خاطره ریحانه جون
خاطره: اول بگم که فاویسم مینور هستم 😥 روز سه شنبه بود قرار بود برای یک آزمایش علوم بریم آزمایشگاه و باید مرحله به مرحله چک نویس میکردیم و بعد پاک نویس .
و دوساعتی تو آزمایشگاه بودیم و بعد آزمایش هارو گروه بندی میشه این آزمایش نوبت گروه ما بود یه یک ساعتی داشتیم ازمایش انجام میدادیم با توضیح که احساس کردم تب دارم ( گرما حس میکردم🤒🤒🤒 ) سرم دردمیکرد و سرگیجه😖😖 باهر بدبختی بود اون یک ساعت هم گذشت
بعد زنگ تفریح حالم خیلی بد شد یعنی هر کی منو میدید متوجه میشد حالم بده 😷😷شورشور عرق میریختم دیگه معلم اومد دید حالم بده گفت زنگ بزن اولیا بیان دنبالت بادوستم رفتم پایین زنگ زدم بابام جواب نداد مامانمم مادرجونم برده بود دکتر ... ناظمم میگفت یه شماره دیگه بده بدو( خوب قربونت برم من نفس کشیدن به زور میکشم
بعد شماره بدم سریع عه 😔😔😔) دیگه دوستم رفت بالا از دفترچه اش شماره ارشام اورد ( ارشام یه شماره داره که برای بیمارستان منم اون به دوستام دادم اگه احتیاج شد چون واقعا اونجا به درد خورد ) ناظم زنگ زد بهش گفت نگران نباشید وقت یکم سر گیجه داره ( عه دارم با مرگ دست و پنچه نرم میکنم نمیرم این وسط تو میگی فقط سرگیچه داره 😤😤😤😤) دیگه تا خودشو برسونه خودتون تصور کنید من حالم چه بود . اومد حالم دید خودش شکه شد اومد دستش گذاشت تو پیشونیم بعد روبه ناظم گفت : این داره تو تب میسوزه بعد شما میگید فقط سرگیجه داره (حالا قیافه ناظم😐😐😐 ) دوستم رفت وسایلم اورد زیر پهلوم گرفت بلندم کرد من خودمو میکشیدم دیگه اصلا تسلط نداشتم ولم میکردن پخش حیاط بودم با کارتکم نمیشد جمم کرد والا 😶😶 نشستیم تو ماشین ارشام بهم گفت : چیشد تو که حالت خوب بود
من : نمیدونم فقط حالم خیلی بده نیمه بیهوش بودم رنگم زرد زرد فقط فهمیدم ارشام داره با موبایلش حرف میزنه
دیگه چیزی متوجه نشدم تا با احساس سوزش پاهام بیدار شدم اومدم بلند شم دیدم یکی دستش رو کمرمه من : ایی ولم کن دیگه چیکار میکنی گفت: عه بیدار شدی نگاه تموم شد و سوزن از پام در اورد هیچی بابا تب بر بود
گفتم : یه به سلامتی انشالله نه هنوز خوابم این روحم داره از فرصت طلبی که میکنی فیض میبره ..😊 ( یعنی من در موقعیت خنده از روی لبام نمیره ) شروع کرد خندیدن گفت تازه من دارم جونت نجات میدم من : لطف میکنی زحمت کشیدی میخوای برات مدالم بندازم ارشی جونم
ارشام : صد بار گفتم منو اونطوری صدا نکن فهمیدی 😠😠
خوب بیا منو بخور برادر دیگه چه کاریه )من : نهههههه حالا من😆😆😆😆 ارشام : وقتی چند روز موندی اینجا از اینانوش جان کردی ( بعد تو هوا شکل امپول میکشید برام )
میفهمی عزیزم ارشام😂😂😂😂 من 😨😨😨😳😳
صدای در اومد ارشام: بفرمایید من : نمیگفتی هم میفرمایید یه جوری نگاهم کرد یعنی گلم ببند
پرستار اومد تو من همینطوری نگاه میکردم جان من نباشه مرگ ارشی جونم انگار داره تو سالن مد راه میره
باید یکی بهش میگفت عزیزم اینجا بیمارستان
اومد جلو بهش گفتم اونجا چی نوشته اونم با تعجب نگام میکرد گفتم اونجا ( بالای تخت که مشخصات بیمار و نام دکتر معالج اینا اشاره کردم ) همچین با حالت مسخره کردن گفت عزیزم مشخصات بیماره گفتم عه افرین شروع کردم دست زدن گفتم بالاش چی نوشته گفت بیمارستان.. اومد ادامه بده گفتم خوب میدونی ...
گفتم یه چی بگم گفت بگو گفتم خیلی شبیه مدلینگ ها هستی همچین با ذوق گفت واقعا من از پچگی هم شغل مدلینگ دوست داشتم حالا من البته ارزو بر جوانان عیب نیست من رفتار که از خودت در میاری گفتم 😅😅😅😅😅 حالا همچین با حرص نگاه میکنه چیه خوب دوست داشتم شوخی کردم آرشام بیچاره از خنده
پرستاره با حرص : اسیناتو بزن بالا میخوام آزمایش بگیرم
دادم بالا کش بست رگ پیدا کرد همچین با شتاب زد تو دستم من هیچوقت صدام در نمیاد موقع ازمایش گفتم اخ اخ ایی داشت خون میرفت تو سرنگ دراورد گفت رگم نداری ( عه اخه خواهر من اگه مشکل بینایی داره سرت سلامت نداری بازم سرت سلامت دست بدبخت منو چیکار داری خوب) 😔😔😔😔 دوبار دیگه انجام داد دیگه تو رگ نمیرفت صدام در اومد گفتم بسه دیگه مردم ارشام تو بیا انجام بده ارشامم حالم دید گفت من خودم انجام میدم شما بفرمایید پرستاره هم با اخم رفت بیرون ارشام اومد رگ گرفت سرنگ گرد تودستم خون گرفت منم دستم درد گرفته بود اخ بسته دیگه گفت من نمیدونم چیکار به پرستاره داری من: مثل ادم رفتار کنه اخه ☺☺
در زدن یه پرستار مرد اومد تو گفت اقای دکتر جواب ازمایش اومد ارشام آزمایش گرفت نگاه کرد حالش گرفته شد اصلا معلوم بود یه چیای به پرستاره گفت پرستاره هم گفت چشم داشت میرفت گفت یه کیسه خونه A مثبتم بیار
حالا هنگ بود سریع گفتم ارشام بسه بریم خونمون منو ببر خونمون گفت ببین عزیزم تو باید چند روز اینجا بمونی
من : نه من میخوام برم خونمون مامانم کو ااصلا گفت الان زنگ میزنم بیاد رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد تو گفت بیا با عمو حرف بزن با بابام حرف زدم گفت باید بره ماموریت یه هفته منم میگفتم من هم با خودت ببر دیگه پرستاره اومد تو ارشام گوشی ازم گرفت گفت بخواب
( نامرد و بداخلاق ) پرستاره سینی اورد پنج تا امپول بود با یه کیسه خون منم گریم گرفته بود همینطوری به ارشام نگاه میگردم ارشام حالم فهمید به پرستاره گفت شما برین من انجام میدم پرستاره رفت گفتم ااینا که برای من نیست
حالا با لبخند : چرا هست منم با ترس من نمیزنم من نمیزنم
و شروع به گریه گردم😢😢😭😭😳 اومد پیشم گفت اروم باش اومد پیشم گفت اروم باش ببین عزیزم تو فاویسم باید بهت خون وصل کنن شانس اوردی سریع متوجه شدیم وگرنه باید خونت عوض کنن تو که اینو نمیخوای گفتم نه گفت پس با من همکاری کن دیگه گلم
این امپول تقویتی کم خونی داری باید بزنی تا ما هم رضایت دادیم و دوباره گیر این غول بی شاخ و دم شدیم
اومد کیسه خون برام وصل کنه پنبه کشید اومد برام بزاره
دستم کشیدم عقب ( من قبلا برای زدن سرم مشکل نداشتم ولی نمیدونم چرا فکرمیکردم این درد داره ) چند بار پنبه کشید بازم دستم کشیدم عقب ناخوداگاه دستم به عقب کشیده میشد بلند بلند گریه میکردم میگفتم نمیخوام دست نزن بهم اخرش دستم گرفت و برای گذاشت منم یه ایی گفتم و تمام شد با اینکه تموم شده بود دردم نداشت باز گریه میکردم بهم گفت خیلی اروم برگرد که به دستت فشار نیاد امپولتو بزنم من: نه نمیخوام من امپول نمیزنم گفت عزیزم بزن حالت خوب بشه دیگه و من گریه و زاری.....
حالا از اون اصرار از من انکار دیگه کلافه شد گفت باشه منم میرم بیرون پرستار صدا میکنم بیاد بزنه برات اونا مثل من نیستن نازت بکشن شده بگیرنت کارشون میکنن فهمیدی
حالا من 😢😢😢😭 داشت میرفت سمت اتاق که گفتم باشه خودت بیا گفت افرین عزیزم بخواب تا من اماده کنم
منم مظلوم خدایی از من مظلوم تر تو عمرتون دیدید
همه: نههههه 😂😂 منم رو تخت دراز کشیدم و به اینده نسبتا شومم فکر میکنم ( اخه چرا خدا) 🙁🙁🙁🙁
اومد بالا سرم گفت ببین گلم ریلکس باش خوب میدونم درد
داره امپول ولی لطفا با من همکاری کنی من سعی میکنم دردش کمتر شه باشه ریحانه خانم باشه منم با صدای گرفته گفتم چشم گفت افرین گل دختر بخواب قشنگ
اومد بالا سرم شلوارم بیشتر کشید پایین و پنبه کشید و فرو کرد خیلی درد داشت یعنی خیلی منم فقط اخخ و ایی ارشام درش بیار من نمیخوام خوب بشم ارشام: هیس داره تموم میشه یه کوچولو تحمل کن و اولی تموم شد دومی درد نداشت و سومی صدام در نیامد اخ اخ
ارشام: بعدی یکم درد داره اینم تحمل کن افرین و زد
یعنی انقدر درد داشت من هر چی بگم کم گفتم نمیدونم چی بود میزد که دیگه گریه هام به هق هق تبدیل شده بود نفس کم اورده بودم و اخریم زد منم با هزارتا بدبختی برگشتم تازه میگه دیدی درد نداشت گفتم کی گفته درد نداره اخه من مردم بعد پیجش کردن گفت من برم برمیگردم سریع
زن عمو الانه که برسه رفت منم داشت خوابم میبرد که مامانم اومد وقتی دید بهم خون وصل کردن کلی نگرلن شد یه ربع طول کشید تا اروم شد کی باید مامانم اروم میکرد دیگه گرفتم خوابیدم بیدار شدم صبح بود ارشام تو اتاق بود وقتی دید بیدار شدم اومد سمتم یه سرم برام وصل کرد
برام صبحانه اورد که من اصلا لب نزدم هر چی اصرار کردنخوردم اونم لج کرد گفت باشه و برم آمپولتو بیارم
خوب برادرم اول صبحی اخه امپول اومد دیدم یکی
گفتم خودم مثل ادم بخوام و با ارامش پولم نوش و جان کنم دراز کشیدم اومد پنبه کشید فرو کرد ( کلا مگه میشه من امپول بزنم درد نداشته باشه مگه داریم و مگه میشه😒😒) ایی اخ مامان بابا هوی کچل ای ارشام بسه دیگه مردم
ارشام : نگران نباش تو نمیمیری تا منو دق ندی من: خوب به سلامتی انشالله دق کن به من چه ( خوب واقعا به من چه
مردم برن دق کنن به من ربط داره نه شما بگید به من ربط داره ) دیگه امپولم در اورد منم برگشتم باذوق گفتم بریم خونه ارشام : نه ( بی ادب بی احساس ) مامانم کو چیکارش کردی ارشام : رفته خونه لباس بیاره برات
دستش درد نکنه میشه گوشیم بدی ارشام : نه
نه و نگمه نه و خلال دندون نه و.... خودتون دیگه بگید بقیه
ارشام : دیروز از کی حالت بد شد من : تو آزمایشگاه حالم بد شد ارشام:برای چی من : نمیدونم داشتیم آزمایش انجام میدادیم حالم بد شد ( چون اون روز از مدرسه اومده بودیم بیمارستان کیفم تو اتاق بود) رفت از کیفم کتاب علوم برداشت و گفت کدوم ازمایش نشونم بده نشونش دادم
نگاه کرد همچین با قیض نگام کرد خودم ترسیدم یعنی
اعصبانی شده بود بدجور صورتش قرمز گفتم : چته چی شده گفت : مگه من نگفتم نباید تو این آزمایش شرکت کنی بعد رفتی خودتم انجام دادی ( قبل از مدرسه کتاب هارو میگیریم یه نگاه میکنم بهشون همون موقع بهم گفت
که این ازمایش انجام ندم ولی من یادم رفته بود ) گفتم به خدا یادم رفت یه کوچولو اروم شد من: حالا به کدوم حساسیت دارم ( کاشف به عمل اومد که من به گوگرد حساسیت شدم چون شیمیایی گوگرد: گوگرد یه ماده پودری و شفاف به رنگ زرد که از ظاهر خیلی هم زیبا
اون باید با دستکش استفاده کرد من قبل از دستکش دستم کنم باهاش ور رفتم بهش نگفتم که اخرم لو رفتم)
و این خاطره ادامه دارد چهار روز بیمارستان بودم و شنبه پام کردم تو یه کفش که من میرم مدرسه حالمم هنوز خوب نبود باید استراحت کنم مامانم میگفت حالت خوب نیست نرو من امروز خونه نیستم باباتم سرکاره حالت بد شد نمیتونم بیام دنبالت گفتم مامان مدرسه یعنی مدرسه
دیگه به ارشام گفتم بیاد دنبالم منم رفتم اماده بشم کلی خودم مرتب کردم که لو نرم چون هنوز رنگم پریده بود ولی کم رفتمپایین پر انرژی(💪💪جون خودم حالم بد بود ولی نمیخواستم نشون بدم ) گفتم سلام صبح بخیر داداشی گفت سلام عزیزم بهتری؟؟ چرا اخه میخوای بری مدرسه با این حالت من اولا بله بهترم والا من عالی کدوم حالم به این خوبی بزنم به تخته ( زدم به سرش 😃) با اخم نگام کرد من: چیه خو دوست دارم داداشم خودم بعد اگه دوست داری برو دیرم شد جلوی در مدرسه کلی سفارش کرد مواظب باش پیاده شدم تا جلوی درم رفتم دوباره صدام زد
بله ارشام: قرصاتو برداشتی من: 😰😰😰😰😰😰
من : ام.. اره برداشتم یعنی اگه میگفت ببینم بدبخت بودم
رفتم مدرسه دوستم منو دید گفت خوبی یه لحظه خوشحال شدم گفتم مردی ( اصلا موج میزنه ابراز احساسات شما نگران نباشید من سقف گرفتم )
دیگه ترجیح دادم بهش چیزی نگم زنگ اول گذشت زنگ دوم
دینی داشتیم اونم امتحان 😧😧 ( کل بچه ها مشکل دارن با این خانم هم دینی و عربی با این داریم ) ولی با من لج
زنگ دوم من داشت کم کم حالم بد میشد باید قرص میخوردم نیاورده بودم اومد برگه پخش کرد جاها رو عوض
کرد ( کلا عادت داره جاها عوض میکنه ) ما جاهارو عوض
کرد نشستم داشتم امتحان میدادم حالمم بد درسم نخونده بودم ولی بلد بودم داشتم مینوشتم چهارتا سوال مونده بود
اومد بالا سرم گفت بلند شو منم شدم گفت اینا چیه
گفتم چیه ( اصلا من گیج بودم ) نگاه کردم کسی که جای من نشسته بود تقلب نوشته بود گذاشته بود زیر میز منم
از شانس گندم اونجا گفت بشینم گفت تقلب میکنی
گفتم من دارم سوالام جواب میدم چی کار به اینا دارم
گفت خر خودتی گفتم خانم درست حرف بزنید من کاری کنم میگم کردم حالا خط من بزرگ و کشیده و اونی که تلقب نوشته بود ریز مینوشت گفتم اخه خط من هم نیست
چی میگید شما گفت بریم پایین زنگ بزن اولیا ( حالا همه بچه ها میگفتن اصلا خط مثل هم نیست کار ریحانه نیست ولی گوش نمیدادم البته سر یه خاطره با من لج کرد ول کنم نبود یعنی دنبال ضایعه کردنم بود ) منم گفتم من از کاری که نکردم نمیترسم بریم زنگ بزنم اولیا بیاد رفتیم به ناظم
میگه این خانم بی ادب بلد نیست با بزرگتر حرف بزنه و سرم داد میکشه ( اخه من اصلا داد نزدم ) منم حالم داشت بدتر میشد هیچی نمیگفتم زنگ زدم ارشام خیلی سربسته گفتم چون حالمم بد بود یه ربع طول کشید تا اومد
وقتی اومد تو سریع بلند شدم رفتم بغلش گفت : چی شده عزیزم اومدم حرف بزنم معلم دینی گفت اقا شما چیکاره ای اینی ارشام : سلام خانم من پسر عمو ریحانه ام اتفاقی افتاده معلم : بگید چی نشده ارشام : میشه بیشتر توضیح بدید متوجه نمیشم همینطورم بغلم کرده بود
خلاصه همه چی تعریف کرد کلیم اضافه کرد که بی ادب گستاخ بی تربیت اینا ارشام با تعجب به من نگاه کرد گفت اره خانم چی میگن عزیزم گفتم دروغ میگه به خدا من اصلا روحمم خبر نداره از اون برگه ها معلم :من دروغ
میگم چه قدر پرویی منم گریم گرفت حالم بد شد ولی چون
بغل ارشامم بودم فهمید گفت قرصاتو خوردی سرم به معنای منفی تکون دادم گفت صبر کن الان میام منم برد سمت صندلی نشستم بعد چند دقیقه قرص بهم داد خوردم
گفت اروم شدی گفتم اره منم توضیح دادم چی شده اونم با معلمم حرف زد اونم معلمم گفت اصلا گیریم که تو تقلب نکردی نمره ات شده امتحان ۱۵ من قبول ندارم وای خدا
گفتم من داشتم مینویسم شما برگه گرفتی نزاشتی بنویسم
بعد دفتر باز کرد یه منفی هم میزارم که وقت کلاس گرفتی یعنی من اینطوری 😥😥😥بودم دیگه اجازه ام گرفت
رفتیم خونه عمو اینا سر ناهار همش فکرم درگیر بود( یعنی من تا به حال مادرم برای درسم نیامده بود مدرسه )
دیگه بعد ناهار رفتم تو اتاق ارشام رو تختش دراز کشیدم
داشت خوابم میومد ارشام اومد تو اتاق با امپول
یعنی من محاله ببینمش بدون امپول یه بار ارزو به دلم شدم
ارشام: دمر بخواب امپولاتو بزنم خوشگل خانم گفتم اصلا حوصله ندارم ولم کن گفت بخواب ببینم بدو بزنم راحت شی دوست نداری بری دوباره بیمارستان منم خوابیدم
رو تخت اومد اولی فرو کرد که یه اخ گفتم صبر کن کوچولو
الان تموم میشه من ای کوچولو خودتی اخ ایی و تموم شد امپول بعدی زد که خیلی درد داشت که منم بغض هم ترکید شروع کردم به گریه کردن بلند بلند گریه میکردم
و اخری هم زد که اون دردش کمتر بود منم خوابیدم و دوباره روز از نو روزی از منم با اون معلمه ساختم تا اون سال تموم شد
پ.ن : بازم معذرت خواهی میکنم خیلی طولانی شد
دیگه اخراش خودمم خسته شدم
پ.ن :امیدوارم خوشتون بیاد از خاطره ام
پ.ن میخوام یه خاطره هم از خود ارشی جونم بنویسم ولی خوب اون نمیترسه ( الان اگه اینجا بود دنبالم میکرد)