک کرد دردم گرفته وبه زور امپولم زده کلی امیر عباسو دعوا کرد بعدش من گفتم که ن تخسیر اون نیسته خودم اعصابم خورد شده امیر عباس کفت عصر خانوممو میبرم خیا بون هرچی بخاد براش میخرم گفتم ن چیزی نمیخام ونمیخام خرج الکی کنی گفت نخیرشم از این حرفها نزن عصر منو برد خیابون یه دست لباس خوشگل برام خرید وبعدشم رفتیم پارک باهم قدم زدیم وکلی خوش گذشت اینم از خاطره من .لطفا بزارید تو وبلاگتون 😘😘😘😘
من یه روز که بیحال بودم وتب داشتم رفتم مدرسه وبه کسی نگفتم که تب دارم ساعتهای ۱۰بود که حالم بدشد اجازه گرفتم از معلم مون اومدم بیرون صورتمو شستم رفتم به مدیرمون گفتم زنگ زد به نامزدم .نامزدم پرستار گفت که الان خودشو میرسونه .حدودا بیست دیقه بعد نامزدم اومد من تو دفتر نشسته بودم اومد داخل حال احوال شد من بلند شدم گفت خوبی خانومم گفتم یکم تب دارم حالت تهوع دارم گفت الهی بمیرم گفتم خدانکنه اجازمو گرفت کیفم رو از دستم گرفت گفت میتونی راه بیای یا بغلت کنم خندیدم گفتم میام دستمو گرفت رفتیم سوار ماشین شدیم رفت سمت خونه خودشون گفت مامان اینام که میدونی نیستن بریم خونه ما معاینت کنم ببینم چطورش شده خانومم اخه من جلو خانوادش خجالت میکشم رفتیم تو خونه بند کفشمو باز کرد درش اوردم رفتم داخل نشستم رو مبل اومد از یخچال برام اب پرتقال اورد یکم خوردم گفتم نمیتونم بالا میارم گفت بخور خانومی گفتم نمیشه گفت ببین چقدر ضعیف شدی دلمم نمیاد امپول تقویتی بهت بزنم دراز کشیدم رو مبل حال نداشتم معاینم کرد گفت من میرم دارو هات بگیرم بیام تو تکون نخوری ها فقط بخواب همون لحظه مادرش اومد وبهش گفت که من میرم دارو خونه وپیش خانومم باش اینقدر مادرشوهرم قربون صدقم رفت وبرام سوپ درس کرد خیلی مهربونه امیر عباسم بعد نیم ساعت اومد گفت عزیز دلم گفتم جانم گفت بیا غذا بخور میخام دارو بدمت گفتم که خوردم اب برام اورد دوتا قرصم بهم داد خوردم دارو هامو برداشتم نگا کردم سه تا امپول بود با دوتا بسته قرص گفتم مال منه گفت نفسم یکیش مال توعه اون دوتا تقویتیه مال خودمه رفتم تو اتاقش گفتم بیا دراز کشیدم رو تختش گفتم امپولمو بزن از بس بالا اوردم خسته شدم گفت نمیترسی خانومی گفتم ن بچه که نیستم رفت پنبه الکل اورد امپولمم کشید تو سرنگ لباسمو کشید پایین گفت درد نداره امپولت معمولیه گفتم اروم بزنی گفت چشم خانومی پنبه کشید وفرو کرد دردی حس نکردم بعد چند دیقه کشیدش بیرون جاشو چسب زد گفت درد داری گفتم ن گفت شیاف میخای کفتم ن عشقم درد ندارم زنگ زد به مامانم وگفت پیش من میمونه شب میارمش مامانمم خبر نداشت که مریضم و فک میکرد رفتم مهمونی بعد امپولم پتو رو داد روم گفت بخواب خودشم لباس بیمارستانش عوض کرد خوابیدیم تا عصر که بیدار شدیم گفت امپول منو میزنی گفتم امیر جونی امپولت درد داره اون دفعه ام اذیت شدی گفت ن باید بزنی ودراز کشید زودم شلواروشرتش کشید پایین گفت من اماده ام مجبورم کرد امپول تقویتش رو اماده کردم پنبه کشیدم فرو کردم اروم تزریق کردم اخرش گفت اخ تموم نمیشه هنوز گفتم تموم شد وکشیدم بیرون شروع کردم گریه کردن نشستم لبه تخت برگشت دید دارم گریه میکنم گفت چرا خانومی تورو خدا گریه نکن اشکاتو پاک کن تحمل ندارم گفتم من باعث شدم تو درد بکشی گفت ن خانومم من ضعیف شدم باید امپولامو سر وقت بزنم فقطم خانومم میتونه برام بزنه اشکامو پاک کرد مامانش اومد داخل اتاق دید گریه کردم فک کرد دردم گرفته وبه زور امپولم زده کلی امیر عباسو دعوا کرد بعدش من گفتم که ن تخسیر اون نیسته خودم اعصابم خورد شده امیر عباس کفت عصر خانوممو میبرم خیا بون هرچی بخاد براش میخرم گفتم ن چیزی نمیخام ونمیخام خرج الکی کنی گفت نخیرشم از این حرفها نزن عصر منو برد خیابون یه دست لباس خوشگل برام خرید وبعدشم رفتیم پارک باهم قدم زدیم وکلی خوش گذشت اینم از خاطره من .لطفا بزارید تو وبلاگتون 😘😘😘😘
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۳۹۷ ساعت 11:50 توسط
|