خاطره شیرین دخت عزیز
امیدوارم حساااابی خوب باشین؛
وکیف کنید باحاله خوبتون☺️
شیرین دخت هستم ۲۴ساله از تهران
همون طورکه قبلا عرض کردم من تا دیشب آخرین آمپولی که زدم برای سال سوم دبستانم بود!
که متاسفانه فقط تونستم تا دیروز دووم بیارم و جای دوستان خالی بعداین همه سال بالاخره خط مقدم شکست خوردوتسلیم شدم...
صبح طبق روال همیشه گی
با صدای پیام زندگیم بیدارشدم؛
فراموشم شد بگم من نامزد دارم
وایشون مهندس معماری خوندن!
خواب وبیدار چشمامو بازکردم ودیدم نوشته
عسل ساعته ۱۰اماده باش قراربیام دنبالت...صبحانه نخور که باهمیم خانومم.
اینقدر هول شدم که فراموشم شد جوابشو بدم واصلا بپرسم کجا...
ازبین موهام بلندشدم☺️رفتم حمام
بعدم آمدم کارای اتوکشی روانجام دادم
تقریبا ساعته ۹:۳۰بودکه پیام داد
نباتم نیستی؟
تازه یادم اوفتاد وای اصلا جوابشو ندادم!
جواب دادم وحدودای ساعت ۱۰ وده دقیقه بود که رسید...
مثل همیشه از سره عادت محکم بغلش کردم وتوی گوشش گفتم زندگی کجامیخوادببره عسلشو؟؟
محکم توی بغلش فشارم دادو گفت
یه جای خووووب...
اما یه حسی داشتم این بار لحنش خیلی متفاوت بودمیفهمیدم خودشم مضطربه!
سوارماشین شدیم وحرکت کردیم...
ساکت بود
یه آهنگ شاد انتخاب کردم وصداشو بردم بالا یه نگاهی بهم کردم پیشونی مو بوسید
تمام راه دسته راستش توی دستم بود
منم که یه عاشقه دیووونه چشم ازش برنمیداشتم
یه دفه دیدم ماشینونگه داشت
نمیدونستم اصلا کجاییم؛
گردنمو کج کردم تابلوی آزمایشگاه روکه دیدم دلم رییییییخت....
بهش نگاه کردم گفتم ازشوخی شم متنفرم!
تازه فهمیدم معنی رفتاراشو...
بدنم یخ کرده بود؛
نمیتونستم حرف بزنم
میلرزیدم...
محکم بغلم کرد؛
قربون صدقه م رفت
مدام میگفت شیرین بهم نگاه کن...
اما من انگار مرده بودم!
یکی از بزرگ ترین نقطه ضعف های من خودشه؛من چندسال جنگیدم که به عشقم برسم خوب میدونه اسمش کجا برش داره...
گفت پیاده شیم شیرینم
گفتم نمیخوام
گفت جانه...
نزاشتم کاملش کنه گفتم توروبه مقدسات اسم خودتو نیار..
گفت شیرین من نگرانم درکم کن!
دوست داشتم گریه کنم
پیاده شدیم
رفتیم تو
دائم خودمو بهش میچسبوندم
اصلا قدم برنمیداشتم
منومیکشید دنباله خودش...
نوبت گرفتیم؛
نشست اما من ازاسترس مدام راه میرفتم وهی التماس میکردم که بریم!
بالاخره نوبتمون شد...
دیگه داشتم جون میدادم تقریبا!
آروم توی گوشم گفت لازمه بغلت کنم؟
آخه ما از نظره هیکل خیلی تناسب داریم(من ۵۸کیلو باقده ۱۶۸
زندگیم ۹۵کیلو با ۱۸۵تاقد☺️)
رفتیم تو
راضی نمیشدم بشینم روی صندلی
مدام بوسم میکرد وخواهش میکرد؛
خانومه پرستار صندلی شو چرخوند مارودید...بنظرم خیلی تعجب کرده بود!
به زندگیم گفت دخترتون ترسیده؟
زندگی یه نگاهی بهم کرد (اخه ما سی سال باهم تفاوت سنی داریم؛البته جفتمون ازدواجه اولمون هست)
توی اون حال گفتم خانوم محترم من نمیترسم فقط کمی هول شدم
درضمن ایشون همسرم هستن نه پدرم...
نشستم رو صندلی ؛زندگیم آستینمو دادبالا یه صندلی اون گوشه بودکشیدوگذاشت مقابل صندلی من سرمو کشید توی سینه ش!
بغضم ترکید
مدام میلرزیدم
شروع کرد توی گوشم اهنگی روکه دوست دارم زمزمه کرد...
(ازاین بیراهه ی تردید ازاین بن بست میترسم..)
همین طور که میخوند
بادستش دستمو مشت میکرد!
ینی
نوک انگشتای خانوم پرستار وقتی داره دنباله رگ میگرده از درد اون سوزنه بیشتره...
پنبه الکل کشید
بلند گفتم تورو خدا بریم خونه😭😭
صداشو بلندتر کردو محکم ترتوی بغلش نگه م داشت؛
سوزنو فروکرد؛
نمیتونستم تکون بخورم اصلا...
بلند بلندگریه میکردم
دیگه
اصلا صداشو نمیشنیدم!
چندثانیه گذشت...درآورداون لعنتی رو....
زندگی بوسم کرد
تقریبا داشتم ازحال میرفتم
خانوم پرستار گفت بلندش کنید چنددقیقه روی تخت درازبکشه بهترمیشه!
درازکشیدم وچشمامو بستم!
اینم از خاطره ی من😊❤️
موفق باشیدوعاشق