سلام سلام دوستان عزیز اوضاع و احوالتون خوبه؟؟ 😉😉😉
یادتونه گفتم خالم گفت برم ناهار بپزم؟؟😕پختم😐😐اونم چه پختنی😒صبح که بیدار شدم با مامان آماده شدیم من رفتم خونه مامان بزرگم مامانمم رفت کارگاه ساعت نه بود و تصمیم بر این شد که برنج و مرغ بپزم😞😞وقتی رسیدم داییم دم در بود گفت انگار اومدی؟ گفتم اره اومدم غذا بپزم 😎گفت حالا بلدی برنج بپزی؟ گفتم بار اولمه ولی بلدم😆😆گفت حالا نکشیمون 😕😕خلاصه رفتم تو خونه مرغ رو گذاشتم بیرون آب کردم تو قابلمه مرغ رو گذاشتم روگاز(بابا بزرگم اصلا مرغ بیرون رو نمیخره خودش جوجه میگیره یه جایی هس جوجه ها رو خودش بزرگ میکنه بعد اونا رو سر میبره میخوریم تخم مرغ هم همینطور بابا بزرگم میگه دیگه اینطوری میدونیم که مرغا چی میخورن)قابلمه رو پر آب کردم که قشنگ بپزه بعد رفتم سراغ برنج😵😵چهار تا لیوان ریختم دیدم انگاری خیییلی کمه یه لیوان دیگه هم ریختم 😐 با خودم گفتم بابا این یه بشقابم نمیشه که دوتا دیگه ریختم بازم از دید من خیلی کم بود😕😕یکی دیگه هم ریختم هی نگاش میکردم میگفتم یعنی زیاده؟😟یه نصف لیوان برگردونم تو کیسه بعد گفتم نکنه کم بشه😯یه لیوان دیگه هم ریختم😐😐😐بعد آب ریختم روش که خیس بشه نمکم ریختم😄😄بعدشم پیش بسوی گوشی😉😉یه خورده که گذشت دیدم همه آب مرغه بخار شده بود دوباره آب ریختم یه قابلمه بزرگ آب کردم گذاشتم روی گاز بزرگ که توی حیاط بود(مامان بزرگم همیشه برنجشو توی حیاط میپزه یه گاز بزرگ اونجا گذاشته)بعدشم که آب جوش اومد برنجو خالی کردم توش بعد یه ده دقیقه ای یه قاشق زدم توش ببینم برنجش نرم شده یا نه یکم چشیدم دیدم آره نرم شده وای آبش خیلی خوشمزه شده بود😍😉 غلیظ بود زیرش خاموش کردم سرخوش نشستم هی قاشق قاشق آبش میخوردم که یهو مامانم زنگ زد گفت چیکار میکنی گفتم ماااااماااان آبش اینقدر خوشمزه شده فقط بیا بخور😄😄😂گفت واااااای 😵😵تو نشستی آب برنج میخوری بلند شو زودی درستش کن الان دیگه شله شله شده😱😨اینو گفت گوشیو قطع کردم قاشقو هم پرت کردم سریع ابکش گذاشتم خالیش کردم خیلی زیاد شده بود هی میگفتم وایییی چرا اینقد زیاد شده😨😨😲وای حالا چیکارش کنم😣سریع ریختمش توی یکی از قابلمه ها دیدم جاش نمیشه😕😕😕نصف دیگش ریختم تو یه قابلمه دیگه😑😑فکر کنین برای چهار نفر دو تا قابلمه بزرگ برنج😐یهو یادم افتاد به مرغه دویدمرفتم تو آشپز خونه دوباره اب ریختم روی مرغه😂😂وقت نمیکردم درستش کنم هی آب میریختم روش که خیالم راحت باشه نمیسوزه😕😂😂 یخورده سیب زمینی هم سرخ کردم هی میدویدم میرفتم تو حیاط هی برمیگشتم تو خونه فقط میدوییدم😩😩برنجه که سه برابر موقع که مامانبزرگمینا بودن بود خیلی زیاد شده بود هی فحش خودم میدادم و میدوییدم😕😂رو فرشیا کلا جمع شده بود بس که رفته بودم و اومده بودم 😐😂😂بعد مامانم زنگ زد منم که سر خوش همزمان حرف میزدم و ربع میریختم تو خورشته یهو مامانم گفت سس هم تفت بده بریز توش😨😨گفتم باید تفتش بدم؟؟؟ گفت آره گفتم مامان😕گفت بله گفتم تفت ندادم ریختم توش😕😕ولی دیگه کار از کار گذشته بود😐بعدش بابابزرگم کلید انداخت اومد تو سلام کردم گفت تو ناهار پختی؟؟؟؟؟گفتم بعله😎😎✋✋بعد اومد تو آشپز خونه گفت این چیه گفتم برنج 😕گفت پس اون که بیرونه چیه؟؟؟😕😯گفتم اونم برنجه😕گفت این چیه؟؟گفتم این خورشته😕😂😂گفت میخواستی نذری بدی بابا اینقد برنج پختی😑گفتم نمیدونستم اینقد زیاد میشه خوب😕😕دیگه سفره رو انداختم مامانمم اومد کشیدیم و خوردیم بازم بابا بزرگ جان کلی به به کردن 😄😂😂خدایی خیلی خوشمزه شده بود 😄😄خودم که دوست داشتم بقیه هم گفتن خوبه😂دیگه بماند که چقد اضاف اومد😄😂شب رفتیم خونه فردا کلاس زبان داشتم قبلش رفتم خونه اون یکی مامان بزرگم واسه اون آمپول دیگش که سه روز بعد باید میزد😉😉در که باز شد دوباره مراسم قربون صدقه رفتن و بوس و بغل شروع شد😍😘😕بعدشم اجازه ورود صادر شد 😉😉گفتم مامانجون اون آمپوله که نزدیش گفت نه گفتم بده بزنم گفت حالا یکم بشین بعد😐😂😂میوه آورد دختر عموم هم بود یکم که نشستم گفت خوب بیار رفت بیاره گفت داروخونه سه آمپول بهم داده با دو تا سرنگ😕😕بزار بگردم ببینم سرنگ دارم بعد مامان جون به ستایش(دخترعموم 9 سالشه)گفت برو ببین بابات داره(خونشون طبقه بالا خونه مامان بزرگم هس)اونم رفت به باباش گفت بعد دو سه دقیقه دیدم عموم مثل کماندو ها پرید پایین😂😂گفت سرنگ میخواین چیکار😮آمپول چی میخوای بزنی واسه چی حدیث مگه بلدی گفتم آره گفت هوا نزنی بدبختمون کنی😕😕به جای مامان بزرگم اون استرس گرفته بود همچین صداش میلرزید😂😂ستایش میگفت بابام همینجوره ماهم وقتی میخوایم آمپول بزنیم اول شیش تا صلوات میفرسه بعد میزاره آمپولمون بزنن 😐😂بعد رفت سرنگو باز کردم جلدش گذاشتم رو آمپوله بشکونم نمیشکست دوسه بار امتحان کردم نشکست 😕 مامان بزرگم میگفت وای ننه نشکه تو دستت منم هی فشار میدادم که یهو تققققققققق😎دختر عموم که رفته بود تو حسه آمپوله هی نگاش میکرد و نمیشکست وقتی شکست دو متر پرید بالا 😂😂😂 منم مواد کشیدم تو سرنگ و هوا گیری کردم رفتم به مامانجون گفتم برگرد😆😎یکم کج شد گفت بزن باورتون نمیشه من تو چه حالتی آمپول زدم فکر کنین همونجوری که رو مبل نشسته بود یکم کج شد فقط یکمیا😐😐😕هیچی دیگه منم پنبه کشیدم یهو گفت با ضربه نزنیا😩گفتم بااشه😉😉دوباره پنبه کشیدم اروم سوزنو فرو کردم یه کوچولو تکون خورد سریع تزریق کردم پنبه رو گذاشتم کنار سوزن و درآوردم 😉😉بعدم من رفتم کلاس زبان فردا مامانم گفت تو برو خونه مامانجون یه خورشت بادمجون درست کن گفتم عمراااااا دیگه من دست بزنم 😒😒مامانم :😕😕... با هم رفتیم کارگاه مریم هم بود (همون که واسه اولین بار بهش آمپول زدم)😉😉😆ساعتای ده بود مامانم گفت حالا نمیری یه چیزی درست کنی؟؟😕گفتم نوووچ😞😞 بعده یه ده دقیقه ای یه فکر زد به سرم به مامانم گفتم به شرطی میرم درست میکنم که ظهر با مریم بریم تو پارک ناهار بخوریم مامانم گفت این گرما بریم پارررک😮😮گفتم اره..خب چیکار کنم؟؟؟😎گفت باشه چیکارت کنم برو درست کن میریم پارک😕😉😉منم رفتم در بنگاه از بابابزرگم کلید خونه بگیرم رفتم گفتم سلاااام باباجون🙌🙌گفت سلام بابا اینجا چیکار میکنی گفتم کلید خونه میخوام گفت میخوای چیکار گفتم میخوام برم خرابکاری کنم😆(با صداقت کی بودم من😂😂)گفت نهههههههه😵😵نمیخواد چیزی درست کنیا سارا (زنداییم) یه مرغ کامل با کلی برنج درست کرده غذا خیلی داریم 😯😯گفت برنج تو هم اضاف اومد همش ریختم جلو جوجه ها😕😐(میبینید چجوری دست رنج منو به باد میدن😭😭😭)گفتم عهههه بابا جووووون من اون برنجو با عشق درست کرده بودم 😟😟چرا با روح روان من اینطوری بازی میکنید آخه😔😔بعدم کلیدو گرفتمو رفتم خونه تا واسه خودمون ناهار درست کنم 😄در حیاطو با کلید باز کردم رسیدم مرحله دو در دومی که در راهرو باشه قفل بود زنگ زدم به باباجون گفتم کلید کجاست گفت داییت قفل کرده زنگ دایی زدم در دسترس نبود😑😑تا ساعت یازده تو حیاط نشستم بعد دوباره زنگش زدم برداشت گفتم کلید کجاست گفت زیر گلدون سمت راست باغچه😐😐رفتم درو باز کردم رسیدم به در سومی که در خونه بود بازم دیدم قفله به دایی زنگ زدم کلید اونو کجا گذاشتی ای بابا😞😞گفت تو جاکفشی گذاشتم تو کفش مشکی مامانجون من:ای خدا😟😟کلیدو برداشتم رفتم تو بعدم واقعا نمیدونم چی شد شیطون گولم زد گفت حدییییث😈😈بیا مامانتو شگفت زده کن😈برنج بپز 😈 سوپرایزشون کن😈منم تصمیم گرفتم برنج بپزم😕یه خورده برنج خیس کردم بادمجونا رو پوست گرفتم بعدم کلی روغن ریختم تو ماهیتابه شروع کردم به سرخ کردن 😉بادمجونارو انداختم توش گذاشتم به حال خودشون بپزن😆خالم که مشهد بود پیام داده میگه هویج در چه حالی؟😐(خاله هام و دایی کوچیکم همیشه به جای حدیث به من میگن هویج😑😑)نوشتم هیییییییچی بیکار بیکار نشستم(جون خودم) در حال چت کردن بودم یهو دیدم یه بوهایی میاد😟😟سرمو آوردم بالا دیدم همه جا رو دود برداشته تو سر زنان دویدم😩دیدم بادمجونا کامل جزغاله شده بودن😨😨 ریختمشون دور کولر رو هم زدم دور تند میدویدم اول خونه آخر خونه بال بال میزدم تا دودا بره همه در و پنجره ها رو هم باز کردم 😕😕 دوباره پوست گرفتم انداختم سرخ بشه😩باورتون نمیشه ولی بازم سرگرم گوشی و چت با خاله شدم😭😭😭دوباره بادمجونا سوختن برای بار سوم پوست گرفتم مث عزرائیل وایسادم بالا سرش😈😈تا سرخ شدن آب گذاشتم برنجو هم ریختم حالا این وسط جو گیر شده بودم آهنگ گذاشته بودم میرقصیدم😕(الهی توبه😐)برنجو آماده کردم هر چی روغن اضاف اومده بود ریختم تو خورشت😆😉یه وجب روغن رو خورشتم بود😄✋✋همش رو کردم تو ظرف رفتم تو کارگاه دیدم مریم و دخترش ازگشنگی دارن نونی که مال دیروزش بود و البته خشکم شده بود میخورن 😕😕 مامانم گفت میدونی ساعت چنده😕گفتم نه گفت نگاه کن واییی ساعت سه و نیم بود خخخخ خندیدم 😂😂گفتم بلند شین بلند شین براتون غذا پختم انگشتاتون هم باهاش بخورین 😋😋😋خالاصه که رفتیم پارک و بعدشم رفتیم خونه پسرعموم رفتیم رو پشت بوم آهنگ گذاشتن و پسر عمو هام میرقصیدن و ما هم که روده بر شده بودیم از خنده 😂😂😂پسر عموم به داداشش گفت فردین بپر یه مرغی تیکه پاره کن بیار یه کبابی درست کنیم 😂😂رفت گرفت و اومد درست کرد و جاتون سبز خوردیم موقع برگشتن به پسر عموم گفتم مرسیییی پسر عاموووووووو😉😉_نوکرتم دختر عاموووووو😉😉 پ.ن این خاطره بیشتر آشپزی بود تا آمپولی ولی نوشتم تا شما اشتباهات منو نکنید مثلا هیچوقت گول ظاهر برنج رو نخورید خییییلی زیاد میشه😕😕نابود شدم اون همه برنجو پختم واسه بار اول😱😩😩و چند توصیه:😅ربع رو یادتون نره تفت بدین وگرنه خورشتتون ترش میشه😉😂😂ولی اونقدر تفت ندین که خورشتتون سیاه بشه😂😂روغن زیاد نریزین😉مث چشماتون مواظب چیزی که سرخ میکنید باشه سه بار دو سه تا بادمجون پوست گرفتم😩😩😩اینم تجربیات من در آشپزی😉
پ.ن بنظرم نمیشه که سراغ گوشی نری مثلا مرغ تا بخواد بپزه بیشنی بالا سرش هی نگاش کنی که هر وقت پخت مرحله بعدی رو انجام بدی نمیشه که وقت طلاست😉😉از وقتمون استفاده میکنیم میشینیم پای گوشی خخخ😕😂
پ.ن مامانم زنگ پسر عموم زده اونم تا برداشته با صدای جدی گفته نیروی انتظامی کل استان فارس بفرمایید😨مامانم سریع گفته ببخشید اشتباه گرفتم و قطع کرد اینقد ترسیده بود😂😂بعدش پسر عموم زنگ زده میگه چرا قطع کردی😂😂
پ.ن و در آخر حواستون باشه هیچوقت شیطون گولتون نزنه😉🌹🌹
(یکی نبود اونموقع بهم بگه نونت کمه آبت کمه برنج پختنت چیه دیگه ساعت دوازده ظهر😒😒)


مرسی که خوندین منتظر نظراتتون هستم😉😉🌹🌹🌹


حال دلتون خوش...