قسمت اول:

سلام به همه✋ .من یه سالی میشه که خواننده ی وبتونم وتا حالا خاطره نذاشتم. راستیش من تا حالا یه بار آمپول زدم که اونم به خاطر امتحانات بود😊. اول یه بیو از خودم بدم :
اسمم فاطمه است اهل ارومیه و 17 سالمه امسال کنکور دارم😣
اولش بگم من توی یه مدت طولانی دچار افسردگی شدم که مصادف با افسردگی برادرم علی بود .😧
به خاطر همین خانوادم توجه زیادی به من نداشتن. تو این مدت من هر از گاهی دچار تپش قلب شدید میشدم ،قفسه سینم درد میکردو... . 😣 دچار سرفه های شدید میشدم حتی چند بار دستم خونی بود(البته یه کوچولو)...😣😣
خب بریم سراغ خاطره:
خرداد ماه بود وسط امتحانات😵 . مدرسه ی ما خیلی سختگیر و معدل های بالای 18 رو فقط ثبت نام میکنه.😨 بخاطر همین همه در تلاش بودیم به قول معروف ...میزدیم😆. اون موقع برا من که مهم نبود چی میخوردم چی نمی خوردم😑 .روزهایی رو داشتیم که فقط 3 ساعت مخوابیدیم😩. کلا لحظات نابی بودیادمه اون روز امتحان ریاضی داشتیم ساعت 8 صبح 😖.من از وقتی از خواب بلند شدم حالت تهوع داشتم
شکمم درد میکرد😷😖. توجه نکردم بلند شدم بدون صبحانه رفتم امتحان (من نمی تونم بیشتر از نیم ساعت پای ورقه بشینم حتی اگه ریاضی باشه..😆) .من عاشق ریاضی با اون حال کمتراز نیم ساعت شد 😊. ورقه رو دادم چشمهای مراقب دراومد...😂مثل این😲
اومدم بیرون بابام منتظرم بود سوار شدم رفتیم خونه. مامانم هر چه قدر بهم گفت بیا صبحانه بخور نرفتم. اصلا بوی غذا حالم رو بد میکرد...😖 رفته رفته حالم بدتر میشد کل روز تو دستشویی بودم😶(ببخشید،شرمنده)جوری بود کتابم رو با خودم میبردم😆 . فردا امتحان تاریخ داشتیم .صبح قبل رفتن بابام از داروخانه قرص گرفته بود .منم نامردی نکردم دوتا خوردم.😆 سر امتحان هرچی بدو بیراه بود بار معلممون کردم😈😠(برداشته 5صفحه پشت و رو سوال داده اونم 0.5و.0.25. مگه تموم میشد . برا کل امواتش جمعا صلوات و فاتحه میفرستادیم)😈اومدم خونه حالم بد بود .😩 (من کلا گریه کردن بلد نیستم همیشه میخندم وبه قول دوستام بیخیالم ) اون موقع کم مونده بود گریه کنم از درد😭 دیگه رفتم
درمانگاه . خلوت بود با مامانم رفتم داخل و مامانم شرح حال داد. تا گوشی رو گذاشت رو قلبم تو دلم یه فاتحه صلوات واسه خودم خوندم.😨 سوال هایی پرسید که مربوط به قلبم بود.مامانم تعجب کرده بود . (راستی دکتر خانم جوان بودند که با آشنا هم هستیم😘)
بهم گفت وزن کم کردی ؟منم تاخواستم جواب بدم😵 مامانم گفت به خاطر امتحان و باشگاه و..
که دکتر فهمید یه چیزی این وسط درست نیست به مامانم گفت بیرون باشن.😰. منم گفتم 10😣 که گفتن تو چند روز گفتم7😣(ازش ترسیده بودم خودشم فهمیده بود اولین روزی بود که استرس گرفته بودم) بعد چیزی نگفت 2 تا آمپول نوشت باسرم💉💉.😭 خودش رفت بیرون پرستار اومد به من گفت برگرد😵.(اونجا داروها رو دارن تا بیمار معطل نشه ما بعدا بهشون دارو از بیرون تهیه مکنیم)منو میگی کپ کردم😑 حرکتی نمیکردم پلکم نمیزدم پرستار با تعجب نگام میکرد میخواست بره دکترو صدا کنه😂 که گفتم دردداره؟ بعد یه نفس :نه برگرد.😈 منم مظلوم برگشتم شلوارمم یکم پایین دادم . صدای شکستن و آماده کردن سرنگا خیلی بد بود با اون پنبه کشیدن که دیگه هیچی نگم بهتره 😰(مثل قربونی کردن گوسفند اول آب میدن بعد یه دفعه میبرن😢) وارد شدن سوزنو کامل حس کردم 😠ولی دیگه بقیه اش رو نفهمیدم دومی هم همین طور😥😥😥. این وسط نمیدونم چرا لباسم خیس عرق بود تا بلند شدم شروع کردم به سرفه کردن 😰. حالامگه بند میومد(شانس رو حال میکنین😭)آب دادن... راه رفتم ... درست نشد تا اینکه باز خون اومد😨 کپسول اکسیژن آوردن و تونستم نفس بکشم😵 . سابقه نداشت😵 سرم رو زدن و من کلا بیهوش شدم 😪بیدار که شدم یه آمپول دیگه هم زدم که واقعا درد داشت عوض اون دو تا در اومد ولی اصلا نای اعتراض و... نداشتم😖 اومدیم خونه من باز خوابیدم😪. فردا باز درد داشتم😵

قسمت دوم :

معدلم19.94 اومد(تو ورزش کم آوردم خدا بخواد ورزشکارم😂)
دکتر به مامانم توصیه کرد پیش یه متخصص قلب برم😨 که نرفتم حالا دست چپمم لمس میشه😵
پ.ن: ببخشید طولانی شد... به بزرگی خودتون ببخشید.😶😶
اولین بارم بود. 😶دوست دارم نظراتتون رو بدونم . دوست دارم اگه میشه تصور خودتون رو درموردم بنویسید.😍ممنونم خداحافظ✋✋✋✋❤❤❤❤

خدا .....
اسمت وقتی تلفظ می شود نط زیبایی دارد....
نطی از جنس آرامش...
همانند آرامش نوزاد در میان زنجیره ی آغوش مادر.....
وقتی گناهی انجام میدهم .....
نگاهم همچون کودکی است که هر لحظه آماده ی باریدن است......
ومهربانیت همچون مادری است که در دل فوری کودکش را میبخشد و او را در آغوش میکشد....
یا ....

بگذار از خدای خودم بگویم ...
خدای من همان کسیست وقتی دلم را زمینی ها شکستندند او آغوشش را بی منت به رویم گوشود...
خدای من بی منت مهربان است...
راه سخن با خود را به من گفتو چیزی نخواست جز سخن گفت

ن.....
خدای من همان خدایی است که هر چقدر دعوایمان شود او زود مرا میبخشد ومواظبم است......

من رشتم انسانی .این نوشته رو خودم نوشتم در مورد خدا تو منطقه اول شد بازم دارم نوشته یکی در مورد پدر هست که اشک معلممون رو درآورد خواستید اونو میزارم