خاطرهARMILAجون
به نام ایزد دانا
سلام دوباره من اومدم با یه خاطره جدید و تازه از تنور در اومده که در مورد عمه گلمه😙 فقط قبل از خاطرم معذرت از همه دوستایی که خاطره قبلیمو خوندن و کامنت گذاشتن ولی نتونستم جواب بدم💙❤ و یه بیو هم بدم من آرمیلا هستم ۱۵ سالمه و برادرم آترین ۱۳ سالشه خب به حول قوه الهی بریم سراغ خاطره چند روز پیش بود که عمو سیاوش(شوهر عمم...پزشک) زنگ زد خونمون و گفت اگه خونه اید نورا (دختر عمم ۱۰ ساله) رو بیارم خونتون مامان گفت که آره خونه ایم و اینا و بعد از چند مین عمو نورا رو اورد خونمون و خودش هم سریع رفت دیگه نورا اومد تو و گفت مامانم چند روزه دلش درد میاد و الان با بابام رفتن سونوگرافی بعدشم با آترین رفتن حیاط و والیبال بازی میکردن منم قرار بود برم کارخونه (سرشون شلوغ بود و چند روز رفتم کمک )دیگه رفتم و حاضر شدم و زنگ زدم آژانس گفتم یه راننده آشنا بفرستن و بعدشم رفتم کارخونه و تا۳بعد از ظهر یه بند داشتم میدوییدم اینور اونور😥 تا دیگه بابا گفت خسته شدی برو خونه منم از خدا خواسته پاشدم وسایلمو جمع کردم و برگشتم خونه دیدم آترین و نورا نشستن پاسور بازی میکنن😲 منم یکم به شکمم رسیدم🍦🍰😋 و بعدش رفتم تو اتاقم داشتم تو وب میگشتم که دیدم آترین اس داد و نوشته بود آرمیلا عمه روشنا( مامان نورا) ترکیده😮😂 نوشتم وات مگه کپسول گازه🤣 که گفت نه خنگ آپاندیسش رو میگم الانم عملش کردن و به نورا هم چیزی نگو دیگه منم گرفتم خوابیدم و ساعت ۶ بود بیدار شدم که عمو سیاوش زنگید گفت سلام آرمیلا جان خوبی گفتم آره عمو و حال عمه رو پرسیدم که گفت بهتره فقط باید یکی دو روز بستری باشه و گفت اگه میتونی امشب بیا پیشش منم کاری نداشتم گفتم باشه میام دیگه رفتم پایین دیدم بابا هم اومده پریدم بغلش😚😙😗 که گفت اِاِاِدختر خل شدی گفتم نه علی جون گل شدم😑 بعدشم گفتم میخوام امشب برم پیش عمه که بابا گفت میدونه و عمو قبل از من به اون زنگ زده بوده بعدم گفت برو حاضر شو منم میام یه سر به روشنا بزنم دیگه رفتم آماده شدم و مسواک و شارژر و مودم و هدست و یدونه کتاب برداشتم😁 ریختم تو کوله و رفتم پایین دیدم بابا تازه وایستاده داره کراوات میبنده 👔منم با لباس بیرون نمیتونم بمونم تو خونه و کلافه میشم از همه خدافظی کردم و سوییچ رو از بابا گرفتم و ماشین رو بردم بیرون تا بابا بیاد😉 تازه کلی هم نصیحت کرد که وقتی من نیسگفتم پدر من از تو پارکینگ تا تو کوچه من کیو میتونم زیر بگیرم که خطرناک باشه🤔😃 دیگه رسیدیم بیمارستان و بابا زنگ زد به عمو و اتاق عمه رو پرسید که پیدا کردیم و رفتیم تو که دیدم عمه دراز کشیده رو تخت و عمو هم کنارش نشسته بود و دیگه رفتیم تو و بابا هم بعد از ۳۰ مین رفت و بعدش یه پرستار اومد تو و به عمو گفت آقای دکتر خانوم دکتر (اُلالا☺) تزریق دارن عمو هم گفت بدید به من و بعد از اینکه سینی آمپول ها که شامل سه عدد آمپول مزخرف بود 💉💉💉رو گرفت به اون خانوم پرستار گفت خیلی ممنون شما تشریف ببرید که ایشون رفتن و عمو هم به عمه گفت روشنا جان خانومی برگرد آمپول هاتو بزنم تموم بشه عمه هم گفت نه سیاوش توروخدا من الانم کلی درد دارم درد آمپول رو نمیتونم تحمل کنم 😣بعدشم زد زیر گریه که عمو آمپول ها رو گذاشت کنار و عمه رو بغل کرد گفت جانم گلم گریه نکن 😮منم هی نگاه میکردم کسی نیاد تو اتاق شرفمون بره کف پامون😂 که دیگه عمو یکم عمه رو آروم کرد و بعدشم به من گفت آرمیلا جان بیا کمک کن برگرده که عمه نمیتونست کاملا دمر بشه دردش میگرفت به خاطر همین به پهلو شد و نگهش داشتم و عمو آرووم پنبه کشید و سوزنو فرو کرد که گریه عمه دوباره شدت گرفت😢 داشتم آروم دلداریش میدادم که عمو آمپول رو کشید بیرو و تا اومد پنبه بکشه دوباره عمه دستشو گرفت و گفت نه سیاوش تو رو خدا 😔که عمو دستشو جدا کرد و گفت اِ نداشتیما بعدم پنبه کشیو و دوباره نیدل رو وارد کرد که عمه یه جیغ کشیو🙊 و تقریباً وسطاش بود که با گریه گفت تو رو جون نورا درآرش که منو عمو قربون صدقش رفتیم تا کشید بیرون و بعدی رو فرو کرد دیگه روشنا نای التماس کردن هم نداشت فقط آهسته داشت گریه میکرد 😢😭تا آمپول رو دراوورد و اومد برش گردونه که عمه گفت ولم کن اول اذیتم میکنی بعد میخوای کمکم کنی😔😡 که عمو ناراحت شد و رفت بیرون (نباید اینطوری میگفت حداقل جلوی من چون خود عمو هم ناراحت بود) کمک کردم درست بخوابه و بهش گفتم عمه جونم من خیلی کوچیک تر از اونی ام که اینو بخوام بگم ولی نباید اینو میگفتی خود عمو هم خیلی ناراحت بود عمه گفت وای آرمیلا یعنی خیلی ناراحت شد 🤔(نه از خوشی تو آسمونا بود😂)گفتم میتونی از دلش در بیاری گفت پس برو بهش بگو بیاد رفتم دیدم عمو تو کرویدور قدم میزنه بهش گفتم عمه کارت داره اونم رفت منم رفتم تو لابی بیمارستان با گوشیم ور میرفتم که عمو اومد پایین و گفت آرمیلا برو پیشش بعدم کلی تشکر کردو رفت دیگه منم رفتم پیش عمه اون شب هم اونجا موندم که خیلی بخش خلوت بود یعنی اصن نور رد میشد آدم میگرخید😞 منم که خوابم نمیبرد و تا میخواستم بخوابم عمم بیدارم میکرد😆 دیگه فرداش اومدم خونه و عمه روشنا هنوزم بیمارستانه 😆
پ.ن۱- دمتون بمب اتمی که این خاطرمو خوندین و شرمنده که طولانی شد😍
پ.ن۲- باز آمد بوی ماه مدرسه برای همه دانش آموزا و خودم آرزو میکنم یه سال تحصیلی داشته باشیم پر از نمره های ۲۰💙🤓 (برای دبستانی ها خیلی خوب😁)
ARMILA
QAZVIN