خاطره فریما جون
سلام عليكم احوال شما چطوره؟!فريما هستم يك بار خاطره گذاشته بودم خداروشكككككر پرستاري قبول شدم جواب ازمون دستياري(تخصص)هم اومد و امين(داداشم)جراحي عمومي قبول شد كلا اين شهريور واسه ما ماه قبولي بود واما خاطره :اين اميرارسلان (پسرداداش رضا ،داداش بزرگم)حدود يك هفته پيش سرماخورده بود شديد وداداشم برده بود پيش دايي ارسلان ك متخصص اطفاله و ايشون هم ٣تاامپول نوشته بود براش ك البته خودش تزريق كرده بود براش حدودا ساعت١٢بود ك داداش بااميرارسلان اومد پريد بغل من گريه ميكرد ميگفت دايي الاغه (فوش تازه ياد گرفته به همه ميگه الاغ 😑😑 البته تنبيه شده ولي راهشو ادامه ميده)داداشم اخم كرد بهش خلاصه ناهاروخوردن داداش گفت بريم مامانت تنهاست ك اميرارسلان گفت من ميخوام بمونم پيش فري 😐 داداشم توصيه هاي لازمو كرد ورفت اقا اين ازبغل من جم نميخورد امين هم ك اومد گفت بيا پيش من اميرارسلان گفت نه نه !!!ودر نهايت شامم خورد وامين بردش تحويل پدرمادرش بده منم رفتم خوابيدم اما صبح ك از خواب پاشدم ديدم اي دل غافل گلوم گرفته اصلا اب دهنمو بزور قورت ميدادم اولش فك كردم چون صبحانه نخوردم اينجوريع ولي وقتي صبحانه خوردم ديدم نه واقعا سرماخوردم واين واسع من يعني مصيبت !!!اون روز جمعه بود و طبق روال هميشه رضا و ميلاد باخانواده هاشون خونه ما هستن(خانم ميلاد هم بارداره ) اونااومدن ولي من اصلا حال نداشتم تبمم رفته بود بالا و سرفه و عطسه هاي متوالي !!!خيلي تابلو بود ك مريضم اگ گير داداش رضا و ميلاد ميفتادم اوج بدبختي بود چون يقينا امپول ميدادن يه پيام دادم ب امين ك بيا تواتاق كارت دارمامين اومد گفت جانم گفتم امين يكم سرماخوردم گفت از كي؟!گفتم ديروز از اميرارسلان گرفتم گفت باشه بشين الان ميرم وسايلمو ميارم رفت يكم بعد اومد گلومو ديد گفت عفونت داره دستشو گذاشت رو پيشونيم گفت تبم ك داري بعدشم چند تا سوال پرسيد ك اب دهنتو قورت ميدي دردداره؟!ابريزش بيني؟!بدن دردولرز و در نهايت دفترچمو گرفت گفتم امين توروخدااامپول ننويس گفت ٢تا كوچولو بزن گفتم واي نه نه ننويس چيزي نگفت منم بغض كردم مثلا گفتم ب امين بگم امپول نميده بلند شد ك بره سرمو بوسيد گفت نترس هواتو دارم رفت بيرون ميلاد اومد گفت چي شدي فريما(ميلاد بعد كنكور خيليييي بهتر شده والان ميفهمم كل سختگيريا و بد اخلاقياش مال كنكور بوده)گفتم هيچي خوبم مامان با يع ليوان شيرعسل اومد گفت بخور مادر يكم خوردم ك امين اومد تو اتاق چند تا قرص داد خوردم با يه شربت گفت استراحت كن ذوق كردم ك ننوشته رفتم بيرون داشتن ميوه ميخوردن مامانم ب من هم داد ولي نخوردم ديگ يواش يواش رفتن ميلاد موقع رفتن گفت اذيت نكن امينو هر چي گفت گوش بده !نگاه ب امين كردم چشمك زد فهميدم يه خبرهايي هست اونا رفتنمنم رفتم تواتاقم داشت خوابم ميبرد ك امين اومد تو اتاق با دو تاامپول اماده نشده گفتم امين نه ي اخم نمادين كرد گفت فقط ٢تانوشتم بقيشو دارو خوراكي دادم ديگه برگرد اماده شو گفتم نميخوام دردداره هي ازاون اصرار از من انكار ديوانش كردم اخرش ديگ مامانو صدا كرد مامان اومد گفت نزدي هنوززز!!!امين گفت ادم بايه بچه ٥سالع زودتركنارمياد تا با اين!!! مامانم يكم اصرار كرد ك ديگ ديدم واقعا ديگ دارم لوس بازي در ميارم مامان رفت بيرون منك دراز كشيدم يكم لباسمو دادم پايين امين اومد پنبه كشيد از ترس سكته كردم يكم سفت شدم امين گفت نفس عميق كشيدم گفتم توروخدا يواش گفت اروم باش نترس زد و خدايي هم درد نداشت كشيد بيرون بعديو داشت اماده ميكرد گفت فريما جان اين يه كوچولووو خيلي كم درد داره هروقت دردت اومد نفس عميق بكش سرمو تكون دادم زدش منم گريم شروع شد ولي خوب زود تمومش كرد وزياد اذيت نشدم
ببخشيد اگ بد بود
با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن؛
شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود... و آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبتها و بیمهریها زمینگیر نشوی...