Miiina
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام👋
خوبم خوبین؟
بابت خاطره قبلی عذرمیخوام ک نتونستم جواب نظراتتون رو بدم🙏 مرسی از دوستای خوبم که نظر گذاشته بودن
چندوقت پیش مامان و بابا و میثاق رفته بودن ی مدت شهرستان و منو سپرده بودن ب داداش حسام😕
میلاد ک از بعد کنکورش محو شده انگار😕 سایه کلاس بود و داداش حسام بیمارستان. time out رو داشتم چنددقیقه ای ورزش میکردم که گوشی زنگ خورد داداش حسام بود گفت نمیدونم پرونده چی چی رو رو میز میلاد جا گذاشته و اگه برام زحمت نیست(!)براش ببرم. خواستم برم اماده شم ک دوباره زنگ خورد اینبار بهار بود(همسر داداش احسان(همیشه یه دوست خوب بوده برام❤️)) یکم حرف زدیم و گفت برم پیشش که تنها نباشم یکم شوخی کردیم درنهایت چندتا فحش دوستانه داد و گف لوس نشو اگه تنبلیت میاد بیام دنبالت‌. گفتم نه خودم میام و خداحافظی کردم. اماده شدم رفتم بیمارستان منشی گف برم داخل. اول داداش حسامو ندیدم بعد صداش از پشت پرده اومد که میگف خداروشکر بدنت به داروها خوب جواب داده ی سری دیگه برات مینویسم اینارم سرساعت استفاده کنی کامل خوب میشی.ی صدای ضعیف گفت ممنون. صدا عجیب اشنا بود ضربان قلبم رفت بالا داداش حسام اومد این طرف پرده گف عه اومدی سلام. اروم سلام کردم رفت پشت میزش یه چیزایی نوشت گفت الان برمیگردم و رفت بیرون. کسی که پشت پرده رو تخت بود یکی از اقواممون بود ببخشید ک ترجیح میدم اسم مستعار بگم(امیر) بجای اسم خودش. اومد این سمت پرده سرمو بزور اورم بالا و نگاهش کردم چشمای روشنش تو صورت سبزش برق میزد مثل همیشه. خیلی وقت بود ندیده بودمش بی تفاوت نگاهم کرد و نشست رو صندلی حس میکردم دستام داره یخ میزنه

نگران بودم نکنه صدای ضربان قلبمو بشنوه(!!!!) داداش حسام اومد گف اوردیش؟ پرونده رو دادم بهش گرفت گذاشت تو کشوی میزش به نظرم اومد اصلا از اولم لازمش نداشته! گفتم من برم؟ گف نه باش فعلا کارت دارم. یکم با امیر حرف زدن اصلا نفهمیدم چی میگن همه سعیم این بود که یه وقت زل نزنم بهش. یه اقایی اومد یه سری دارو اورد داداش حسام گف برو اماده شو امیر جان. و شروع کرد ب امپول جدا کردن. امیر ی نگاهی ب من کرد و رفت پشت پرده تعداد امپولا کم نبود اما مطمئن بودم بخاطر غرور و شجاعتش امکان نداره صداش دربیاد. کوله مو برداشتم و گفتم من بیرون میمونم داداش. سردی دستام کلافم کرده بود. یادمه پسرعموم ک تازه کنکور داده بود وقتی میخواست از تجربیات کنکوریش برام بگه گفت مینا هرطور میخوای هرچقدر میخوای باهر روشی میخوای درس بخون، فقط عاشق نشو...
چند دقیقه بعد امیر اومد بیرون ی نیم نگاه بهم انداخت و رفت. بغضمو قورت دادم و رفتم پیش داداش حسام چند تا مریض دید و ی نگاه ب ساعتش انداخت گف پاشو بیا
+کجا
_سیتی اسکن
+نمیام
_بیخود نمیای عزیزم چندماهه داری میپیچونی
+داداش بینی من مشکلی نداره نه سیتی اسکن میخواد نه عمل
_پس منم شبا نمیتونم بخوابم؟
کوله مو برداشتم گفتم من مشکلی باهاش ندارم. و خیلی سریع رفتم بیرون داداش حسام صدام کرد اما جواب ندادم. داشتم میرفتم سمت خونه داداش احسان که یاد سایه افتادم کم مونده بود سکته کنم ده دقیقه پیش کلاسش تموم شده بود بعد یادم افتاد داداش حسام امکان نداره ب کسی نسپرده باشه همون لحظه بهار زنگ زد گف کجا موندییی پس چرا نمیاای
+تو راهم سایه اونجاس؟
_احسان رفته دنبالش قبل خونه هم میبرتش پارک
+اوکی اومدم.
یکم با بهار گپ زدیم و نشستم که درس بخونم اما اون از ذهنم نمیرفت فکر میکردم یعنی مشکلش چی بوده داداش حسام میگف داره خوب میشه دیگه؟ پس چرا باز اونهمه امپول؟ دستم رفت سمت گوشی که پیام بدم و حالشو بپرسم اما غرورم اجازه نداد اخرین پیامایی ک به هم دادیم یادم افتاد و غرورم اجازه نداد
هی با خودم تکرار میکردم این حسا همش توهمه خیاله چرت و پرته تلقینه
ی پادکست انگیزشی گوش دادم و سعی کردم اصلا بهش فکر نکنم با تمرکز بیشتر شروع کردم و یکم درس خوندم. بعد از شام داداش حسام زنگ زد از بهار و داداش احسان تشکر کرد و گفت میاد دنبال منو سایه. میترسیدم عصبانی باشه به خصوص که تا اونموقع زنگم نزده بود. کوله خودم و سایه رو برداشتم بهارو داداش احسان و بوس کردیم و رفتیم پایین میلادم تو ماشین بود ذوق کردم حداقل نمیذاشت داداش دعوام کنه. رفتیم خونه داداش حسام ،باهام سرد بود میلاد کلی درباره عمل بینیم حرف زد باهام اما من واقعا میترسم از طرفی هم بینیم ظاهر چندان بدی نداره ک ترغیبم کنه به عمل اما خب مشکل داره دگ.

داداش حسام اومد تو اتاق وقتی امپول تو دستشو دیدم دلم میخواست جیغ بزنم خیلی وقت بود که دیگه بخاطر کم خونی و کمبود ویتامین و اینا چرت و پرتا(!)امپول نمیزدم یعنی یه مدت کوتاهی زدم و امپولا که تموم شد دیگه کلا بیخیال شدم و قرصم نخوردم چندوقت پیش داداش حسام فهمید مامانم کلی پیاز داغشو زیاد کرد و گفت اصلا صبحانه هم نمیخوره و این حرفا. سرتونو درد نیارم از اونروز گاهی تقویتی و تزریق

میکنه برام و از اون قرصایی که سری قبل تجویز شده بود دیگه خبری نیست فقط قرص اهن. با بغض گفتم من که تازه زدم
گفت دقیقا یک هفته پیش... تازه نیست
ب میلاد نگاه کردم گفت اونطوری بغض نکن درد نداره که این، بیا بخواب
بلند شدم برم بیرون از اتاق داداش حسام نذاشت درو قفل کرد حرصم گرفت نشستم گوشه اتاق درست مثل بچه ها شده بودم😓 میلاد گفت چرا بچه بازی درمیاری؟
داداش حسام گفت میدونی که متنفرم از لج بازیات پاشو سریع خودت اماده شو(هنوز دلخور بود ازم)
میلاد با اشاره ی چیزی بهش گفت اومد کنارم طبق معمول با چرب زبونی سرم گول مالید و کشوندتم رو تخت مدام تقلا میکردم که برم مثل بچه ها بغلم کرد داداش حسام گوشه لباسمو پایین اورد و پدالکلی کشید بلند بلند گریه میکردم میلاد گف سایه تازه خوابیده ها بیدار میشه. یهو پام سووخت سرمو بغل میلاد قایم کردم و ی جیغ اروم کشیدم. درد داشت اما گریم بخاطر امپول نبود. یکم بعد داداش حسام درش اورد لباسمو درست کرد و رفت بیرون. میلاد ک تا اونموقع منو مثل دزدا محکم گرفته بود ولم کرد. گفت دلت از چی پر بود که اینجوری گریه کردی
اروم گفتم هیچی
خواست حرفی بزنه که گفتم میشه برقو خاموش کنی خوابم میاد
خاموش کرد و رفت بیرون.
پ.ن:
۱ بعدا مجبور شدم منت هر دو شونو بکشم ازم ناراحت بودن

۲میلاد ازم قول گرفت برم سیتی اسکن هنوز ک ب قولم عمل نکردم

۳ممنون میشم اگه کسی عمل بینی انجام داده از تجربش برام بگه

۴حس میکنم دارم از درس زده میشم😑

۵شاد باشید🌹