خاطره رویا جون

💚به نام خدایم💚

شک نکن درست در لحظه اخر
دراوج توکل ودرنهایت تاریکی
نور نمایان میشود
معجزه رخ میدهد
وخدا وخدا وخدا از راه میرسد🌹

سلام سلام 
بازم رویا اومد این دفعه فرق میکنه
با قلبی پر از شادی 
پر از امید اومدم😍😍
سلام به دوستای خوب ومهربون خودم☺☺
من دوباره اومدم واین اومدنو مدیون تک تک تون 
اول 💙خدایم💙
دوم دعاهایتان 🌹
سوم دکتر خوبم 🌹
هسسسسستم ممنون بچه ها 
خوب جونم براتون بگه
صبح که از خواب بیدار شدم 
نمازمو خوندم 
طبق عادت همیشگیم اصلا خوابم نمیبره 
رفتم تو حیاط به گل و گلدون رسیدم 
بعد به میناهام غذا دادم دوتا مینا دارم 
خیلی قشنگ صحبت میکنند 
وقتی کارام داخل حیاط تموم شد 
اومدم خونه ساعت دیدم نزدیک 
شش بود رفتم اب ریختم تو سماور 
زیرشو روشن کردم 
مهدی رو صدا زدم بره دوتا نون بخره
بیدار شد ورفت 
منم صبحونه رو اماده کردمتا اینکه اومد ودوتایی صبحونه خوردیم 
وبهم گفت خودتو اماده کن غروب انشاالله رفتنی هستیم 
داشت اماده میشد که بره سر کار 
گف اهااااااییی چش اسمونی این تیکه کلامشه😍😍
زیاد از خودت کار نکش 
منم حرکات سربازها رو به خودم گرفتم 
وگفتم چششششم قربان 
ودوباره گفت رویا واقعا میگم 
من گفتم منم واقعا میگم ☺☺
بعد خداحافظی رفت بیرون خلاصه گذشت 
تا زمان حرکت راه افتادیم 
نزدیکهای قوچان که بودیم گفت خیلی خستم 
منم گفتم خوب بیا جامونو عوض کنیم 
اما نذاشت اقا فک کرده فقط رانندگی خودش بهتره 😕😕
ساعت حدودا نه وبیست بود که رسیدیم مشهد 
بابام کلید خونشونو داده بودن بهم رسیدیم دم در خونشون که میخواستم
درو باز کنم یه هو مهدی صدام کرد رویا گوشکوبت 
منم گفتم گوشکوب خونه عمته 😎
رفتم جواب دادم دیدم خاله است 
سلام رویا کجایین منم گفتم دم در خونه بابا اینا 
گفت من اینجا منتظرتونم شما دم در خونه بابا 
اونجا که کسی نیست من اینجا شام گذاشتم 
یالا بیایید اینجا دستوری بود😍😍
مهدی گفت دلشو نشکنیم بریم 
من گفتم مهدی از فلکه اب تا رضا شهر خیلیه😭😭😕😕
اما رفتیم وقتی رسیدیم خونه خاله بعد کلی ماچو موچ 
وقربون صدقه نشششششستیم بالاخره
حال این که اول دوش میگرفتمو نبوووود
لباس عوض کردم ودستو صورتمو یه اب زدم ونشستم 
وایییی بچه ها هلاک یه لیوان چاییییی بودمبا اینکه تو راه چای خورده بودم چقدر خوبه وقتی خسته ای یکی واست 
چای بیاره☕باخنده گفتم خوب شد اومدیم 
بعد شام خوردییم 
بعد شام میخواستم برم ظرفها رو بشورم که 
زهرا نذاشت گفت خسته ای برو بخواب
واییی داشتم کیف میکردم از این حرف 
ای نامرد با خودت نگفتی زهرا تایپ میکنه ومیفهمه 
خوب که تارف بووود دارم برات
رویا خانم حالا ببین😆😆
رفتم طبقه پاییین یه دوش گرفتم که بخوابم 
زهرا اومد کمی گفتیمو خندیدیم 
انقد خسته بودم نمیدونم کی خوابم برد
صبح شد دیدم مهدی خوابه 
رفتم بالا دیدم خاله بیداره مشغول وضو بود 
عمو هم بیدار بود منم سلام دادم رفتم وضو بگیرم 
نمازمو خوندم وبا خدایم عهد هایی بستم 
از خدا فرصت دوباره زندگی رو خواستم 
وبمونم نذرمو ادا کنم در حال جمع کردن سجاده بودم صدای در شنیدم 
خاله بود گف رویا بیا کارت دارم 
عمو رفته نانوایی 
منم رفتم باهم در مورد جراحیم 
صحبت کردیم خیلی بهم امید میداد ممنونتم خاله جانم🌹
خلاصه عمو با نون تازه وارد خونه شدمنم رفتم مهدی رو از خواب بیدار کنم 
هر کار کردم بیدار نشد 
گفت بذار یکم دیگه بخوابم دیشب دیر خوابیدم 
منم گفتم میخواستی زود بخوابی 
وقتی دیدم بیدار نمیشه رفتم داخل اشپزخونه 
یه یه لیوان پر اب کردم پاشیدم رو صورتش 
قیافش😱😱😱😱خیلی ترسیده بود 
بلند شد وگفت خییییلی بی مزه ای با اخم 
بیچاره داشت سکته هه رو میزد 
گفت فکر کنم باید منم خودمو به دکترت نشون بدم 😎😎
دیییوونه این چه کاری بود کردی
منم گفتم حقت بود حقت بود خواستی باند شی تازه اگه بیدار نمیشدی 
قصدم این بود که یه بتری پر اب کنم بریزم روت ☺☺☺☺
برو خداتو شکر کن 
رفت دستو صورتشو شست 
رفتیم صبحونه بعد صبحونه اماده شدیم که بریم 
رفتم بچه ها رو بوس کنم خاله گفت مواظب باش بیدار نشن 
رفتم تو اتاق زهرا دیدم خانم خوابه ای کاش وقتی بود واسه اون 
ای نامرد به تو هم میگن دختر خاله 
ای رویای بجنس
دارم برات☺☺بزا تایپ تموم شه 
تو راه بودیم گفتم مهدی اول برییم زیارت 
اما گفت یه نگاه به ساعت بنداز 
دیدم اره راس میگه داشت دیرم میشد 
رسیدیم به مطب اقای دکتر 
یه ده دقیقه ای منتظر موندیم 
تا نوبتمون شد رفتیم داخل 
بعد سلام نشستیم ما قبلا صحبتامونو واسه جراحی کرده بودیم ویه نامه داد که برم بستری شم 
وبعد از تذکرات دکتر از مطب اومدیم بیرونمهدی گفت حالا هر کجا دوست داری بگو بریم 
گفتم حرم 
بیا بشین برییم 
تو راه گنبد از دور دیده میشد 
زدم زیر گریه یه دلتنگی خواصی داشتم 
بچه ها من استاد احساس وگریه هستم ☺
اره راست میگه دیییونه است😎
وقتی رسیدیم حرم رفتم زیارت 
راستی فک نکنید به فکرتون نبودم رویا به نیابت از همه بچه های وب 
دو رکعت نماز خوند اگه قبول باشه 
به نیابت از شماهم خانم مهدیه عزیزم خانم دکتر
بچه ها من سالی یه بارو حتما باید برم مشهد 
وقتی هم رفتم باید یه شب تنهایی واسه دل خودم تو زیرزمین 
داروالحج بخوابم نمیدونید چه حالی داره وقتی صبح بیدارت میکنند واسه نماز صبح اون لحظه با هیچ چیز قابل مقایسه نیستچهل دقیقه ای حرم بودم بعد اومدییم بیرون
مهدی گفت حالا بیا بریم خرید منم گفتم تو این موقعیت 
اونم گفت چشه مگه گفتم بریم 
کلی واسم لباس. خرید 
هرچی میدید میخرید 
خلاصه اون روز روز رویا بود ☺☺
بعد رفتییم کوه سنگی از من به شما حتما برین. 
اونجا خود ارامشه 
بعد مهدی گفت رویا گشنت نیست منم گفتم چرا خیلی 
ولی خودت میدونی که با غذای بیرون سخت مخالفم 
گفت وایستا دارم برات یه موقعه دیدم از کوله پوشتیش 
یه کیسه نخی در اورد داد بهم بازش کردم دیدم یه ظرف غذا 
داخلشه بازش کردم دیدم کتلت گفتم واییییییی😍😍
اینا از کجا گفت وقتی دیشب تو خواب ناز بودی درستش کردم 
گفتم بدون سس فایده نداره رفت با نون وسس تند واتیشی برگشت 
یاد دوستم افتادم یادم میاد شب سس تند خورده بود البته 
بیش از حد طفلی کل بدنش خارش گرفته بود 
شب تا صبح بیداری کشیده بود بعد مجبور شده بود روزش امپول بزنه 
حقش بود 😎😎😎😎
خیییییلی دلم براش تنگ شده واقعا بیمعرفته
اون تنها دوستمه که بهش اطمینان دارم 
هر جا هست سلامت باشه 💚💜❤
راستی اینم بگم کتلتا نصفش نپخته نصفش سوخته 😎😎
گفتم اینا رو خودت تنهایی درست کردی گفت نه همراه زهرا گفتم به به اشپز که دوتا شد خدا میدونه 
مگه چشه مارو باش که واسه خانم کتلت درست کردییم اونم از خوابمون گذشتییم بچه ها رویا از این اگهی های بازرگانی وسط خاطره بی خبره 
بخونه چی بشه خاطره 😍😍😍😍
مهدی ما که خوردیم خدا کنه بخیر بگذره😍😍😍 
مهدی اره واقعا😎
خیلی خوش گذشت ممنونتم مهدی خواعش چاکر 
من گفتم وایییی مهدی دیر شد بدو 
تند تند راه افتادییم تا رسیدییم خونه خاله 
رفتم بدو بدو یه دوش الکی گرفتم ویه شربت خوردمو 
بچه ها رو بوس کردم 
طفلی ها دنبالم بهونه نمیگرفتن اخه میدونستن 
که مامانشون میره که خوب شه 
بعد خداحافظی زدیم بیرون تا رسیدیم بیمارستان بستری شدممهدی کمی پیشم موند بعدوقتی خواست بره گفت چش اسمونی 
چیزی نمیخواییی 
منم گفتم نه بعد چشام پر اشک شد گفتم حلال کن رویا رو 
اونم گفت دیییونه این چه حرفیه صد سال باس وقشنگ حرصم بده 😍😍😍
منم زدم زیر خنده 
گف میخواییی یکم دیگه باشم گفتم نه برو بچه ها رو ببر پارک گناه دارن ورفت 
داشت کم کم غروب میشد گوشیمو برداشتم رفتم تو وب یکم خاطره های تکراری مرور کردم 
وبا خودم گفتم بیام یه خاطره که نه ارسال کنم 
واین کارو کردم 
احساس میکردم یکی ازم دلخوره احساس تنهایی میکردم 
دوست داشتم باهاش صحبت کنم بهم امید بده خیلی منتظر موندم 
منتظر منتظر نبود نبود نبود 
اون کدوم دوستشه که رویا بیشتر از من دوستش داره 😎😎
سه بامداد خوابم برد 
صبح شد اومدن منو واسه یه سری ازمایشاتی که نداشتمو بردن 
ازمایش خون عکس از قفسه سینه ازمایش تنفس اموزش یه سری چیزها برا بعد جراحی 
خلاصه گذشت وقتی برگشتم اتاقم پربود مامان بابا اومده بودن خیلی خوشهال بودم ومهدی
خاله وزهرا منو میگه ☺☺

کمی پیش هم بودییم خیلی بهم امید میدادند ومیگفتن نترس برو 
سالم بیا ما همه منتظرییم 

بعد منو بردن قفسه سینمو شستشو دادند وصد عفونی کردند
بعد پرستار یه امپول بهم زد گت ارامبخشه قبل عملهمنو بردنتو اتاق عمل استرس تمام وجودمو گرفته بود 
اما دست خودم نبود رفتم تو اتاق عمل 
ایت الکرسی ورده زبانم شده بود دکترم کلی باهام صبت کرد همچنین دکتر بی هوشی 
ممنونشونم
اونا هم اینه دکر ایمان عزیز من 120 تضمین کردن اخه داریم 
 بعد گفتن خودتو بسپاربه خدا وقتی اینو شنیدم زدم زیر گریه ارامش اومد سراقم 
دلم محکم وقرص شد بعد به موچ دستم یه امپول زدند 
احساس میکردم دار م بی حس میشم
کم کم 
دیگه نفهمیدم چی شد 
تا چهارو نیم ساعت عملم چهار ساعت طول کشید 
بعد نیم ساعتم بهوش اومدموقتی بهوش اومدم خودمو با دمو دستگاه ولوله که داخل دهانم بود میدیدم با یه پرستار وقتی بهوش اومدم دکترم اومد بالا سرم همراهانم 
یکی یکی می اومدن داخل ایسیو 
پرستارها موقعه تنفس کمکم کردند وقتی صرفه میکردم بودن کنارم ممنونشونم 
خیلی بهم رسیدن فک کنم یه سی وچهار ساعتی تو ایسیو بودم بعد منو بردن بخش 
من هر روز باید ازمایش میدادم 
مهدی بهم روحیه میداد بهمگفت خوشهالم رویا منم گفتم بادمجون بم افت نداشت موندم ور دل خودت 😍😍
یه هوهمه ورد اتاق شدن انگار نه انگار که تازه جراحی شده بودم 
خاله گفت بیا واست سوپ اوردم واسه تو هم مهدی جان 
مرع منم گفتم خاله بی معرفتیه که واسه رویا سوپ واسه مهدی مرغ
مهدی گفت بفرما همش مال خودت حسود خانمبگیرش 
منم گفتم شوخی شوخی مگه رویا میتونه تا یه هفته غذا بخوره همه 
زدن زیر خنده☺☺☺
بعد یه ساعت شوخی وخنده 
پرستار اومد وگفت بهتر دور مریض خلوت باشه 
اما نمیدونست که مریض از همشون پر حرف ترهبهم سرم تزریق کرد همه داشتن میرفتن که به مهدی گفتم برو یه دوش بگیر بعد بیا مامان پیشم بود با زهرا 
گفتم زهرا گوشیمو بردار برو تو وب بچه ها زهرا کامنتهاتون واسم خوندخیلی خوشهال شدم 😍💜💚
بعد کم کم خوابم برد 
تا ینکه با صدای خندهای مهدی بیدار شدم
با چشم بسته گفتم چتونه اتاقو گذاشتین رو سرتون 
فک کردم زهرا هم هست اما رفته بودگفتم نکنه دارین جوک تعریف میکنین واسه هم دیگه 
گفت از جوکم با مزه تره میخواییی بگم مامانم بود 
مهدی گفت مامان بگم 
رویا دلت واسه رفتن به مسجد با دایییت تنگ نشده 
وقتی اینو گفت 
گفتم مااااااامان چرا 
حالا ولکنه مگه مسخره 
بذار بگم برا شماهم 
وقتی حدود هشت سالم بود 
ماه مهرم بود به دایییم گفتم منم با خودت ببر مسج اقاییون. 
انقد اسرار کردم تا اینکه شرط گذاشت واسم گفت کلاه سرت کن 
تا ببرمت واصلا هم درش نیار منم قبول کردم ورفتیم وقتی رفتیم 
دوستای داییی هم بودن گفتند چه پسر قشنگی وقتی اینو شنیدم 
هرچی قول بود شد باد هوا کلاهواز سرم در اوردم وگفتم ببینیددخترم این موهاهی بلندم اینم گوشوارم 
واییی بیچاره داییی حالا حالشومیفهممم خلاصه اخرین باری بود که دایییم منو با خودش جاییی میبرد☺☺☺
حقت بود رویا بازم پیام😍😍
بعد مهدی کلی بهم خندید 
منم از لجشون ذفتم بیرون رفتم قدم بزنم تو سالن بعد شب شد پرستار مسکن زد وقرص داد بهم صبح شد روز از نو روزیاز نو 
دوباره ازمایش 
بعد ازمایش یه چای نبات خوردم بچه ها خوراکم چای نبات بود شدم نبات خانم 😆😆بعد چایی نبات پرستار اومد بالا سرم به بخیه هام یه نگاه انداخت بعد دکترم اومد 
از جراحی راصی بود بهم گفت باید خیلی مواظب باشم هنوز اول راهه 
باید خیلی مراقب باشی 
بعد رفتم بیذون که قدم بزنم 
این دفعه طولانی شده بود احساس کردم که دارم خفه میشم خودمو رسوندم 
به اتاقم. مامانم مهدی هردوشون ترسیده بددند 
رفتن سراغ پرستار پرستار گفت چیزی نیست کلی دعوام کرد 
گفت گفتم قدم نه انقد 
طولانی 
راستی اینم بگم به دکترم گفتم از وقتی جراحی شدم 
قلبم اینه ساعت تیک تیک میکنه 
گفتنگران نباشم باید بهش عادت کنم 
خلاصه گذشت تا روز مرخصی دکترم راجب تغذیه وورزش با هام صحبت کرد وگفت از این هفته له بعد هر دوروز یه بار 
ازمایش بدم واییییی چقد بد 
الان خونه مامانمم مهدی وبابا رفتن شهرستان زهرا هم پیشم هست 
تا یه ماهی مشهدم بعد ببینیم خدا چی میخواد واسم دعا کنید 

💚بچه ها رویا یه قلب ساعتی داره اینه ساعت تیک تیک میزنه

💜حساسیت والرژی فصلی هم شروع شده خیلی سخته 
وقتی بخیه داری عطستم بگیره. وایییی چکا کنم 

💙بچه ها داستان واشی که واسه رویا پختم شروع میشه رویا از این جا به بعدش خبر نداره 
خانم منو مجبور کرده تا الان بیدار باشم تا براش خاطرشو تایپ کنم 
ساعت یکو بیسته خودشم تخت گرفته خوابیده 😕😕😕😕
چه گناهی کردم اون از اون مهمون نوازیش اینم از خاطرش 
تقریبا یه ماه پیش رفتیم خونشون ساعت دوازده نیم شب رسیدیم بعد شام 
بیچارم کرد 
کلی ظرف نصیبم شد اخه یکی بگه ظالم این رسم مهمون نوازیه 
اونم خسته کوفته دوازده ساعت تو ماشین 
تازه شبشم نذاشت بخوابم 
هی چشم خواب میرفت میگفت زهرا. زهرا. باززهرا. الهی زهرا بمیره 
تو بی زهرا بمونی اینم ازآشم خاطره شد واسه خودش 
واییی رویا ببینه چی میشه 
در عوض قلب مهربونی داری دختر 
اینم هندونه زیر بغلش 
ممنون امیدوارم خوب تایپش کرده باشم 
زهرا دختر خاله رویا جان