خاطره رویا جان
سلام🌷
من رویا هستم ومن اینجا وجمع اینجارو خیلی دوس دارم خیلی 😆😘😇
من تقریبا یه هفته پیش رفتم مطب دکترم اقای دکتر رسولی متخصص قلب 💔بهم گفتن باید یه سری ازمایش انجام دهی اگه نتایج ازمایشات
خوب باشد انشاالله اگه خدا بخواهد عمل میشوی
من که اصلا همادگی نداشتم واسه این حرفها یه هو دلم ریخت تپش قلبم تند وتندتر شد فک کنم از خوشهالی ناگهانی بود 😉😉😉😄😄
خلاصه بگذریم شبم تا صبح شد یه عمر گذشت وتا صبح پلک رو هم نذاشتم از استرس
صبح شد تو این دوازده سالی که هر 6 ماه یا 8 ماه ازمایشات تکرر میشد اصلا این حالو نداشتم
رفتم ازمایشگاه تقریبا شلوغ بود ومحیتش خفه کننده البته برای من
تو حال خودم نبودم رفتم بیروندکمی هوا خوردم وقدم زدم
یه ربی بیرون موندم رفتم داخل بعدچند دقیقه شنیدم اسممو
خوندن رفتم دخل بعد سلام نشستم تو هوای خودم بودم یه وقت
شنیدم خانم میگه خانم چطوری ازتون خون بگیرم لطفا چادرتونو در بیارید
اخه چادرم دانشجویی بود استین داشت
گفتم شرمنده الان چادرمو دراوردم استینمو زدم بالا
نفهمیدم کی نیدلو فروکرد کی خون ازم گرفش3 منی که انقد ترسو بودم
بلند شدم تشکر کردم وزدم بیرون
بعد یه هفته باید میومدم واسه جواب دهی
داشتم میرفتم خونه مامان
وسط راه حالم بد شد حالت تهوع داشتم
ماشینو خاموش کردم و پیاده رفتم خونه مادرم نزدیک به ازمایشگاهه
ولی یه خورده
بچه ها استرس کل وجودمو گرفته بود
داشتم به این فک میکردم خدایا یعنی میشود همه چیز به خوبی وخوشی پیش برود
خیلی به خودم امید میدادم
اخه تصمیم گرفته بودم تموم موج های منفی رو ازخودم دور کنم 😎😎😎رسیدم خونه مامانم وارد که شدم دیدم مادرمفرش پهن کرده تو حیاط مشغول اماده کردن صبحونست واسم قربونش برم میدونم چقدر برام غصه خورده هرچند بروش نمیاره ولی میفهممش
گذشت تا روز موعود رسید حدود ساعت 11/5بود که رفتم ازمایشگاه
نمیدونید تو دلم چقدر اشوب بود اخه روز مهمی بود برا رویا
دستو پاهام میلرزید تو دلم صلوات ایت الکرسی میخندم
رفتم جلو جواب ازمایشاتم را گرفتم
تو سالن نشستم خواستم بازش کنم ولی ترسیدم
گذاشتمش داخل کیفم
وبلند شدم چادرمو مرتب کردم وراه افتادم
توراه مطب بودم که یه هو گوشیم زنگ خورد
ماشینو زدم کنار جواب دادم مهدی بود گف کجایی وایستا با هم بریم
من ازش دلخور بودم ولی دلم نیومد دلشو بشکنم
کلا تو زندگی اینجوریم زود میبخشم
واصلاهم به دل نمیگیرم وکینه ای هم نیستم
گفتم باشه رفتم دم مطب منتظر وایستادم
تا رسید سلام کردمجوابمو داد وبا حالت شرمندگیگف منو ببخش عذر میخوام دست خودم نیس
منم گفتم فراموشش کن
رفتیم داخل. کمی منتظر وایستادیم
بعد چند مریض رفتیم داخل رفتیم داخل بعد سلام اهوالپرسی نشستم اقای دکتر امیدوارمکه حالت
خوب بشه دخترم
ممنون شماخوب باشین منم خوبم یه حال عجیبی دارم نه تحمل باز کردن برگه را دارم نه باز نکردنش خلاصه گف دخترم نمیخوایی جواب ازمایشاتتو
ببینم دادم دستش با صدای گرفته گفتم اگه نتیجه منفی بود چی تحمل ندارم
دخترم صبرکن وبه خدا اعتماد کن.
داشت نگاه میکرد منم چشامو بسته بودم
بعد گف دخترم قلبت تحمل جراحی وداره اسمتم
با استفاده از چند دوره از دارو کمی بهتر شده
بچه های عزیز ای کاش اونجا بودید
که حال رویا رو میدیدید
من گریه میکردم اشکم اشک خوشهالی بود
حالم حال دیوونه ها بود اون لحظه رو دودست مهدی وگرفتم وپیشونیمو گذاشتم رو رو دستاش 💜
مهدی گف رویا جانم تو الأن باید خوشهال باشی
بسه لطفا اخه دست خودم نبود که انگار دنیا مال من بود
دکتر گف دخترم صبور باش من یه دکتر خوب میشناسم
یکی از بهترین جراحان قلب تو بیمارستان قائم
منم با بغض گفتم من میخوام شما قلب منو جراحی کنید
من یه عمر بیمارتون بودم اگه غیر این باشه عمل نمیکنم
دکتر گف اولا تو خیلی وقته منتظری
خسته نشدی دوس نداری خوب شی
دومنم من به خاطر کهولت سنیم نمیتونم دخترم
از من گذشته
اگه میتونستم دریغ نمیکردم
واقعا درست میگف نمیتونست
خلاصه با کلی حرف تونست قانعم کنه 😎😎😎😎😎
وبا کلی تشکر از دکتر وخداحافظی اومدییم بیرون
امیدوارم خوب تایپ کرده باشم 😍😘😘😘😘💜💙❤💚
بچه های عزیز وب میخوام چند وقت دیگه برم اتاق عمل
برام خیلی دعا کنید 🌷🌷🌷🌷
اگه خاطراتی نوشتم با خوندنش حال دلتون خراب شد شرمنده واقعا
ممنونم از مدیر وب 🌷
وادمین عزیز مهدیه خانم 🌷❤💚💙💜وساره عزیز💜❤💚💙
امیدوارم زودی بیایی مهدیه جانم 😘😘
ممنونم از تک تک شما ها خانم افراسییابی ❤😘😍
پریا خانم سپیده جون ❤💙💜😍😘
وخانم دکتر مهدیه خانم عزیز💜❤💚💙🌷
واقا سید علی عزیز که هروقت بهش احتیاج داشتم بودند وجواب میدادند
ممنونم ازت 💜❤💚💙
وممنونم از دوستانی که الان حظور ذهن ندارم
اگر عمر وسعادتی نصیبم شد بازم به جمعتون میپیوندم 🌷🌷🌷🌷😇😇😇😇بچه ها من جمعتونو بسبار دوست دارم 💜❤💚💙
ولی اگر خداوند سرنوشتمو طور دیگه ای رقم زد حلال 💜💚❤
محتاجم به دعای تک تک شما 🌷🌷🌷🌷🌷🌷
خدانگهدار همه شما عزیزان ✋✋✋✋✋✋✋
رویا 💜💚❤💙💔🌷🌷🌷🌷😊😊😊😊